چند حکایت کوتاه از کتاب بهارستان (یا روضه الاخیار و تحفه الابرار) او را میخوانیم:
📖 مردی سپری در دست گرفت و همراه سربازان به جنگ رفت. به پای دژی رسیدند. از بالای دژ سنگی بر سر مرد زدند و سر او را شکستند. مرد، خشمگین شد و فریاد زنان به سنگ انداز گفت: «ابله، مگر کوری؟ سپر به این بزرگی را نمیبینی که سنگ بر سرمن میزنی؟».
📖 مردی در چاه افتاد. رهگذری کنار چاه آمد و گفت: «جایی نرو تا من بروم و ریسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم!».
📖 دزدی در شب به خانه مردی تنگدست رفت. مرد از خواب بیدار شد و دزد را دید. گفت: «ای نادان، آنچه تو در تاریکی میجویی ما در روز روشن میجوییم و پیدا نمیکنیم!».