حکایت بی پایان کافکا
مونیکا زاورژلوا
ترجمۀ رضا میرچی
جدیدترین زندگینامۀ فرانتس کافکا، نوشتۀ راینر استاش، کتابی سه جلدی در بیش از 1700 صفحه است که به زبان آلمانی منتشر شده و به فاصلۀ کوتاهی به زبان انگلیسی و همینطور چکی ترجمه شده است. این گفتوگوی کوتاه با نویسندۀ آلمانی، در روزنامۀ ملادا فرونتا دنس (پراگ) به چاپ رسیده است.
- شما کتاب را در قالب رمان نوشتهاید، ولی از نظر واقعیات تاریخی کاملاً بینقص است. آیا کار مشکلی بود؟
– من تنها میتوانستم ماجراهای ثبتشده را بنویسم. در چهارچوب زمان وقوع ماجراها (کودکی و جوانی) هیچچیز در اختیار نداشتم، نه دفتر خاطراتی و نه نامهای. درنتیجه تنها مطبوعات روز را در اختیار داشتم. زمانی که میخواستم بدانم آیا کافکای کودک برخوردهای میان چکیها و آلمانیها را لمس کرده، میبایست روزنامههای وقت را بررسی میکردم. بله، واقعاً برخوردهایی صورت گرفته بود. جنگ سنگینی زیر پنجرهاش جریان داشت.
- کودکی کافکا چهقدر بر نوشتههای او تأثیر داشته است؟ در دوران کودکی از چه عواملی تأثیر میگرفته است؟
– در دوران کودکی کافکا، بیش از هر کس پدرش بر روی او تأثیر میگذاشته است. پدر، با استفاده از قدرتش، تصمیم میگرفت و کافکا باید از او اطاعت میکرد. درحالیکه پدر دلیلی برای دستوراتش بیان نمیکرد. او اصلاً نیازی به توضیح نمیدید. در خانه و مدرسه، زمانی که فضای دوستانهای مانند امروز در رابطه با کودکان وجود نداشت، والدین فقط دستور و معلمان فقط تکلیف شب میدادند. البته این جریان در سنین بالاتر تغییر میکرد.
مشکل دوم کافکا تنهایی بود. او بین یک تا پنج سالگی، دائماً تنها بود. از این در آثارش به تکرار یاد شده است. شخصیت محاکمه هم دوستی نداشت و تنها بود.
- چگونه این باور عمومی شکل گرفت که کافکا آدم ضعیفی بود؟
– او خودش خود را آدم ضعیفی تعریف میکرد. این نیز بخشی از استراتژی دفاعیاش بود. میگفت کسی از فردی که همیشه میبازد انتظاری ندارد. این وجه مشترکی است که با گوستاو فلوبر داشت. در خانواده نیز او را احمق میخواندند، و او این را از پذیرفته بود.
- چه کسی قادر به تغییر این وضعیت بود؟
– میلنا یسنسکا. چنانچه کمی بیشتر با هم زندگی میکردند و او استراتژی دفاعی کافکا را درک میکرد و به او میگفت که باید چیزهایی در زندگیش تغییر کند. کافکا حتماً آنها را تغییر میداد، چون درواقع فردی ناتوان نبود. او همیشه وقتی که بحرانی پیش میآمد و تحتفشار بود، نیروی تازهای مییافت.
- چگونه میلنا را مسحور خود کرد؟
– با نامههایش و ادبیات. او اول با نوشتههای کافکا آشنا شد و بعد با خود او. کافکا را جادو میکرد، چون میلنا را میفهمید. قادر به درک وضعیت او بود. در آن زمان مردان زیادی چنین مهارتی نداشتند.
- چه کسی تصویر واقعی کافکا را مخدوش کرد؟
– در درجۀ اول برخورد با آثار کافکا در دهههای 70 و 80، همراه با حیات اجتماعی و مذهبی و شناخت روانی انسانها از او. ماکس برود هم گناهکار است، چون از او فردی مقدس و مُنزّه ساخت. با این کار او را از ما دور کرد. با آدمهای مُنزّه نمیتوانید به آبجوخوری بروید!
- میخواهید با کافکا به آبجو فروشی بروید؟
– البته! و میخواهم از ته دل به او بگویم که در مورد ماکس برود چه فکری میکنم. به نظر من دوستی آنها پایدار بود، ولی در مورد آن بهگونهای ژرف باهم صحبت نمیکردند.
- ولی مینویسید که او نمیتوانست دروغ بگوید.
– به همین خاطر است که به او اینقدر علاقهمندم. ولی در دوستی این دو لحظات متفاوتی هم وجود داشت. مثلاً در سال 1909 وقتی که ماکس برود میخواست مجموعۀ اشعارش را چاپ کند و آن را برای کافکا آورد (در مجموع 130 شعر)، او 60 تای آنها را دور ریخت!
- اگر معلم بودید چگونه کافکا را به شاگردانتان معرفی میکردید؟
– اول نامههای او را برای خواندن در اختیارشان میگذاشتم. در یادداشتهای روزانۀ او بخشهای خندهداری وجود دارد که حتماً از آنها خوششان میآمد. سپس میرفتم به سراغ شعرهای کوتاه او. و در خاتمه به آنها محاکمه و یا مسخ را میدادم.
برای آشنایی بیشتر با این نویسنده این کتاب را ببینید.
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.