روزی که کتاب ها را سوزاندند
جین ریس
ترجمۀ پرتو شریعتمداری
دوستم اِدی پسری ریزنقش و لاغر بود. روی مچها و شقیقههایش میشد رگهای آبیرنگ را دید. مردم میگفتند که سل دارد و عمرش چندان به دنیا نیست. من دوستش داشتم، اما گاهی هم دلم را میزد.
پدرش، آقای سویر، مرد عجیبی بود. هیچکس سر درنمیآورد که در آن گوشۀ دنیا که دیار ما بود چه میکرد و کار و بارش چه بود. نه کشاورز بود، نه پزشک، نه وکیل و نه بانکدار. مغازه هم نداشت. نه مدیر مدرسه بود و نه کارمند دولت.
بهعبارتدیگر، آقایی محترم محسوب نمیشد. بودند بسیار خارجیهای شاعرمسلک که از سر شیفتگی به چشمانداز دریای کارائیبِ زیر مهتاب، ساکن منطقۀ ما شده بودند؛ اما همهشان آقایانی محترم بودند و شباهتی به آقای سویر که مثل کوچهبازاریها حرف میزد نداشتند.
تازه او از منظرۀ ماه و هر چیز دیگر در ارتباط با کارائیب بیزار بود و پروایی هم نداشت که این بیزاری را توی روی آدم به زبان بیاورد.
کارگزار یک شرکت کشتیهای بخار بود که در آن روزها میان ونزوئلا، ترینیداد و جزایر کوچکتر در رفتوآمد بودند؛ اما این شغلی نبود که پول چندانی نصیبش کند.
مردم میگفتند که حتماً از جایی درآمد دیگری دارد؛ اما هیچوقت سر درنیاوردند که اصلاً چرا در جایی سکونت کرده بود که از آن خوشش نمیآمد و چرا با زنی رنگینپوست ازدواج کرده بود. البته ناگفته نماند که آن زن، زنی محجوب، محترم و به قدر کافی درسخوانده بود.
پیدا بود که خانم سویر روزگاری خیلی زیبا بوده، اما به هزار و یک دلیل، آن زیبایی دیگر رنگباخته بود.
هر وقت که آقای سویر مست بود ـ که اغلب هم بود ـ بسیار به او توهین میکرد. خانم سویر هیچوقت پاسخ نمیداد.
مثلاً میگفت: «این کاکا سیاهو ببین که چه فیس و افادهای داره»؛ خانم سویر لبخند میزد و وانمود میکرد که انگار میداند این حرف شوخی است، درحالیکه نمیتوانست آن را شوخی تلقی کند.
یا شوهر میگفت: «ذلیلشدۀ پرخور، دورگۀ غمبادگرفته. بو میدی.» و خانم سویر هیچوقت جوابی نمیداد؛ حتی برای مثال زیرلب هم نمیگفت که «تو هم به نظر من بو میدی.»
مردم میگفتند یکبار که زن و شوهر ناپرهیزی کرده و مهمانی شام داده بودند، وقتی میلدرد، مستخدمشان، داشته برای مهمانها قهوه میآورده آقای سویر موهای زنش را کشیده و فریادزنان گفته: «چشم دارید میبینید کلاهگیس نیست.»
اما حتی در آن موقعیت هم، باورتان بشود یا نشود، خانم سویر خندیده و کوشیده بود وانمود کند که این ماجرا بخشی از لطیفهای انگلیسی بوده است، لطیفهای مرموز، ناشناخته و حُرمتدار.
اما میلدرد بعدها به دیگر مستخدمان شهر گفت که نگاه خانم سویر مثل نگاه عفریتهها پر از شرارت شده بود و بعد از آن هم او بخشی از موهایی را که آقای سویر کشیده و کنده بود از زمین برداشته و در یک پاکت گذاشته بود و اینکه آقای سویر باید مراقب باشد (چون مو هم مثل دستها اوبیا[1] است).
البته خانم سویر از مزایایی هم برخوردار بود. آنها در یک خانه خیلی باصفا در خیابان هیل استریت ساکن بودند. حیاطی بزرگ داشتند با یک درخت سالم انبه که فراوان میوه میداد. انبههای آن درخت، کوچک، گرد و بسیار شیرین و آبدار بودند ـ رنگشان هم، وقتیکه میوه میرسید، زرد و سرخ دلپذیری بود. من با خود فکر میکردم که آن خانه و آن درخت یکی از مزایای زندگی خانم سویر است.
آقای سویر در پشت این خانه اتاقی ساخت؛ اتاقی که دیوارهای داخلش رنگ نشده بود و در آن بوی خوشایند چوب به مشام میرسید. دیوارهای اتاق پوشیده از قفسههای کتاب بود. هر بار که پُست انگلیس با کشتی از راه میرسید بستهای برای آقای سویر میآمد و قفسهها بهتدریج پُر میشد.
یک بار من با اِدی به آنجا رفتم تا کتاب هزار و یکشب را قرض بگیرم. بعدازظهر روز شنبه بود، یکی از آن بعدازظهرهای داغ و ساکت؛ از آن مواقعی که احساس میکنی همهچیز به خواب رفته؛ حتی آبی که در جویها جاری است.
اما خانم سویر خواب نبود. سرش را از در تو آورد و ما را نگاه کرد. من میدانستم که از آن اتاق و آن کتابها نفرت دارد.
این اِدی بود با آن چشمهای آبی کمرنگ و موهای کاهیرنگ ـ درست شبیه پدرش، هرچند اغلب سکوت سنگین مادرش را هم داشت ـ که اولین بار در مورد معنی «وطن» و مترادف بودن آن با انگلیس بذر تردید را در دل من کاشت.
وقتی دیگرانی که هرگز انگلیس را ندیده بودند ـ هیچیک از ما آن را ندیده بود و آزادانه سخنسرایی میکردیم ـ از خوشیهای آن سرزمین میگفتند، او کاملاً سکوت میکرد؛ ما از لندن میگفتیم، از خانمهای زیبا و باطراوتش، از تئاترها، مغازهها، از هوای مِهآلودش، از شعلۀ بخاریهای زغالی در زمستان، از غذاهای ناشناخته (ریزماهیهای سرخشده که با ترنم نوای ویلن خورده میشدند) از توتفرنگیها و خامه؛ واژۀ «توتفرنگی» را هم همیشه از ته گلو و طوری ادا میکردیم که به گمان خودمان تلفظ ناب انگلیسی بود.
یکبار اِدی گفت: «من توتفرنگی دوست ندارم.»
«چی؟ توتفرنگی دوست نداری؟»
«نه، از گل نرگس هم خوشم نمیآد. بابا مدام دربارهشون حرف میزنه. میگه مردم اینجا میزنند گُلها رو نابود میکنند. یقین دارم این حرف دروغه.»
همه ما چنان شگفتزده شدیم که نگفتیم: «تو در این مورد هیچی نمیدونی.» همگی آنقدر تعجب کرده بودیم که دیگر تمام روز با اِدی حرف نزدیم. اما من یکی در دلم او را تحسین کردم.
من هم از اینکه مجبور باشم در ستایش نرگسها شعر بخوانم و حفظ کنم بیزار بودم و رابطهام با چند پسر و دختر انگلیسیِ «اصیل» که دیده بودم راحت نبود.
فهمیده بودم که اگر خودم را انگلیسی معرفی کنم آنها با تکبّر و سرسنگینی خواهند گفت: «تو که انگلیسی نیستی؛ یه مستعمرهنشین نفرتانگیز هستی.»
من هم جواب میدادم: «خُب، منم خیلی دلم نمیخواد انگلیسی باشم. فرانسوی بودن یا اسپانیایی بودن یا چیزی مثل اون خیلی بامزهتره ـ که راستشو بخواین، منم یه خُرده هستم.»
آنوقت بامزگیام خطرناک و کاملاً بیمعنا میشد و دیگر نهفقط مستعمرهنشینِ نفرتانگیز بلکه مضحک هم میشدم. این راه و رسم انگلیسیها بود ـ درهرحال خود را برندۀ بازی میدانستند. من به همۀ این موضوعها فکر میکردم و ذهنم خیلی عمیق درگیرشان بود، اما هیچوقت جرئت نمیکردم به کسی بگویم که در سرم چه میگذرد و این را میفهمیدم که اِدی خیلی نترس است.
البته که نترس بود و قویتر از آنکه فکرش را بشود کرد. یکی از ویژگیهایش این بود که هیچوقت گرما را حس نمیکرد؛ انگار در زیر آن پوست سفیدش سرمایی بود که در برابر گرما تاب میآورد. هیچوقت پوستش نمیسوخت و بر اثر حرارت سرخ یا برنزه نمیشد؛ خیلی هم ککمکی نمیشد.
انگار در روزهای داغ و پرحرارت انرژی بیشتری پیدا میکرد.
«حالا دو بار دور چمن میدویم و بعد تو وانمود میکنی که داری از تشنگی در صحرا میمیری و منم میشم یه رئیس طایفه عرب که برات آب میآرم.»
میگفت: «آب رو باید آروم آروم بخوری، چون اگه خیلی تشنه باشی و آب رو بهسرعت بخوری میمیری.»
این شد که من با لذّتِ آرامنوشی در اوج تشنگی آشنا شدم ـ با لذّتِ فرودادن جرعههای کوچک تا وقتیکه بطری شیشهای کوکاکولای یخزده خالی شود.
درست بعد از دوازدهمین سالروز تولد من آقای سویر ناگهان درگذشت؛ و من که دوست نزدیک اِدی بودم پیراهن سفید نویی پوشیدم و به مراسم ختم پدرش رفتم. شب پیش از مراسم، موهایم را با محلول آبقند مرطوب کردند و به صورت رشتههای ریز محکم بافتند تا برای مراسم چین و شکن داشته باشد.
بعد از پایان تشییعجنازه همه میگفتند خانم سویر که مثل ملکهای پشت تابوت راه میرفت چقدر خوددار به نظر میرسید و سروقت اشکش جاری میشد، درحالیکه اِدی آیا غیرعادی نبود؟ چون هیچ گریه نکرد.
پس از آن بود که من و اِدی اتاقِ کتابها را تصاحب کردیم. هیچکسِ دیگر به آنجا قدم نمیگذاشت؛ مگر میلدرد که صبحها برای جارو و گردگیری میآمد.
رفتهرفته، شبح آقای سویر درحالیکه داشت موی خانم سویر را میکشید رنگ باخت، هرچند که مدتی طول کشید. کرکرۀ پنجرههای اتاق همیشه نیمهپایین بود و وقتی از زیر نور آفتاب به اتاق میآمدی انگار وارد استخری از آب سبز قهوهای میشدی.
اتاق لخت بود و بهجز قفسه کتابها، یک میزتحریر با روکش سبز و یک صندلی راحتی چیزی در آن نبود.
اِدی به آنجا میگفت: «اتاق من»، «کتابهای من، کتابهای خودم.»
نمیدانم آن وضع چقدر طول کشید. نمیدانم چند هفته پس از مرگ آقای سویر بود یا چند ماه بعد که من و اِدی در اتاق بودیم که ناگهان خانم سویر و میلدرد آمدند تو. لبهای خانم سویر بسته و نگاهش خشنود بود.
همۀ کتابها را از قفسهها بیرون کشید و به شکل دوپشته روی هم ریخت. کتابهای بزرگ، پُربرگ، خوشنما ـ یا به قول میلدرد که زیر لب به آنها میگفت: خوشگلاش ـ در یک پشته روی هم چیده شد.
دانشنامۀ بریتانیکا، گلهای بریتانیا، پرندگان و حیوانات، انواع کتابهای تاریخی و نقشهها، انگلیسیها در هند غربی اثر فرود[2] و کتابهای دیگر ـ همه برای فروش. کتابهای کماهمیت که جلدشان مقوایی یا آسیبدیده بوده یا صفحههایشان پاره شده بود، در پشتهای دیگر قرار گرفتند. این دستۀ دوم سوزانده میشدند، بله سوزانده.
قیافۀ میلدرد هنگام تکرار این حرف فوقالعاده بود ـ نیمه ذوقزده، نیمه ناباور و حتی هراسیده. اما خانم سویر چطور؟ من کجخُلقی را خوب تشخیص میدادم (بارها شاهدش بودم)؛ خشم را هم میشناختم؛ اما آنچه در او میدیدم نفرت بود.
بیدرنگ فرق میان خشم و نفرت را دریافتم و با شگفتی به او چشم دوختم. کمی نزدیکتر رفتم تا بتوانم نام کتابهایی را که از قفسهها بیرون میکشید ببینم.
قفسۀ کتابهای شعر بود. اشعار اثر لرد بایرون، شاعرانهها اثر میلتون و مجموعههای دیگر. دلنگ، دلنگ، دلنگ ـ کتابها یکی پس از دیگری روی پشتۀ فروشیها میافتاد. اما یک کتاب که مجموعه آثار کریستینا روستّی[3] بود روانۀ پشتۀ سوزاندنیها شد و من از جرقهای که در چشمهای خانم سویر دیدم فهمیدم که بدتر از مردهای نویسنده زنهایی هستند که کتاب مینویسند ـ زنها بهمراتب بدترند. مردها را میشود از روی ترحم کشت؛ زنها را باید شکنجه کرد.
به نظر نمیآمد که خانم سویر به حضور ما در اتاق پی برده بود؛ راحت و آسوده نفس بیرون میداد و دستهایش با ضربآهنگ کشیدن و پرت کردن در حرکت بود. چهرهاش هم زیبا به نظر میرسید ـ به زیبایی آسمان بیرون که آبی تیره بود، یا درخت مانگو با شاخههای بلند قهوهای و طلاییاش.
وقتی اِدی گفت «نه»، خانم سویر حتی نگاهش نکرد.
دوباره با صدای بلند گفت: «نه، اون یکی نه. من اونو میخونمش.»
خانم سویر خندید و اِدی با چشمهایی که داشت از حدقه درمیآمد جیغزنان به طرفش هجوم برد: «حالا باید از تو هم بدم بیاد. حالا از تو هم بدم میآد.»
کتاب را از دست مادرش قاپید و او را با خشم هُل داد. خانم سویر افتاد روی صندلی راحتی.
خُب، من هم نمیخواستم از قافله عقب بمانم، برای همین کتابی را از پشته کتابهای مطرود برداشتم و از زیر دستهای گشوده میلدرد که میخواست مرا بگیرد گریختم.
هر دو به باغ فرار کردیم. در طول مسیری که کنارش کرچک هندی کاشته بودند دویدیم. با سرعت راه را دویدیم، هرچند که آنها دنبالمان نکردند و صدای خندۀ میلدرد را هم میشنیدیم: هِر، هِر، هِر، هِر. همانطور که میدویدم کتابی را که برداشته بودم در چاک پیراهن قهوهای کتانیام جا دادم. به نظر گرم و زنده میآمد.
وقتی به خیابان رسیدیم قدمها را آرام و آهسته کردیم؛ چون میترسیدیم بچههای سیاهپوست مسخرهمان کنند. خیلی خوشحال بودم؛ چون آن کتاب را نجات داده بودم و حالا کتاب من بود و میتوانستم آن را از آغاز تا واژۀ پیروزمندانۀ «پایان» بخوانم. اما وقتی به خانم سویر فکر کردم دلواپس شدم.
پرسیدم: «حالا چکار میکنه؟»
اِدی گفت: «هیچی. با من که کاری نداره.»
اِدی با بلوز و شلوار ملوانی[4] مثل شبح سفید و رنگپریده بود، سفیدی که حتی در آفتاب دم غروب به آبی میزد؛ و پوزخند پدرش هم بر چهرهاش حک شده بود.
گفت: «اما به مادرت هزار جور دروغ در مورد تو میگه. دروغگوی نابکارییه. اگه پای جونش هم در میون باشه نمیتونه یه دروغ حسابی در مورد خودش سر هم کنه. ولی خوب بلده در مورد دیگران دروغ بگه.»
من گفتم: «مادر من به حرفای او هیچ محل نمیذاره.» هرچند بههیچوجه مطمئن نبودم.
«چرا نمیذاره؟ چون… چون او سفیدپوست نیست؟»
جواب سؤالش را میدانستم. هر وقت این موضوع مطرح میشد ـ یعنی روابط آدمها و اینکه آیا قطرهای خون دورگه در تنشان بود یا نبود ـ پدرم بیطاقت میشد و حرف طرف را قطع میکرد و میپرسید: «کی سفیده؟ چند ملعون انگشتشمار.»
برای همین من هم گفتم: «کی سفیده؟ چند ملعون انگشتشمار.»
اِدی گفت: «برو به دَرَک. او از مادر تو خوشگلتره. وقتی میخوابه رو لباش لبخند مینشینه. مژههاش مثل مژههای تو برگشته است و یه عالمه، یه عالمه، یه عالمه موی سر داره.»
با صداقت گفتم: «بله، از مادر من خوشگلتره.»
آن روز غروب آفتاب سرخی بود؛ غروبی پهناور، دلگیر و ترسناک.
گفتم: «ببین، بیا برگردیم. اگه میدونی که با تو اوقاتتلخی نمیکنه بیا برگردیم. الآن هوا تاریک میشه.»
دم در خانهشان از من خواست که نروم. «الآن نرو، الآن نرو.»
نشستیم زیر درخت مانگو و من دستش را گرفته بودم که او زد زیر گریه. قطرههای اشکش مثل آبی که از آبچکانِ صافیِ نصب شده در حیاط ما میچکید، روی دستم روان شد. بعد، من هم گریهام گرفت و وقتی قطرههای اشکم را روی دستم حس کردم با خود گفتم: «پس شاید زن و شوهر شده باشیم.»
پیش خود گفتم: «بله، حتماً حالا زن و شوهریم.» اما حرفی نزدم. سکوت کردم تا زمانی که مطمئن شدم دیگر گریه نمیکند. بعد پرسیدم: «اسم کتابت چیه؟»
«کیم[5]، اما اولش پاره شده. از صفحۀ 20 شروع میشه. کتاب تو چیه؟»
گفتم: «نمیدونم. خیلی تاریکه، نمیشه دید.»
وقتی به خانه رسیدم، بهسرعت به اتاقم رفتم و در را قفل کردم چون میدانستم که آن کتاب مهمترین چیزی است که برایم پیش آمده و نمیخواستم وقتی براندازش میکنم کسی آنجا باشد.
اما بسیار ناامید شدم، چون به زبان فرانسه بود و به نظر کسلکننده میآمد. نامش بود: «قوی چون مرگ»[6]…
[1]. Obeah، اشاره به باور به نظامی ماوراءطبیعی و کاربرد طلسم و جادوگری است که نخست در غرب آفریقا و در میان بومیان به بردگی گرفته شده پدیدار شد و در منطقۀ کارائیب هم رواج دارد. [یادداشتها از مترجم است.]
[2]. منظور کتابی است به قلم جیمز آنتونی فرود، تاریخنگار، رماننویس و سفرنامهنویس انگلیسی در سدۀ نوزدهم میلادی.
[3]. Christina Rossetti، نویسنده و شاعر انگلیسی در نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم که اشعاری هم برای کودکان سروده است.
[4]. منظور لباس ملوانی است که با الهام از یونیفرم دریانوردان طراحی شده و از اواخر سدۀ نوزده استفاده از آن به عنوان لباس پسرانه برای کودکان انگلیسی رایج بوده است.
[5]. نام رمانی به قلم نویسندۀ انگلیسی، رادیارد کیپلینگ و منتشر شده در 1901.
[6]. Fort Comme La Mort، نام رمانی است از گی دو موپاسان.
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.