تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

گسل

گسل

داستان

گسل

سمیه سمساریلر

 

 

خودم را از راه‌پلهٔ دودگرفته و کج‌ومعوج مطب بهمن به خیابان می‌رسانم. آفتابی بی‌رمق روی آسفالت پهن‌شده است. دلم می‌خواهد همین‌جا وسط خیابان آمادگاه زانو بزنم، گوشم را بگذارم روی زمین و به آدم‌هایی که دورم حلقه‌زده‌اند بگویم قطارم دارد می‌آید.

بعد از ناکجا قطاری سوت‌زنان پیش بیاید، جلوی پایم بایستد، بپرم روی پلّه‌هایش و برای جماعت حیران دست تکان بدهم.

از کنار داروخانه‌ها، مطب‌ها، آزمایشگاه‌ها و فروشگاه‌های تجهیزات پزشکی رد می‌شوم. می‌رسم به اغذیه‌فروشی کوچکی. در ویترین، پیراشکی‌ها و سمبوسه‌ها برق می‌زنند. دلم غش می‌رود.

از آن چرب‌ترین و ناسالم‌ترین‌هاست. جسارتش را دوست دارم. از این‌که همان است که هست، من همان‌که هستم، نیستم. نتوانسته‌ام باشم. بهای سنگینی داشت که هرگز از پس پرداختش برنیامده‌ام.

مرد فروشنده، منتظر، نگاهم می‌کند. در چشم‌هایش می‌خوانم، هیچ اهمیتی ندارد که ده فروشگاه چپ و راستش با او متفاوت‌اند. حسادت می‌کنم. لبخند می‌زنم. لبخند نمی‌زند. لزومی نمی‌بیند پاسخ لبخندی را بدهد؛ که کسی بی‌دلیل نثارش کرده است.

نشسته‌ام روبه‌روی بهمن، نگاهش را می‌دزدد. مانده‌ام چطور بگویم بازهم آرام‌بخش برایم بنویسد؛ اما بالأخره که باید بگویم. با چشم‌هایی که این روزها به نگران بودنش عادت دارم، نگاهم می‌کند. می‌گوید: «می‌بینم از نشئگی خوشت اومده!»

خوشم آمده، خوش می‌آید مرا، از خ خوشم می‌آید. خَ خِ خُ خا خو خی. صدای بهمن در گوشم می‌پیچد: «خودسر، خودخواه و بی‌منطقی!»

می‌گویم: «به ‌جای بی‌منطق می‌گفتی بی‌خرد، خوش‌آواتر می‌شد.» نمی‌گویم آخر من از خ خوشم می‌آید. به‌اندازهٔ کافی از دستم کفری است.

مارگارت نمی‌توانست خ را درست تلفظ کند، نهایت تمرین‌هایمان باعث شد از ک به‌نوعی ک عجیب‌وغریب برسد که می‌توانستیم به‌عنوان حرفی جدید ثبتش کنیم.

دستم را از روی کت به برجستگی کوچک داخل جیبم می‌زنم. می‌خواهم مطمئن شوم یکی از چند شکلاتی که در مطب برداشتم هنوز آنجاست.

حتی همین الآن طعم کره و فندق را زیر زبانم حس می‌کنم. سال‌ها پیاده‌روها از خانه برایم امن‌تر بودند. چند پیاده‌رو را موبه‌مو از بر هستم.

یکی‌شان همین است چند قدم جلوتر سنگفرش‌ها چیدمانشان به هم می‌ریزد، آهان درست همین‌جا. خنکی باد پاییز را که از میان یقهٔ کت و شال خاکستری‌رنگ، خودش را به گردنم می‌رساند، به جان می‌خرم.

بهمن روبه‌رویم می‌نشیند و می‌گوید: «خودم قرص‌ها رو می‌گیرم؛ اما این مسیرش نیست. خودت هم می‌دونی، حالم از خودم به هم می‌خوره که هر چی می‌خوای از من می‌گیری، به هیچ‌کدوم حرفام هم گوش نمی‌کنی.»

زن و مردی از کنارم می‌گذرند. مرد سبیل تابیدهٔ نازکی دارد، این‌جور سبیل‌ها باعث می‌شوند چهرهٔ صاحبشان مدام خندان به نظر برسد. به نظرم آشنا بود.

پدر متین بود شاید. مدتی است همه‌چیز از ذهنم پاک می‌شود. نیاز دارم به این روزبه‌روز زندگی کردن. همه‌چیز را جا می‌گذارم، فقط خودم را با خودم می‌برم. سعی می‌کنم حواسم را روی آن مرد متمرکز کنم. پدر متین بود لابد.

زیاد نیستند آدم‌هایی که سبیل این شکلی دارند. متین باز هم تشنّج کرده است، همان هشت‌حرفی را که یاد گرفته بود هم از دست ‌داده است؛ صداهایی درمی‌آورد که شبیه هیچ لغت آشنایی نیست.

احساس می‌کنم آن هشت حرف ارتباطمان را پیچیده کرده بود. این روزها بهتر درکش می‌کنم. باد دستش را پشت گردنم می‌کشد. بند به بند می‌لرزم. شال را دور گردنم محکم‌تر می‌کنم. دست‌هایم را در جیب کتم فرومی‌برم. با دست راست شکلاتم و با دست چپ جاکلیدی را در مشت می‌فشارم.

به تقاطع باغ گلدسته رسیده‌ام. می‌ایستم. هر چهار طرف این تقاطع بیلبورد نصب‌شده است، عادت کرده‌ام به هرچه نخواهم نگاه نکنم. آن‌قدر در ندیدن توانمند شده‌ام که اگر مستقیم روبه‌روی این بیلبورد بایستم، سیاه می‌بینمش.

خیابان باغ‌گلدسته، آمادگاه را به دو قسمت تقسیم کرده است، این سمتش اغلب مطب و داروخانه و آن سمت هتل شاه‌عباس، حوزهٔ هنری و چندین کتاب‌فروشی است. آمادگاه شبیه من است، دوپاره، متناقض. چقدر دلم برای دکتر فانیان تنگ ‌شده است. مطبش همین نزدیکی بود، پشت حوزهٔ هنری. شاید هنوز هم باشد.

از معدود پزشکانی بود که در این سمت آمادگاه مطب داشتند. او بارها مرا تعمیر کرده است. یادم است به چشم‌های هفت‌سالگی‌ام خیره شد و پرسید: «دستت چطور شکسته؟» به‌جای جواب دادن به پدرم خیره ماندم. دکتر نگاهی گذرا به پدر انداخت و باز به من نگاه کرد.

چشم‌هایش می‌گفت، می‌داند نمی‌توانم بگویم آن مردی که آنجا ایستاده و تا چند دقیقه بعد دستم را می‌گیرد و از مطب بیرون می‌برد، دستم را شکسته است.

نگاهش غمگین بود، خوشحال شدم. دلم می‌خواست کسی برایم گریه کند، خودم این اجازه را نداشتم. حتی بعدتر یعنی هنوز هم دل سیر گریه نکرده‌ام.

دوان‌دوان و هراسان خودم را به پلّه‌های پشت‌بام می‌رساندم، می‌نشستم و به دمپایی‌های کوچک قرمزم خیره می‌ماندم و می‌ترسیدم. صدای پای بهمن را می‌شناختم از میان راه‌پلّه‌ها بالا را نگاه می‌کرد.

دستم را روی نرده‌های خاکستری می‌گذاشتم تا بفهمد هستم. می‌آمد کنارم می‌نشست، دوتایی به دمپایی‌های من خیره می‌ماندیم و با هم می‌ترسیدیم. تمام مدتی که انتظار می‌کشیدم طوفان خانه بخوابد، مرا از دهان تنهایی بیرون می‌کشید. گاهی دو آب‌نبات میوه‌ای می‌آورد. همیشه می‌گذاشت من اول انتخاب کنم.

قرار نانوشته‌ای داشتیم که باید آب‌نبات را بمکیم تا تمام شود. گاهی که خودم هم طوفانی بودم از همان اول شروع می‌کردم به جویدن آب‌نبات. بهمن هم طوفانی می‌شد، اما به روی خودش نمی‌آورد. فقط زیر لب می‌گفت: «دندان‌درد می‌گیری دختر.»

روبه‌روی هتل شاه‌عباس ایستاده‌ام. ماشین مشکی مجللی روبه‌روی هتل پارک می‌کند. خانم مسنّی با پالتو خاکستری و چکمه‌های پاشنه‌بلند در کنار پیرمردی که او هم کت‌وشلوار خاکستری به تن دارد آرام از پلّه‌ها بالا می‌روند. نگهبان به‌سرعت پیش می‌آید. در را برایشان باز می‌کند.

هفده‌ساله‌ام درست از همان پلّه‌ها بالا می‌روم. از پشت در شیشه‌ای به داخل لابی سرک می‌کشم. تابه‌حال وارد این هتل نشده‌ام، انگار می‌ترسم تنها وارد ساختمان به این مجللی بشوم. آن‌قدر جلوی در رژه می‌روم که نگهبان پیر برای چندمین بار کلاه آبی‌اش را صاف می‌کند و کلافه می‌پرسد.

– منتظر کسی هستی؟

– بله راهنمای تور هستم.

نگاهش شوخ می‌شود. انگار بخواهد بگوید: «خانوم کوچولو راه خونه‌تونو بلدی؟»

راست هم می‌گوید. زبان انگلیسی‌ام خیلی خوب است؛ اما شهر را در حد همان جزوه‌هایی می‌شناسم که از حفظ کرده‌ام.

دستش را به سمت دستگیره می‌برد.

– می‌تونی تو لابی منتظر بمونی.

از در که رد می‌شوم هرم گرما بر صورتم می‌نشیند. تازه می‌فهمم چقدر آن بیرون سرد بوده است. هنوز درست در مبل مجلل قرمزرنگ جا نگرفته‌ام که مارگارت از آسانسور بیرون می‌آید. عکسش را پیش‌تر دیده بودم؛ اما در واقعیت باجذبه‌تر است، میان‌سال، بلندبالا و خوش‌خرام.

موهای جوگندمی‌اش بسیار آراسته‌اند و چشمان میشی نافذی دارد. دست‌وپایم را گم می‌کنم. به طرفم که می‌آید، روحم هم خبر ندارد که او باغ گلدستهٔ من خواهد بود و زندگی‌ام را به پیش و پس از خودش تقسیم می‌کند. کمی بیش از دو ماه بعد، کنار او نشسته‌ام و به لندن پرواز می‌کنیم.

بهمن مدام در اتاق راه می‌رود. می‌گوید: «مگه نمی‌گی تو لندن آروم‌تر بودی؟ مگه نمی‌گی حضورش هنوز آزارت می‌ده؟ مادرت هم که مرد. کسی رو نداری اینجا.

هفته‌به‌هفته از خونه در نمی‌اومدی. حالا هرروز راه می‌افتی شهر رو پیاده گز می‌کنی! که چی؟ خُب، ماهان این‌همه دوندگی کرده، حالا که مهاجرتتون درست‌شده ادا درمی‌آری. حیفه رابطه‌تون آخه! دست‌کم عین آدم با ماهان حرف بزن، بگو چه مرگته، همه‌چیز رو بگو. حق داره بدونه. دیوونه‌اش کردی.»

صدایش کمی بالا می‌رود. خودش را هم دیوانه کرده‌ام، از این‌که مارگارت هم با من هم‌دست شد تا پدرم را به خیال خودمان، در همان گذشته‌ها دفن کنیم به خودش می‌پیچید؛ اما زورش به ما نرسید.

هنوز مارگارت زنده و سرحال بود و هر دو به تصمیم‌مان افتخار می‌کردیم. بهمن می‌گفت: «زورم به شما دو تا نمی‌رسه.» می‌گفت: «نمی‌شه، این‌قدرها ساده نیست، جایی این آدم خاک رو کنار می‌زنه.» به حرفش گوش نکردم و حالا رفیق‌تر از آن است که به رویم بیاورد؛ اما پدر مدتی است از قبری که برایش کنده بودیم بیرون آمده است.

تا وقتی مارگارت بود جرئت چنین کاری را نداشت. شاید نباید برمی‌گشتم ایران. ماهان بعد از زنده‌به‌گور کردن پدر با من آشنا شد.

نمی‌دانم چه مدت است روبه‌روی هتل ایستاده‌ام. کی هوا تاریک شد؟ در تصویر ذهنی‌ام آن پلّه‌ها بیشتر و بلندتر و این هتل بزرگ‌تر بود. انگشتم را روی قاب کوچک قلب شکل، روی جاکلیدی می‌کشم.

اولین عکس دونفرهٔ ما سال‌هاست در این قاب است. من دوربین را نگاه می‌کنم و مارگارت مرا. هیچ‌کس مانند او مرا نگاه نکرده است.

راه می‌افتم، نور ماشین‌ها و تابلوی مغازه‌ها و انعکاسشان، ترکیب هاله‌های نور و صدای همهمه و بوق گیجم می‌کند. چقدر شلوغ شد! مردی محکم به من تنه می‌زند. سکندری می‌خورم.

تا برگردم به او تشری بروم، ماشینی جلوی پایم ترمز می‌کند. رانندهٔ ماشین عقبی دستش را روی بوق می‌گذارد. سریع سوار ماشین می‌شوم. هنوز در را نبسته‌ام که ماهان راه می‌افتد.

تا بیایم کمربند را ببندم، ماشین بوق‌بوق می‌کند که ببند. استخوان فکش برجسته است و بیهوده تلاش می‌کند از میان ماشین‌ها راهی برای خلاص شدن پیدا کند. پلور سورمه‌ای موردعلاقهٔ مرا پوشیده است. برخلاف کودکی که تنها مسیر در برابر طوفان صبر کردن بود، اصلاً تاب صبر کردن ندارم.

می‌گویم: «چقدر شلوغ شده اصفهان.» نیم‌نگاهی به من می‌اندازد. همیشه تعجب می‌کند که چطور می‌توانم در پرتنش‌ترین موقعیـت، بی‌ربط‌ترین جمله‌ها را بگویم. تنش؟ تنشی در طوفان او نمی‌بینم. من از اقیانوس طوفانی می‌آیم. حرفی نمی‌زند. ادامه می‌دهم.

– خوب شد اومدی سردم بود.

بازهم روبه‌رو را نگاه می‌کند.

– ببخش، واقعاً نفهمیدم زمان چه طور گذشت.

– هزار بار بهت زنگ زدم. مگر قرار نبود بیام دنبالت؟ یه ساعته این خیابون رو تو ترافیک بالا پایین می‌کنم. این سمت رو هم که یه‌طرفه کردن، پوستم کنده شد.

یادم نمی‌آید قراری گذاشته باشیم؛ اما چیزی نمی‌گویم. موبایلم را از جیبم درمی‌آورم، واقعاً هزار بار زنگ‌زده است.

– شرمنده، نشنیدم. می‌خوای در عوض برات آب‌زرشک بخرم؟

نگاهم می‌کند.

– نزدیکه‌ها، همین سر توحید یه آب‌میوه‌فروشی معرکه هست.

در آخرین لحظه پیش از رد کردن دور برگردان. دور می‌زند. جلوی آبمیوه‌فروشی نگه می‌دارد.

– نکنه خودم باید برم برای خودم آبمیوه بخرم!

در حال پیاده شدن از ماشین هستم، دارم از ماشین پیاده می‌شوم که می‌گوید: «آب‌زرشک و شاتوت می‌خوام.»

از شنیدن این ترکیب هم روترش می‌کنم. می‌خندد.

– خیلی هم خوشمزه است.

لیوان بزرگ را به دستش می‌دهم. به لیوان کوچک من نگاه می‌کند.

– باز هم شیرموز؟ البته بعد از 5 سال آب‌طالبی خوری به شیرموز رسیدی غنیمته.

من هرگز در مورد خوراکی تنوّع‌طلب نبوده‌ام. ماهان می‌گوید در هیچ موردی نیستم؛ اما تنوّع تجربه‌ام را به خواب هم ندیده است.

عصبانی است، برای این‌که می‌گویم فعلاً نمی‌خواهم مهاجرت کنم. در حقیقت باور نمی‌کند دلم نمی‌خواهد، احساس می‌کند می‌ترسم. ترس نیست، نوعی نتوانستن است اما نمی‌توانم برایش توضیح بدهم. مهم نیست. جرعه‌ای از شیرموز را با نی بالا می‌کشم، آن‌قدر یخ است که شقیقه‌هایم تیر می‌کشد.

برای لحظه‌ای مغزم هیچ فعالیتی نمی‌کند. چقدر لذّت‌بخش است. بازهم می‌نوشم. درد بیشتر می‌شود و مغز خاموش‌تر. حظّ می‌کنم. ماهان مات مانده به حظّ کردن من. ترشی زیاد آب‌میوه را می‌توان از جمع شدن چشم‌هایش فهمید. چقدر آدم‌ها عجیب‌اند، انتخاب‌های نوشیدنی‌مان هم هیچ آسودگی ندارد.

می‌پرسد: «پیش بهمن بودی؟»

– می‌دونی که، چرا می‌پرسی؟

لیوان خالی را کنار می‌گذارد.

– نمی‌دونم، گاهی آدما این کار رو می‌کنن.

حالش کمی سر جا آمده؛ اما صدایش کلافه است. من هم بخشی از این کلافگی هستم. نمی‌توانم کمکش کنم. آن سمت خیابان بیلبوردی هست که عامدانه نگاهش می‌کنم، بی‌اینکه چشم‌هایم سیاهی برود. پدر از روی بیلبورد نگاه مستقیم کذایی‌اش را به من دوخته و لبخند می‌زند.

همهٔ شهر پرشده از تبلیغات او. او که مدام نگاهم می‌کند؛ اما من بیشتر وقت‌ها نگاهش نمی‌کنم. مردم از او صحبت می‌کنند. از لبخند آرامش‌بخشش، از کلام نافذش، از … من که در لبخندش آرامشی نمی‌بینم. شاید به قول بهمن کاملاً محض خاطر اوست که نمی‌روم. برای اینکه انگار با رفتنم همه‌چیز را به او تسلیم می‌کنم.

تمام اتوبان‌ها را پوشش داده است. روی تمام دکه‌های روزنامه‌فروشی نشسته است. پشت آن پیچ خیابان هم هست. تبلیغات گسترده. هیاهو، دقیقاً همان شیوهٔ همیشگی؛ اما هر بار باشکوه‌تر، انبوه‌تر، انفجاری‌تر. چرا پیر نمی‌شود؟ تمام نمی‌شود؟ از وقتی یادم هست همین شکل و شمایل را داشته، شاید هم من تصویرم همیشه از او ثابت است.

ده سالی که دور بودم هم با اینکه هیچ ارتباطی با هم نداشتیم، رهایم نمی‌کرد. مارگارت می‌گفت: «باید او را از سرت بیرون کنیم».

حالت تهوع دارم. چه خوب که ماهان اهل اخبار و روزنامه نیست. نمی‌دانم چرا این‌همه شهر را دور می‌زند. ساعت نُه شب است، در بلوار آینه‌خانه، پارک می‌کند. یک‌سو بستر خشک زاینده‌رود است و سمت دیگر آن‌سوی خیابان بازهم پدر، تمام‌قد در کت‌وشلواری مشکی ایستاده است، نوید شهری باشکوه را می‌دهد.

عکس‌های کوچک‌تری از آدم‌های هم‌گروهش در کنار تصویر دیده می‌شوند. بازهم کاندیدا شده است. ماهان ماشین را خاموش کرده و به سمت من چرخیده است. ساکت نگاهم می‌کند.

خیابان خلوت است و هر از چند گاهی ماشینی از کنارمان می‌گذرد. لابد ماهان برای بار هزارم می‌خواهد در مورد دلایل تصمیمش توضیح بدهد. دستش را پیش می‌آورد، دستم را می‌گیرد و میان دست‌های بزرگ گرمش نگه می‌دارد.

– می‌خوای چیزی به من بگی؟

می‌توانم مغزم را مجسم کنم که تمام سیناپس‌هایش به کار افتاده است. سکوت طولانی می‌شود.

– بهمن همه‌چیز را گفت.

دستم را پس می‌کشم. سوتی ممتد در گوش‌هایم می‌پیچد.

سرش را می‌چرخاند و به بیلبورد نگاه می‌کند. صدایش می‌گیرد انگار.

– بهتره بگم با پدرت آشنا شدم.

دهانم را باز و بسته می‌کنم، صدایی از آن خارج نمی‌شود. متین را می‌خواهم، شاید او بفهمد چه می‌خواهم بگویم. تشنّج کرده‌ام انگار. باورم نمی‌شود بهمن با من چنین کرده باشد.

بهمن؟ چرا؟ حالا پریشان‌حالی امروزش را بهتر می‌فهمم.

همان‌طور که به بیلبورد نگاه می‌کند، می‌گوید: «نمی‌دونم چطور چنین چیزی رو از من پنهان کردی؟ اون‌همه داستان در مورد مرگ پدرت سرهم کردی. سال‌هاست این مرد جلوی چشممونه. چطور تونستی با من حرف نزنی.»

سرم گیج می‌رود. کماکان صدایم درنمی‌آید. ماهان رویش را برمی‌گرداند، اشک از چشم‌هایش جاری است. برای من گریه می‌کند؟ یا خودش؟ مرا رها می‌کند و می‌رود؟ چرا رفتن او ناگهان این‌همه ترسناک شده است؟ صدای سوت قطع نمی‌شود.

پدر فریاد می‌زند: «اگه گریه کنی یعنی هنوز یاد نگرفتی!» احساس خفگی می‌کنم. ماهان شیشه را پایین می‌کشد. بار دیگر دستم یخ‌زده‌ام را در دست می‌گیرد.

– عزیز من، قول می‌دم حالمون بهتر می‌شه.

باز هم صدایش می‌گیرد.

– می‌خوای بذارمت پیش بهمن؟

نمی‌دانم می‌خواهم بهمن را ببینم یا نه؟ اما مطمئنم نمی‌خواهم آن مرد کت‌وشلوار مشکی را ببینم. چشم‌هایم می‌سوزد. اشاره می‌کنم راه بیفتیم.

ماهان دستم را آرام به خودم برمی‌گرداند و ماشین را روشن می‌کند. موبایلش زنگ می‌خورد. بلند می‌گوید: «بهمنه. نگفتی؟ می‌خوای بری پیشش؟»

احساس می‌کنم اگر دهانم را باز کنم غیر از خ هیچ صدایی درنمی‌آید. به بهمن می‌گوید: «بمون، اومدیم.» گوشی را قطع می‌کند؛ ولی به حرف زدن ادامه می‌دهد.

«مونده مطب این وقت شب. نمی‌فهمم چرا زودتر با من حرف نزدین؟» وارد باغ گلدسته که می‌شود احساس می‌کنم روی گسلی حرکت می‌کنیم که هر لحظه ممکن است دهان باز کند، ماهان هم انگار این را می‌داند که تا این حد آهسته می‌راند. دهانم تلخ شده است.

هم گرمم است و هم می‌لرزم. دست می‌اندازم به گردنبند گل شبدر، هدیهٔ مارگارت. حس می‌کنم گلولهٔ آتش شده و گردنم را می‌سوزاند. وارد آمادگاه می‌شویم. ماهان روبه‌روی مطب می‌ایستد. منتظرم کمربندش را باز کند؛ اما خیال پیاده شدن ندارد.

– من هستم، برو و بیا. آروم باش لطفاً.

هیچ‌کس در ساختمان نیست. راهرو هم تاریک است. وارد مطب می‌شوم. همه‌جا تاریک است. به‌طرف اتاق بهمن می‌روم. چراغ بزرگ خیابان از پشت پنجره سرک کشیده و اتاق را کمی روشن کرده است. بهمن سرش را میان دست‌هایش گرفته و آرنج‌هایش را روی میز گذاشته است.

به سمتش می‌روم بی‌آنکه ببینم، می‌دانم تارهای سفید زیادی وسط موهای مجعد قهوه‌ای پیچ‌خورده و بالاآمده‌اند. حالش را می‌فهمم، انگار این منم که سرم را نمی‌توانم بالا بگیرم. چقدر او را از حفظم. چقدر مرا از بر است. نگاهم نمی‌کند. شکلاتم را درمی‌آورم و روبه‌رویش می‌گذارم. سرش را بالا می‌آورد.

عزیز من، چرا دردی می‌کشی که سهم تو نیست؟! حتی در تاریکی هم از نگاهش موجی به سویم جاری می‌شود. اشک‌هایم گونه‌ام را می‌سوزانند، بااین‌حال به او لبخند می‌زنم. او هم لبخند می‌زند و نفس عمیقی می‌کشد. احساس می‌کنم می‌خواهد من و اتاق را یک‌باره درون ریه‌هایش بکشد.

تمامی ندارد این راه‌پلّه. در تاریکی پیش می‌روم به آهستگی. از کوهی بلند سرازیر شده باشم انگار و بعد ناگهان در بهمنی عظیم غوطه‌ور شوم. نمی‌دانم کجا ایستاده‌ام، کجا می‌رفتم؟ احساس سبکی می‌کنم. دیگر پاهایم سنگین نیستند؛ اما کاش این راه‌پلّه تمام نشود.

اصفهان، آبان 1400

 

این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه