طنز
آب که سر بالا میرود
علی خزاعیفر
در 1913 در یک ساختمان قدیمی و متروک قرن هجدهمی در شمال لندن صندوقی کشف شد حاوی نسخهای دستنویس از سفرنامهٔ گالیور.
آنچه مورخان ادبی را متحیر کرد، این بود که این نسخه تفاوتهای زیادی با نسخۀ چاپشده داشت. برای مثال، در نسخهٔ کشفشده، گالیور آنجا که به شرح ماجراهای خود در لیلیپوت میپرداخت، به وقایعی اشاره میکرد که در نسخهٔ چاپشده نیامده بود.
گالیورشناسان در باب این اختلاف نسخ، نظریههای مختلفی مطرح کردهاند، ولی عموم آنها معتقدند دلیل تفاوت نسخهها این است که برخی از ماجراهای گالیور در سرزمین پرتافتادهٔ لیلیپوت آنقدر عجیب بوده که حتی خوانندۀ سادهلوح قرن هجدهم هم آنها را باور نمیکرده، و لذا گالیور درنهایت تصمیم گرفته که آنها را حذف کند.
در اینجا یک فقره از مطالب سانسورشده را که شرح بازدید گالیور از پارلمان لیلیپوت است، بهاختصار از زبان خود گالیور نقل میکنم:
«یک روز مرا به پارلمان دعوت کردند. لیلیپوتیها از حیث شکل و شمایل بهطرز عجیبی شبیه آدمیزاد هستند و فقط از حیث قد و قواره با آدمها تفاوت دارند؛ ولی علیرغم این تفاوت معتقدند که در همهٔ امور یک سر و گردن از آدمها بلندترند.
کاملاً معلوم بود که هدفشان از دعوت این بوده که پارلمانشان را به رخم بکشند؛ چون من قبلاً مختصری دربارهٔ پارلمان انگلستان برایشان صحبت کرده بودم و وقتی گفته بودم که قوانین از بالا نمیآیند بلکه از پایین صادر میشوند، با تأسف و دلسوزی سر تکان داده بودند.
در بدو ورود، فرمانده پارلمان به استقبالم آمد (معلوم نبود چرا به رئیس پارلمان میگفتند: «فرمانده») و ضمن خوشوبش بهطعنه گفت: «شما که اهل انگلستان هستید، حتماً از دیدن پارلمان ما تعجب خواهید کرد.
ما در اینجا نه هو میکنیم، نه توی سر هم میزنیم.» گفتم: «پس چطور مسائلتان را حل میکنید.» گفت: «ما هیچ مسئلهای را حل نمیکنیم. برخی مسائل خودشان حل میشوند. برخی مشمول زمان میشوند.
برخی با آمدن مسائل مهمتر فراموش میشوند»، و به یک فرش بزرگ زمینهلاکی در وسط پارلمان اشاره کرد و گفت: «برخی را هم که باقی میمانند، جارو میکنیم، میزنیم زیر آن فرش.»
فرمانده همچنین گفت: «در اینجا شرط ضروری برای انتخاب نماینده داشتن عقل است؛ ما در هر مسئلهای به تعداد نمایندگان عقاید مختلف داریم و همۀ عقاید هم بهشدت معقول است.» از شنیدن این حرف کمی به لیلیپوتیها حسودیام شد چون در پارلمان انگلستان با همهٔ ادعایشان آدم مرتب به نمایندگانی پخمه و گاگول برمیخورد.
با توجه به اینکه پارلمان لیلیپوتیها از پارلمان انگلستان بسیار مترقیتر است، پرسیدم: «شما نمایندۀ زن هم دارید؟» فرمانده شروع کرد به توصیف زنان با صفاتی هندسی از قبیل گرد و صاف و کشیده و دایره و برجسته و درنهایت گفت که برای زنها جاهایی بهتر از پارلمان تدارک دیدهاند.
میگفتند فرمانده روحیۀ لطیفی دارد و با مخالفانش بسیار مدارا میکند و با گازانبر نوک آنها را نمیچیند و درعینحال مرد بسیار شجاع و باهوش و وطندوستی هم هست و شعار «مرگ بر بلفوسکو» از دهانش نمیافتد.
میگفتند یک بار حیلهای جنگی به کار بسته و خانوادۀ خود را طی مأموریتی به بلفوسکو فرستاده تا با خارج کردن یک فقره کالسکۀ بلفوسکویی از آنجا دشمن خود را تحقیر کند.
مورخان لیلیپوت خارج کردن کالسکه از سرزمین دشمن را با بردن اسب چوبی به داخل شهر تروآ توسط اولیس مقایسه کردهاند؛ اما ازآنجاکه آدمهای شجاع همیشه مایهٔ غبطه و حسد بدخواهان هستند، یکی از خبرنگارهای فضول در هنگام بازگشت پیروزمندانۀ خانوادۀ فرمانده از کالسکهٔ به غنیمت گرفته شده از دشمن عکس میگیرد و آن را منتشر میکند. خوشبختانه خبرنگار را به جرم انتشار عکس دستگیر میکنند و غائله میخوابد.
روز قبل از ورود من به پارلمان دستور جلسۀ قبلی به پایان رسیده بود. میگفتند موضوع بحث این بوده که اولاً سروته تخممرغ را چگونه باید تعیین کرد و ثانیاً تخممرغ را باید از سر شکست یا از ته.
برخی میگفتند: از سر؛ برخی میگفتند: از ته. برخی میگفتند: از تنه به بالا. برخی هم معتقد بودند فقط باید شکست، سروته فرقی نمیکند.
این بحث دو سال تماموقت مجلس را میگیرد و به معضلی تبدیل میشود تا اینکه سرانجام فرمانده با هوش و درایتش فتنۀ تخممرغ را خوابانده و زبان نمایندگان مخالف را که میگفتند: تخممرغ را باید از ته شکست، لوله میکند و نتیجۀ بحث را چنین اعلام میکند که تخممرغ سروته ندارد و لذا آن را از هر طرف که به دست افتاد، میتوان شکست.
قبل از آغاز جلسه، نمایندگان همه به صف شدند و شعار «مرگ بر بلفوسکو» سر دادند. لیلیپوتیها با کشور متخاصم بلفوسکو که سمت غرب جویبار بود، دشمن بودند و میخواستند که سرشان به تنهشان نباشد.
این خصومت بیش از چهار دهه طول کشیده بود و هیچکس یادش نبود علت خصومت چه بوده است. پیرمردی در دربار به من گفت که مردم بلفوسکو مدعی هستند که کشورشان در بخش علیای جویبار واقع شده ولی لیلیپوتیها معتقدند آنها در بخش سفلای جویبار قرار دارند.
آن اوایل پادشاه لیلیپوت از من هم درخواست کرد به بلفوسکو حمله کنم و سرانشان را یا دستگیر کنم و یا سرهایشان را از تن بندانگشتیشان جدا کنم و بیاورم.
وزیر اعظم هم با لحنی جدی گفت: «اگر شما با این قد و قوارهتان به جهت بلفوسکو در جوی بخوابید و لنگتان را به سوی آنها دراز کنید با ارسال یک جریان تندباد میتوانید موجی ایجاد کنید که کشورشان را آب ببرد.» ولی من همان اول به پادشاه لیلیپوت خاطرنشان کردم که بیدلیل با کسی دشمنی نمیکنم.
حتی یک بار آتشی عظیم به کشور بلفوسکو افتاده بود و من چون در آن لحظه دسترسی به آب نداشتم، با جیش خالی آتش را خواباندم و این باعث عصبانیت ملکۀ لیلیپوت شده بود.
بعد از نیم ساعت سر دادن شعار «مرگ بر بلفوسکو» جلسه رسمیت پیدا کرد. دستور جلسه بررسی این لایحۀ سهفوریتی بود که آیا عقلاً ممکن است قورباغه به شاهزاده تبدیل بشود.
چند نماینده در موافقت و مخالفت سخنان پرشوری ایراد کردند. یک نمایندۀ موافق گفت که در بچگی به گوش خودش از مادربزرگش شنیده که قورباغهای به شاهزاده تبدیل شده است.
یک نمایندۀ مخالف گفت: حتی اگر قورباغه بتواند شاهزاده بشود، ما نباید اجازه بدهیم. یکی دیگر گفت: از نظر علمی ثابت شده که قورباغه میتواند نهتنها جهش ژنتیکی بکند و آدم بشود بلکه میتواند جهش اجتماعی هم بکند و شاهزاده بشود.
یکی دیگر پا را از این هم فراتر گذاشت و گفت: «اینکه چیزی نیست، قورباغه قادر است نهفقط جهش ژنتیکی که جهش صوتی هم بکند.» او سپس صوت ضبطشدهای را در مجلس پخش کرد که فردی داشت ابوعطا میخواند که در اصل قورباغه بوده است.
پسازآن بحث نمایندگان به صفات خوب و بد قورباغه کشید. نمایندهای گفت: «نگاه نکنید که قورباغه در گلولای بزرگ شده، او با آن چشمان وزغی خود قادر است ببیند در اعماق اقیانوس چه میگذرد.» او همچنین اضافه کرد که قورباغه موجودی بسیار فایدهگرا و هدفمند است و هیچ وقت بیجهت سرش را از آب بیرون نمیآورد، بلکه اگر بیرون میآورد، برای این است که سروگوشی آب بدهد.
یکی دیگر هم گفت: «به کوچکی جثّهاش نگاه نکنید، دهانش به بزرگی شکمش است و اگرچه زبانآور نیست ولی همۀ مخالفانش را با زبانش در کام میکشد.» یک نماینده هم گفت که قورباغه موجود سرسختی است؛ چون از همهٔ مخالفانش بیشتر عمر میکند.
یکی دیگر هم گفت که برخی آدمها هیچگاه بزرگتر از قورباغه نمیشوند ولی برخی قورباغهها از بسیاری از آدمها بزرگتر میشوند.
در پایان بحثی درگرفت دربارهٔ اینکه قورباغه اول قورباغه بوده بعد آدمیزاد شده یا اینکه اول آدمیزاد بوده بعد قورباغه شده است. فرمانده پارلمان برای آن روز کفایت بحث را اعلام کرد و گفت: «چون بحث ابعاد فلسفی دارد، بهتر است در جلسۀ بعد ادامه پیدا کند.»
*
اما راجع به اینکه چرا شرح بازدید گالیور از پارلمان لیلیپوت در نسخۀ نهایی نیامده است، یکی از گالیورشناسان میگوید که احتمالاً گالیور با خود فکر کرده که احدی از خوانندگان کتاب او در سراسر جهان و مخصوصاً خوانندگان او در انگلستان و بهخصوص پاپاراتزیهای فضول و پرروی لندن که حتی ملکۀ آینده کشور را تا سرحد مرگ تعقیب میکنند، داستان دستگیری خبرنگار به جرم گرفتن عکس را باور نخواهند کرد و لذا اعتبار کل سفرنامه مخدوش میشود. شاید هم علت چیز دیگری بوده که ما نمیدانیم. والله اعلم.
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.





