تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

همه‌ جا مراکش است

همه‌ جا مراکش است

همه‌جا مراکش است[1]

مارسِل رَیش-رانیتسکی[2]

ترجمهٔ سعید رضوانی*

 

 

 

همه‌ جا مراکش است

مقدّمهٔ مترجم

مارسِل رَیش-رانیتسکی نویسنده و روزنامه‌نگار آلمانی-لهستانی، مشهورترین و متنفّذترین منتقد ادبی آلمان پس از جنگ جهانی دوم بود و تا هنگام مرگ، در 2013، نقش و جایگاه بی‌مانند خود را در فضای ادبی آلمان حفظ کرد.

او در 1920 در لهستان، از پدری لهستانی و مادری آلمانی که هر دو یهودی بودند، زاده شد. رَیش-رانیتسکی در وُتسواوِک[3]  لهستان و در برلین بزرگ شد و در 1938 در برلین دیپلم متوسّطه را اخذ کرد، امّا حکومت نازی به او که یهودی بود، اجازهٔ ورود به دانشگاه را نداد. وی در همان سال ابتدا زندانی و سپس به لهستان بازگردانده شد.

رَیش-رانیتسکی از نوامبر 1940 در گتوی ورشو محصور بود تا آن‌که در ژانویه 1943 موفّق به فرار شد. وی در 1958 به آلمان مهاجرت کرد و تا هنگام مرگ در 2013 ساکن این کشور بود.

او ابتدا از اوت 1958 برای مدّت کوتاهی در روزنامهٔ فرانکفورتِر آلگِمَینه تسَیتونگ[4] در مقام منتقد ادبی قلم زد و پس ‌از آن، از 1960 تا 1973، منتقد ادبی هفته‌نامهٔ دی تسَیت[5] در هامبورگ بود. رَیش-رانیتسکی در 1973 دوباره به فرانکفورتِر آلگِمَینه تسَیتونگ بازگشت و سرپرستی بخش ادبی این روزنامهٔ بزرگ و معتبر را به عهده گرفت.

او فرانکفورتِر آلگِمَینه … را به «ادبی‌ترین» روزنامهٔ آلمان بدل کرد و خود نیز طیّ پانزده سال همکاری با آن به اوج شهرت و اعتبار، همچنین نفوذی فراگیر در جامعهٔ ادبی آلمان رسید.

رَیش-رانیتسکی در کنار نویسندگانی مانند هَینریش بُل، برندهٔ جایزهٔ ادبی نوبل 1972، و گونتِر گراس، برندهٔ جایزهٔ ادبی نوبل 1999، و منتقدانی چون یوآخیم کایزِر[6] (1928-2017) و آندرِی تادِئوش ویرت[7] (1927-2019) از شرکت‌کنندگان در جلسات «گروه 47» بود – مجمعی که نقشی کانونی در دگرگونی و رستاخیز ادبیات آلمانی پس از جنگ جهانی دوم ایفا کرد.

وی همچنین در زمرهٔ دست‌اندرکاران جایزهٔ ادبی اینگِبُرگ باخمان[8]، از معتبرترین جوایز ادبی در قلمرو زبان آلمانی، و جایزهٔ ادبی فرانتس کافکا بود.

«مربّعِ ادبی»[9]، برنامه‌ای از «تلویزیون دوم آلمان» برای معرّفی و نقد کتاب با شرکت چهار منتقد که رَیش-رانیتسکی طرّاح و از 1988 تا 2001 صحنه‌گردان آن بود، شهرت وی را از مرزهای جامعهٔ ادبی فراتر برد و او را به عموم دوستداران ادبیات شناساند.

اعتبار اجتماعی رَیش-رانیتسکی به اندازه‌ای بود که پس از مرگش سرشناس‌ترین چهره‌های حیات سیاسی و اجتماعی آلمان، ازجمله یوآخیم گاوک[10]، رئیس‌جمهور وقت این کشور، در مراسم یادبود وی شرکت کردند.

این مایه توجّه به یک منتقد ادبی قطعاً نشان‌دهندهٔ اهمّیت ادبیات در جامعهٔ آلمان است، لیکن هیچ منتقد دیگری در تاریخ آلمان از آن برخوردار نبوده.

جُستار کوتاه «همه‌جا مراکش است»[11] را رَیش-رانیتسکی در 1968 نوشت و اوّل بار همان سال در هفته‌نامهٔ دی تسَیت به چاپ رساند. وی در این مطلب نگاهی می‌اندازد به صداهای مراکش: یادداشت‌های پس از سفر[12] اثر اِلیاس کانِتی[13] (1905-1994)، نویسندهٔ یهودیِ بلغاری-بریتانیایی که به آلمانی می‌نوشت و در 1981 جایزهٔ ادبی نوبل را دریافت کرد.

امّا این جستار تنها نقد صداهای مراکش … نیست؛ رَیش-رانیتسکی به‌اجمال کارنامهٔ نویسندگی کانِتی را بررسی کرده است. او دربارهٔ نابینایی[14]، تنها رمان کانِتی، سخن می‌گوید و آن را می‌کوبد. به زعم وی نابینایی اثری است انتزاعی و کانِتی در آن نتوانسته راهی به واقعیت بگشاید.

رَیش-رانیتسکی توده و قدرت[15]، اثر بزرگ کانِتی در انسان‌شناسی را نیز که حاصل بیش از سی سال پژوهش و تفکّر نویسنده در باب پدیدهٔ «توده» و قوانین حاکم بر آن، همچنین ماهیت و کارکرد «قدرت» است، به نظرِ تأیید نمی‌نگرد. به عقیدهٔ او کانِتی زیاده بلندپرواز است، یعنی برای آثارش طرح‌هایی می‌ریزد که در مرحلهٔ عمل چنان‌که باید از عهدهٔ اجرای آن‌ها برنمی‌آید.

امّا آثارِ -به تعبیر رَیش-رانیتسکی- فرعیِ کانِتی مشمول حُکمی که این منتقد دربارهٔ نابینایی، توده و قدرت، همچنین نمایشنامه‌های او صادر می‌کند، نمی‌شوند. صداهای مراکش …، اثر بسیار خوانده‌شدهٔ کانِتی، یکی از این «آثارِ فرعی» است. رَیش-رانیتسکی این کتاب را می‌ستاید و با تکیه بر تجربهٔ شخصی خود از خواندن آن می‌گوید. کانِتی موفّق می‌شود علاقهٔ خواننده را به موضوع و مطلبی جلب کند که در اصل مورد علاقه و توجّه وی نیست.

منتقد چگونگی تحقّق این امر را نیز توضیح می‌دهد. به عقیدهٔ وی کانِتی توانسته در ورای مراکش و مشاهدات خود در این شهر «انسان» را نشان دهد و سرشت و سرنوشت ازلی-ابدی او را به تصویر بکشد.

معنای «همه‌جا مراکش است» همین است. رَیش-رانیتسکی قالبی را نیز که کانِتی در صداهای مراکش … از آن سود جسته، «ترکیب وصف سفر با بخش‌های نووِل‌مانند، گزارش رسمی با گپ‌زدن‌های زیرکانه و شرح شاعرانه، عکس‌العمل فوری با مشاهدهٔ آرام»، بسیار مناسب مقصود نویسنده می‌شناسد.

بااین‌همه صداهای مراکش … نیز از نظر رَیش-رانیتسکی بی‌نقص نیست. منتقد کانِتی را، هم در این اثر هم اصولاً و به‌طور کلّی، به واقعیت‌گریزی متّهم می‌کند.

به زعم او مصداق این واقعیت‌گریزی در صداهای مراکش … رمانتیسیسمی است که دورنمایی دل‌فریب و رؤیایی از فرهنگ بیگانه ترسیم می‌کند، بی‌آن‌که با تعمّق و دقّت در آن عیوبش را نیز بنمایانَد.

اگر ایراد رَیش-رانیتسکی را بپذیریم باید صداهای مراکش … را، از این نظر، ادامهٔ همان سنّت قدیمیِ شرق‌شناسی و سفرنامه‌نویسی اروپاییان بدانیم که مشرق زمین را بهشتی افسانه‌ای می‌شناسانْد.

*

آثار فرعی بعضی از نویسندگان نه‌تنها دل‌نشین‌تر و دوست‌داشتنی‌تر که به معنایی، حتّی پخته‌تر و خردمندانه‌تر از آن دسته آثارند که نویسنده با تمام وجود در خلق آن‌ها کوشیده و همۀ جاه‌طلبی وی در آن‌ها آشکار می‌شود.

آخر، طرح‌های ادبی مختصری که مقصود از آن‌ها غلبه بر بخش کوچکی از مشکلات هستی است و نه تغییر بنیادین جهان، عرق‌ریزانِ ناگزیرِ نویسنده را بسی بهتر پنهان می‌دارند. می‌دانیم که آثار اصلی اغلب در پی زوروَرزی هیجان‌انگیز و تحسین‌برانگیز، امّا هراس‌آور پدید می‌آیند.

این درست که ابعاد آن‌ها معلول این زوروَرزی است، لیکن همین زوروَرزی تناسب آن‌ها را نیز بر هم می‌زند. [برعکس]، معمولاً نوشته‌های مناسبتی و فرعی که نویسندگان اغلب خودْ اهمّیت چندانی برای آن‌ها قائل نیستند، حاکی از راحتی، آرامش، بی‌تشویشی و رهایی اثرآفرین‌ هستند.

به گمانم اِلیاس کانِتی هم از این قاعده مستثنا نباشد – نویسنده‌ای که به دلایل معیّن، در میان بیگانگان ادبیات معاصر ما نیز بیگانه است.

البتّه از زمانی که «انتشارات هانزِر» [16]در مونیخ جرئت به خرج داد و نشر آثار این یهودی متولّد بلغارستان را که سی سال است در انگلستان زندگی می‌کند و به آلمانی می‌نویسد، به عهده گرفت، در آلمان هم‌ چنان‌که پیش‌تر در قلمرو زبان انگلیسی، جمعی -هرچند کوچک، امّا در عوض پرعلاقه و ظاهراً در حال رشد- خواننده و حتّی شاید هوادار وی شده‌اند.

دربارهٔ کتاب‌های کانِتی هر طور که قضاوت کنیم، این امتیاز را باید برای ستایشگران و دوستداران وی قائل باشیم که به ‌استقبال نویسندهٔ سهل و آسانی نرفته‌اند. دیگر این‌که کانِتی هر عیبی داشته باشد، قطعاً کوشش‌هایش از عظمت بی‌بهره نیست. برعکس، مشکل او بیشتر بلندپروازی در طرّاحی و انتخاب موتیف‌های طرح است.

اوّل بار که رمان نابیناییِ کانِتی منتشر شد (1935 در وین)، توماس مان از «تخیّل طغیانگر وی» و «نوعی عظمت سرسختانه در آفریدهٔ او»[17] سخن گفت و هِرمان بروخ  (1886-1951)، [نویسندهٔ اتریشی] از «جهانِ روحیِ انتزاعی»[18].

واقعاً هم آنچه کانِتی به‌دنبال آن است و دست‌کم طرح آن را ترسیم می‌کند «عظمتی سرسختانه» دارد. مشکل اینجاست که کانِتی از عهدهٔ این عظمت برنمی‌آید.

شکوفه‌های خارق‌العادهٔ تخیّل طغیانگر و نامحدود او وعده‌هایی‌اند که هرچه منتظر می‌مانیم، به آن‌ها وفا نمی‌شود؛ چک‌هایی ‌هستند که به هیچ واحد پولی‌ای نقد نمی‌شوند. این است که جهان روحی وی هماره به‌غایت انتزاعی است.

نمایش‌نامه‌های کانِتی – خصوصاً کمدی خودپسندی[19] و متناهیان[20] – مشمول این حکم می‌شوند؛ چراکه می‌توان گفت مبتنی بر ایده‌های نبوغ‌آمیزند و بااین‌حال، درنهایت انتظار انسان را برنمی‌آورند. نابینایی، پروژهٔ روایی عظیم و حتّی غول‌آسای وی، نیز چنین است. این اثر تمثیلی است از روشنفکر در قرن ما، لیکن هرچقدر طرح آن عالی است، از نحوهٔ اجرای طرح می‌توان ایراد گرفت: نابینایی رمانی است که به نحوی ممتاز بد از آب درآمده.

توده و قدرت، دیگر اثر اصلی کانِتی نیز که پژوهشی است پردامنه در زمینهٔ جامعه‌شناسیِ فرهنگی و تاریخ فلسفه همین‌طور جسورانه است.

کانِتی در این کتاب که هم گیراست هم خواننده را به چالش می‌کشد، مسئلهٔ مُضمِر در عنوان را طیّ بیش از پانصد صفحه بررسی کرده، امّا – چنان‌که اِرنست فیشِر (1899-1972)، [نویسنده و سیاستمدار اتریشی] خاطرنشان کرد[21] – از کارل مارکس و زیگموند فروید حتّی نام نبرده است و در فهرست طولانی منابع هم جای این دو خالی است.

در نابینایی گاه فیلسوف و دانشمندْ رمان‌نویس را از میدان به در می‌کنند، حال آن‌که در توده و قدرت، برخلاف انتظار، راوی نیز به سخن می‌آید.

دیگر این‌که ضعف تفکّر بر بخش‌های وسیعی از نابینایی سایه افکنده و خاصیت چندانی در آن‌ها نمی‌بینیم، حال آن‌که حتّی آن بخش‌های پژوهش وزین کانِتی که ما را به مخالفت شدید وامی‌دارند، به یُمن خونگرمی هنرمندانهٔ نویسنده جالب و جذّاب شده‌اند.

بدین قرار این دو اثر اصلی کانِتی – همچنین نمایش‌نامه‌های او به نحو خاصّ خود – ناخواسته تأثیری ناخوشایند و به‌غایت متناقض بر انسان می‌گذارند:

حسّ احترام نسبت به اندیشه، قریحه، پایداری و توان او همیشه با این تصوّر همراه است که اگر او در مقام نویسنده حاضر می‌شد از زوروَرزی‌های پهلوانانه و بی‌باکانه چشم بپوشد و اهداف معقول‌تری برگزیند، شاید می‌توانست میان خرج و دخل خود تناسب برقرار کند، تناسبی که نبودِ آن در آثار وی نمایان و بسیار مزاحم است.

این امیدها را نخست انتشار دفتر یادداشت‌ها 1942–1948[22] در 1965 قوّت بخشید – مجموعه‌ای از کلمات قصارِ، افکار جسته‌گریخته و ملاحظات بسیار خواندنی و تأمّل‌برانگیز که به‌عنوان اثری فرعی به بازار آمد، امّا در اهمّیت آن تردیدی نیست.

حالا در پی یادداشت‌ها 1942–1948 کتاب دیگری منتشر شده که آن‌هم مصرّانه بی‌ادعّا عرضه گشته است: سفرنامهٔ صداهای مراکش: [یادداشت‌های پس از سفر].[23]

کانِتی در 1954 چند هفته‌ای در شهر مراکش اقامت کرده است. او تقریباً هیچ از این شهر نمی‌دانسته و پیداست که علاقهٔ چندانی هم به آن نداشته است.

یحتمل انگیزهٔ سفر وی فقط این نیاز بوده باشد که زمانی را دور از خانه به سر برَد – همان انگیزه که این‌همه مردم را به سفر وامی‌دارد. ازآنجاکه در آن ایّام دوستانش می‌خواسته‌اند فیلمی در مراکش بسازند، او هم تصمیم گرفته به مراکش برود. امّا مقصد او احتمالاً شهری در فنلاند، پرتغال، ترکیه یا برزیل نیز می‌توانست باشد.

آری، کتاب کانِتی گزارش این سفر است. من چه‌کار به مراکش دارم؟ اوضاع آن شهر، آن‌هم در تقریباً یک‌ونیم دهه پیش از این، چه ربطی به من دارد؟

مگر نه این‌که امروزه ارائهٔ گزارش سفر با چهارده سال تأخیر گستاخانه و تحریک‌آمیز شمرده می‌شود؟ البتّه که چنین است، لیکن مقام و مرتبهٔ نویسندگان تا اندازهٔ زیادی وابسته به آن است که چه توقّعاتی از خوانندگان خود دارند و تا چه اندازه نسبت به آنان گستاخی می‌کنند.

نویسندهٔ نابینایی که در این زمینه هرگز ملاحظه‌کار و اندک‌بین نبوده در صداهای مراکش نیز تغییرِ رویه نداده است؛ فقط اینجا هجمه‌های برخورنده را کنار گذاشته، محتاطانه‌تر و زیرکانه‌تر پیش می‌آید.

آخرْ یادداشت‌های کانِتی در وهلهٔ اوّل واقعاً گزارش سفرند. کانِتی نیز آنچه را در رپرتاژهای متداول و کتاب‌های توریستی معمولی دربارهٔ مراکش و همهٔ شهرهای مشابه می‌بینیم، عرضه می‌کند.

در کتاب او هرچه را می‌شناسیم بازمی‌یابیم: میدان مشهور شترفروشان و بازار رنگ‌ووارنگ، جواهرفروشی‌ها و حُجره‌های فرش‌فروشان، زنان محجّبه، گداهای کور، بچه‌های کثیف و صحرانشینان هفت‌خط، اعراب و یهودیان، بخش‌های اعیان‌نشین و مناطق فلاکت‌زده، چشمه‌ها و مناره‌ها، کوچه‌های شلوغ و گورستان‌های متروک – البتّه که همهٔ این‌ها در کتاب کانِتی هست. جای نقّالی که جماعت را مسحور خود کرده و کاروانی که هم‌اکنون از بیابان رسیده نیز خالی نیست.

من هرگز به مراکش سفر نکرده‌ام، امّا همهٔ این‌ها را می‌شناسم. نزد کانِتی دوباره دربارۀ آن‌ها می‌خوانم و تعجّب می‌کنم که چطور آنچه ابداً برایم جالب نیست، حالا هرلحظه جالب‌تر می‌شود.

کانِتی شرح می‌دهد که چگونه مجذوب مراکش شده و خود نیز با این شرح دیگران را مجذوب می‌کند. جادوی نثر او از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

نویسنده در پیشگفتار صداهای مراکش می‌نویسد:

«من در این یادداشت‌ها به‌دنبال خلق شخصیت نیستم – برخلاف رمان که در آن “واقعیت” جز دستاویز تکوین ساخته‌های کاملاً متفاوت نیست و مقصود نویسنده آفریدن جهانی نو با قوانینِ منحصر است.

این یادداشت‌ها مبتنی بر تجربیات‌اند؛ نمی‌کوشم آنچه را تجربه کرده‌ام، تغییر دهم و بر معنای خاصّ آن تأکید می‌ورزم.»

کانِتی با این سخنان، احتمالاً ناخواسته، بر نقطه‌ضعف آثار هنری خود نیز انگشت نهاده است.

آخرْ واقعیت، حتّی اگر آن را به نشانهٔ تردید در گیومه بگذاریم، سرکش و لجوج است و به آنان که می‌خواهند از آن فقط به‌عنوان «دستاویز تکوین ساخته‌های کاملاً متفاوت» استفاده کنند، رکاب نمی‌دهد.

واقعیت از کسی که با آن مخالفت ورزد، آن را به هر دلیلی تحقیر کند و مورد سوءاستفاده قرار دهد، انتقام می‌گیرد؛ به‌عبارت‌دیگر هرکس واقعیت را طرد کند تا واقعیت جدیدی طرّاحی نماید، شاید موفّق شود طرحی بزند، امّا واقعیتی پدید نخواهد آورد.

امّا در صداهای مراکش که کانِتی مطلقاً در پی «آفریدن جهانی نو با قوانینِ منحصر» نیست و ازاین‌رو تلاشی در خلق ساختارهای تمثیلیِ دور از ذهن نمی‌کند، بلکه تجربیّات خود را بیان می‌نماید و بر موضوع متمرکز می‌مانَد؛ اینجا که نقشه و برنامهٔ او نمایان کردن جزئیات و نکته‌هاست و در حرکت‌های جزئی و اتّفاقات پیش‌پاافتاده نشانه‌های واقعیت را می‌جوید – اینجاست که بی‌سروصدا و تقریباً بی‌آن‌که متوجّه شویم، ساخته‌ای مستقل پدید می‌آید که خالقِ آن را می‌توان راوی خواند.

حتّی، فراتر از این، باید گفت در صداهای مراکش، این اثر فرعی کانِتی، معلوم می‌شود او از صفات و قابلیت‌هایی که لازمهٔ روایت‌اند، فراوان مایه دارد: آرامش و کنجکاوی، خونسردی و شوروَرزی، صبوری در مشاهده و بی‌صبری در شناخت.

این واقعیت را قالب مختار کانِتی که بهترین و طبیعی‌ترین امکانات را به قریحهٔ وی عرضه می‌دارد، نمایان کرده است. کاملاً مشهود است که او از چه سنّتی پیروی می‌کند: ترکیب وصف سفر با بخش‌های نووِل‌مانند، گزارش رسمی با گپ‌زدن‌های زیرکانه و شرح شاعرانه، عکس‌العمل فوری با مشاهدهٔ آرام – همهٔ این‌ها یادآور یوریک است.

مقصودم نه آن مرد به‌غایت طنّاز[24]، بلکه کشیشی است که لورِنس ستِرن[25] (1713-1768) [نویسنده و کشیش انگلیسی-ایرلندی] او را به سفری احساساتی در فرانسه و ایتالیا فرستاد.[26] او که دویست سال پیش از این کشف و ثابت کرد که قالب ترکیبی سفرنامه – نه علی‌رغمِ دوگانگی‌اش، بلکه به دلیل همین دوگانگی – چه ظرفیت‌هایی دارد و تا امروز هنوز اثرگذار است.

به نظر می‌رسد کانِتی از یوریک آموخته که نویسنده از بی‌اهمیت‌ترین اتّفاقات و معمولی‌ترین برخوردها در کشوری بیگانه چه بهره‌ها می‌تواند ببرد، بی‌آن‌که به‌زورْ معنایی بر آن‌ها سوار کند.

در کتاب ستِرن صحنهٔ مشهوری هست: زائری در مرگ الاغش می‌گرید و آنچه همراه با شِکوهٔ مرد ساده‌دل، در شِکوهٔ او، به گوش می‌رسد، همان سرود ازلیِ زوالِ هستی است.

کانِتی در هر چهارده فصلِ گزارشِ خود از این اصل پیروی می‌کند – چهارده قطعه نثر جداگانه و چندلایه. به طرزی غیرمترقّبه گزارش‌ها به طرح‌هایی شاعرانه مبدّل می‌شود و وصف‌ها جای خود را به صحنه‌های آرامش‌بخشِ پرمعنی می‌دهد؛ طرح‌ها و صحنه‌های آرامش‌بخش داستان می‌شوند و داستان‌ها تمثیل از آب درمی‌آیند و همهٔ تمثیل‌ها با هم کنایه‌ای واحد می‌سازند از شوق زندگی و هراس مرگ؛ از جریان دائم تبدیل و تحوّل.

هرچه کانِتی در این کتاب وصف می‌کند، به موقعیتی نمادین بدل می‌شود. او فی‌المثل از زن جوانی حکایت می‌کند که هرروز در میکده‌ای می‌نشیند و مدام نگاهش به در است تا مگر سرانجام کسی بیاید و وی را با خود ببرد؛ از مردک بی‌ملاحظه‌ای که با سماجت می‌کوشد کاری گیر بیاورد؛ از زن دیوانه‌ای که از پشت پنجره به همهٔ عابران اظهار محبّت می‌کند؛ از کاتبانی که شغلشان نامه‌نویسی است؛ از فاحشه‌ای که مزدش را نمی‌دهند؛ از شترهایی که در انتظار مرگند.

نزد کانِتی نیز، همچنان‌که در رمان ستِرن، الاغ بیچاره‌ای نقشی غیرعادی ایفا می‌کند: شهوت او که به‌ناگاه بروز می‌کند، نماد زندگی می‌شود.

در این کتاب دقایق خصوصی فراوان است، امّا پرده‌دری در کار نیست، همچنان‌که همدردی بدون اشک‌وآه در آن فراوان است و احترام نسبت به [فرهنگ] ناشناخته و بیگانه. اینجا همان «تعادل میان دانستن و ندانستن» برقرار است که کانِتی زمانی در یادداشت‌ها 1942–1948 آن را ملاک خردمندی خوانده بود. البتّه تنها ایرادِ جدّی من بر صداهای مراکش نیز به همین نکته مربوط است.

کانِتی در میدان بازار به نقّالان دوره‌گردی گوش می‌سپارد که او را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهند، بی‌آن‌که زبان آن‌ها را بفهمد:

«امّا ازقضا من خوشحال بودم که زبان آن‌ها را نمی‌فهمم، زیرا همین موجب می‌شد برای من محصوره‌ای از حیات بکر و کهن باقی بماند.»

این گفته که می‌توان اهمّیتی بنیادی برایش قائل شد، شاید نه‌تنها دربارهٔ «کتاب مراکش» که اصولاً دربارهٔ کانِتی روشنگری کند و ماهیت کار وی را نشان دهد، نویسنده‌ای که افسانه را از واقعیت دوست‌تر می‌دارد و اساطیر را مهم‌تر از تاریخ جهان می‌داند.

خیر! در چشم من «تعادل میان دانستن و ندانستن»، اگر بهایش چنین گزاف باشد که می‌بینیم، هیچ ارزشی ندارد.

ستایشِ -به گفتهٔ کانِتی- «محصوره‌ای از حیات بکر و کهن» نیز به نظرم خالی از اشکال نیست و تقدیس [فرهنگ] بیگانه که تنها از دور تماشایش می‌کنیم تا مأیوسمان نکند، حتّی خطرناک است.

به‌راستی آن نقّالان در میدان بازار مراکش شنوندگان خود را با چه سرگرم می‌کنند؟ با اسطوره‌های کهن که کانِتی چنین دوستشان می‌دارد؟ با روایت‌ها و افسانه‌های عامیانهٔ شرقی؟ یا شاید با تازه‌ترین ماجراهای کمیسر مِگرِه[27] یا داستان فیلمی نفرت‌انگیز، محصول هالیوود؟ درست نمی‌دانم، امّا می‌بینم که کانِتی اصلاً علاقه‌ای به دانستن آن ندارد، زیرا می‌خواهد هر طور شده عقیدهٔ خود به «محصوره‌ای از حیات بکر و کهن» را حفظ کند.

به گمانم اینجا – و طبعاً نه‌فقط اینجا – اوهام و تصوّرات رمانتیکِ درخور احترام و بیش‌وکم رقّت‌انگیز، امّا نه‌چندان بی‌خطر، رابطهٔ کانِتی با محیط پیرامونش را تیره و مخدوش کرده است. نکند علّت آن باشد که او کماکان بیگانه‌ای در میان بیگانگان است!

امّا اگر کانِتی دچار اوهام نبود، شاید این کتاب هرگز پدید نمی‌آمد. این پرسش اصلاً مطرح نمی‌شود که آیا او واقعاً به مراکش رفته است یا نه؛ زیرا این مراکش -مراکشِ کانِتی- واقعی است.

همه‌جا مراکشِ اوست. آنچه اِلیاس کانِتی اینجا در قالب سفرنامه به ما عرضه می‌دارد -اگر به دقّت در آن بنگریم- حقیقتِ برساختهٔ خود اوست؛ در یک کلام، ادبیات است.

 

* عضو هیئت‌علمی دانشگاه شهید بهشتی

 

سوتیتر1:

آثارِ فرعیِ کانِتی مشمول حُکمی که رَیش-رانیتسکی دربارهٔ نابینایی، توده و قدرت، همچنین نمایشنامه‌های او صادر می‌کند، نمی‌شوند. صداهای مراکش …، اثر بسیار خوانده‌شدهٔ کانِتی، یکی از این «آثارِ فرعی» است. رَیش-رانیتسکی هم این کتاب را می‌ستاید و با تکیه بر تجربهٔ شخصی خود از خواندن آن می‌گوید

 

سوتیتر2:

کتاب کانِتی گزارش این سفر است. من چه‌کار به مراکش دارم؟ اوضاع آن شهر، آن‌هم در تقریباً یک‌ونیم دهه پیش از این، چه ربطی به من دارد؟ مگر نه این‌که امروزه ارائه گزارش سفر با چهارده سال تأخیر گستاخانه و تحریک‌آمیز شمرده می‌شود؟

 

سوتیتر3:

من هرگز به مراکش سفر نکرده‌ام، امّا همهٔ این‌ها را می‌شناسم. نزد کانِتی دوباره درباره‌شان می‌خوانم و تعجّب می‌کنم که چطور آنچه ابداً برایم جالب نیست، حالا هرلحظه جالب‌تر می‌شود. کانِتی شرح می‌دهد که چگونه مجذوب مراکش شده و خود نیز با این شرح دیگران را مجذوب می‌کند.

 

سوتیتر4:

به گمانم اینجا – و طبعاً نه‌فقط اینجا – اوهام و تصوّرات رمانتیکِ درخور احترام و بیش‌وکم رقّت‌انگیز، امّا نه‌چندان بی‌خطر، رابطهٔ کانِتی با محیط پیرامونش را تیره و مخدوش کرده است. نکند علّت آن باشد که او کماکان بیگانه‌ای در میان بیگانگان است!

 

از الیاس کانتی به فارسی ترجمه شده است:

توده و قدرت/ ترجمهٔ هادی مرتضوی

ج‍ی‍رهٔ ع‍م‍ر/ ت‍رج‍م‍هٔ‌ کری‍م‌ ق‍صیم

زبان نجات‌یافته: حکایت یک نوجوان/ ترجمهٔ حسن نقره‌چی

شاهد گوشی: پنجاه شخصیت/ ترجمهٔ علی عبداللهی

شمارش شده/ ‏‫ترجمهٔ ژوان ناهید.

صداهای مراکش/ ترجمهٔ محمود حدادی

ک‍ی‍ف‍ر آت‍ش‌ (ب‍رج‌ ب‍اب‍ل‌)/ ت‍رج‍م‍هٔ‌ س‍روش‌ حبیبی‌

محاکمهٔ دیگر کافکا/ ترجمهٔ منیژه آشنایی

 

[1]. توضیح مترجم: متنی که مبنای این ترجمه بوده از منبع ذیل استخراج شده است:

Reich-Ranicki, Marcel, Entgegnung: Zur deutschen Literatur der siebziger Jahre, Deutsche Verlags-Anstalt, Stuttgart 1979.

[2]. Marcel Reich-Ranicki

[3]. Włocławek

[4]. Frankfurter Allgemeine Zeitung

[5]. Die Zeit

[6]. Joachim Kaiser

[7]. Andrzej Tadeusz Wirth

[8]. Ingeborg-Bachmann-Preis

[9]. Das literarische Quartett

[10]. Joachim Gauck

[11]. “Marrakesch ist überall“

[12]. Die Stimmen von Marrakesch. Aufzeichnungen nach einer Reise, (1967).

[13]. Elias Canetti

[14] . Die Blendung, (1935).

این رمان با عنوان کیفر آتش (برج بابل) توسط سروش حبیبی به فارسی ترجمه شده است.

[15] . Masse und Macht, (1960).

[16]. Hanser Verlag

[17]. توضیح نویسنده: «این عبارت‌ها برگرفته است از نامهٔ توماس مان به اِلیاس کانِتی، مورّخ 14 نوامبر 1935»:

(Canetti lesen: Erfahrungen mit seinen Büchern. Herausgegeben von Herbert G. Göpfert. Reihe Hanser 188, Carl Hanser Verlag, München 1975, p. 122f.)

[18]. توضیح نویسنده: «مأخذ این گفته مقدّمهٔ هِرمان بروخ بر یکی از داستان‌خوانی‌های کانِتی در 1933 است»:

(Canetti lesen: Erfahrungen mit seinen Büchern, p. 119f.)

[19]. Komödie der Eitelkeit, (1950).

[20]. Die Befristeten, (1952).

[21]. توضیح نویسنده: «در نکاتی در باب ‹توده و قدرتِ› اِلیاس کانِتی، نوشتهٔ اِرنست فیشِر (Literatur und Kritik, Heft 7 (1966), p. 12f.)، می‌خوانیم: “این کتاب نه‌تنها خودسرانه که سلطه‌گرانه است. از مارکس و فروید نام برده نمی‌شود، نه به تأیید نه به انتقاد. بطلان مارکسیسم فرض گرفته می‌شود، بی‌آن‌که مستدَل گردد یا از آن سخن برود.”»

[22]. Aufzeichnungen 1942–1948.

[23] . Elias Canetti: Die Stimmen von Marrakesch. Aufzeichnungen nach einer Reise. Reihe Hanser 1, Carl Hanser Verlag, München 1968.

[24]. دلقک مُردهٔ دربار در هملت، نمایش‌نامهٔ شکسپیر. (مترجم)

[25]. Laurence Sterne

[26]. رَیش-رانیتسکی به رمان ناتمام لورِنس ستِرن با عنوان سفر احساساتی در فرانسه و ایتالیا (A Sentimental Journey Through France and Italy; 1768) و راوی و قهرمان آن اشاره می‌کند که یوریک نام دارد. (مترجم)

.[27] Maigret، قهرمان سلسله‌داستان‌های جنایی به قلم نویسندهٔ بلژیکی ژرژ سیمِنون (1903-1989). (مترجم)

همه‌ جا مراکش است

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه