گرما خشکسالی و حریق
یک پیشپردۀ کوتاه
ترجمۀ محسن یلفانی
در پی وقوع گرمای بیسابقه همراه با خشکسالی و آتشسوزیهای جنگلی سرانجام خبرهای مربوط به محیطزیست و آنچه آن را تهدید میکند، در شمار اخبار روزانۀ رسانهها قرار گرفت و حکومتها هم بهناگزیر پرداختن به فاجعههای زیستمحیطی و کوشش در یافتن راههایی برای مقابله با آنها را در برنامههای خود قرار دادند.
امّا درحالیکه هم رسانههای عمومی و هم حکومتها و سردمداران اقتصاد توجه و تلاش خود را بر معضل گازهای گلخانهای و یافتن راههایی برای مقابله با عوارض و آثار آن متمرکز و محدود کردهاند که مهمترین و پرسروصداترین آن یافتن راههایی برای تأمین انرژی سبز یا «تجدیدپذیر» است، دانشمندان و کارشناسان مسائلی نظیر گرم شدن هوا و بالا آمدن سطح اقیانوسها و آلودگی هولناک و کشندۀ محیطزیست را پشت سر گذاشته و به مسئلۀ فروپاشی یا پایان عصر تمدن صنعتی پرداختهاند.
مسئله یا وضعیت بغرنجی که چه بخواهیم و چه نخواهیم از هماکنون هر چه را که از سر میگذرانیم و میزییم، در چنبرۀ گریزناپذیر خود گرفته، تا آنجا که درک یا تصور یا انتظار ما از آنچه در پیش است، بی رعایت و ملاحظه و در کار آوردن آن در فهم و در برآوردهایمان چارهناپذیر است.
آنچه در زیر میآید، بخش عمدۀ گفتوگوی آرتور کهلر[1] با نشریهای است به نام اوزبک و ریکا[2] که مدتی است فقط بهصورت آنلاین منتشر میشود. گوهر نظرها و تحلیلهای آرتور کهلر را میتوان در مفهوم مقاومت یا پایداری یا تاب آوردن (=résilience) خلاصه کرد که آن را معمولاً در مورد یک نظام – سیستم – به کار میبرد.
این سیستم میتواند جامعه، شهر، تمدن یا خود فرد باشد؛ کهلر معتقد است که تمدن صنعتی توانایی مقاومت خود را به علت دستاندازی بیش از حد بر طبیعت از دست داده و راهی برای نجات آن در مقیاس جهانی متصوّر نیست و تنها میتوان به تداوم یا پایداری آن در مقیاسی محدود و محلی امید بست.
*
سخن گفتن از «فروپاشی عمومی» چندان دقیق نیست. چراکه بیشتر جنبۀ تجریدی دارد. من ترجیح میدهم به حالت جمع، یعنی از فروپاشیها حرف بزنم، که متناسب با هر منطقه از کرۀ زمین، با فرهنگهای گوناگون، با پیچیدگیهای خاص هر منطقه، و بهویژه با درجۀ آمادگی یا عدم آمادگی مقابلۀ مردم با آنچه در پیش است، با یکدیگر متفاوتاند.
ایو کوشه[3] از فروپاشی تعریف بسیار خوبی ارائه داده است: «فرآیندی که در پایان آن نیازهای اساسی اکثریت مردم (آب، غذا، مسکن، پوشاک، انرژی و…) بهوسیلۀ دستگاههای خدماتیای که قانون معین کرده است، تأمین نخواهند شد.» من این تعریف را به سقوط از حالت وابستگی به حالت استقلال تغییر میدهم. امروز 99درصد از مردم دنیا در حالت وابستگی زندگی میکنند: آنها هم نیازمند تأمین منابعی هستند که به نفت وابسته است و هم تابع نظامی تکنوکراتیک، بوروکراتیک، اقتصادی، قانونی، قاعدهمند، اجتماعی و غیرهاند. باید برای پذیرفتن نظامی آماده شد که در آن فرد برای حفظ بقای خود بسی مستقلتر باشد.
بنابراین، من در مورد توانایی انسان برای ایجاد شیوههای نوینی از بقا خوشبینم، امّا در برابر این تمدنی که درواقع ماشین عظیمی برای نابود کردن موجودات زنده است، بدبینم.
تنها آیندۀ قابلتصور برای چنین تمدنی هرجومرج است. جز این، همۀ تمدنها ناپدید میشوند. تمدن ما هم در همین مرحله قرار دارد، چراکه حدود توانمندیهای کرۀ خاکی را نادیده میگیریم و خوار میشماریم و از آنها فراتر میرویم.
راهبردها و راهحلهای موجود همگی ناقصند چراکه هیچ یک سیستمیک نیستند، یعنی اجازۀ تغییر سیستم را نمیدهند. در عوض، با حمله به نقصهای آن بیآنکه آن را به نحوی اساسی به پرسش بگیرند، به ادامۀ حیات آن کمک میکنند.
ما امکاناتی در اختیار داریم که به ما اجازه میدهند که تا حدّی با بحران اقلیمی یا بحران تنوع زیستی مقابله کنیم. ولی این بحرانها نشانههایی بیش نیستند.
بحران اقلیمی چیزی نیست مگر یکی از هزاران نشانۀ مشکلی بس عمیقتر: نحوۀ کارکرد تمدن ما که برخی نام «حرارتی-صنعتی» بر آن نهادهاند. مجموعۀ بیشماری از روندهای ترمودینامیک، که با هدف تولید ثروت و خدمات، طبیعت را به زباله تبدیل میکنند.
اقتصاد دَوَرانی (=L’économie circulaire، اقتصاد مبتنی بر تولید مایحتاج و خدمات به گونهای پایدار همراه با محدود کردن مصرف و پرهیز از اسراف و خودداری از تولید زباله) رفاه و بهبود را فراهم میآورد، امّا تمدن ما نمیتواند بهطور کامل دَوَرانی باشد.
«فروپاشی فرآیندی است که از مدتها پیش آغاز شده»، پس ناچار باید تمدّن را تغییر داد. دگرگونیهایی که از راههای قانونی یا تکنولوژیک ارائه میشوند، به پایداری این تمدن کمکی نخواهند کرد.
راهحل در یک انقلاب واقعی فلسفی و انسانشناختی در ده سال آینده است… تا زمانی که تنها به عوارض، مثل آبوهوا، پرداخته میشود، راه برای فروپاشیهای پیدرپی که از پیش آغاز شدهاند، بازمیماند: به هر طرف نگاه میکنیم میبینیم که طبیعت یا در حال فروپاشی است و یا به مرز فروپاشی نزدیک میشود؛ بنابراین، رویداد «فروپاشی» نخواهیم داشت؛ آنچه روی خواهد داد عبارت خواهد بود از یک فرآیند ریزش منابع مادی و انرژی همراه با بههمریختگیهای اقلیمی، مالی، اجتماعی، فرهنگی و… که از پیش آغاز شدهاند.
یکی از عاملهای کلیدی نظریۀ فروپاشی وابستگی ما به انرژیهای فسیلی است. درست است که این وابستگی باعث فاجعههای اقلیمی میشود.
درست است که از میان رفتن منابع فسیلی قابل استخراج اقتصاد جهانی را به سقوط میکشاند. طرفداران «رشد و رونق سبز» به این دو معضل با بینیاز کردن رشد اقتصادی از انرژیهای فسیلی پاسخ میدهند.
امّا این داستان بینیاز شدن از انرژیهای فسیلی یکی از بزرگترین دروغهای زمان ماست. آیندۀ همه کس و همه چیز را به این بینیازی پیوند زدهاند؛ چنانکه گویی چنین کاری واقعاً امکانپذیر است! امّا بینیاز کردن «تولید ناخالص ملّی» از تولید گازهای گلخانهای تنها در مکانهای محدودی امکانپذیر است، نهایتاً در مقیاس یک کشور و آن هم به طور موقت.
برای مثال، در فرانسه یا در اتحادیۀ اروپا این بهاصطلاح بینیاز کردن تنها نوعی شگرد حسابدارانه است؛ چراکه با انتقال فعالیتهای اقتصادی تولیدکنندۀ گازهای گلخانهای به کشورهای دیگر ممکن میشود.
از سوی دیگر، حاصل این نوع جداسازی هم نسبی است، به این دلیل که اقتصاد سریعتر از گازهای گلخانهای رشد میکند، هرچند که این یک نیز به افزایش خود ادامه میدهد. واقعیت این است که تنها راهحلْ جداسازی کامل است؛ امّا در حال حاضر جداسازی کامل و پایدار در مقیاس جهانی امکانپذیر نیست.
نکتۀ دیگر در مورد پشت سر گذاشتن وابستگی اقتصاد به نفت این است که برای چنین کاری نه وقت کافی داریم و نه امکانات لازم. ما بخش بزرگ زیرساختها و فعالیتهای خود را بر این فرض اساسی طراحی کرده و سازمان دادهایم که نفت فراوان همواره در اختیارمان خواهد بود.
99درصد فعالیتهای انسانی متضمن حملونقلاند و 97درصد حملونقل نیازمند نفت است؛ حتّی در یک پیادهروی ساده، مگر به استثناء، هم ساختن کفشی که به پا دارید و هم تولید کالریهایی که مصرف میکنید، به نفت وابستهاند! فناوریهای جدید و انرژیهای تجدیدپذیر همه به استخراج مواد معدنی نیازمندند و صنایع معدنی بدون نفت قادر به کار کردن نیستند.
لازم نیست وابستگی خود را به پلاستیک و کودهای شیمیایی به یاد بیاوریم که بدون نفت وجود نخواهند داشت. لیکن، ما حداکثر تولید و مصرف نفت سنتی را از سر گذراندهایم.
کمبودهایی که هماکنون در پیش است، بسیاری از «دستاوردهای» ما را به خطر خواهند انداخت؛ حتّی اگر این واقعیت را نادیده بگیریم که میبایست از مدتها پیش استخراج مواد سوختنی فسیلی را به منظور محدود کردن اختلال اقلیمی، متوقف میکردیم… واقعیت این است که برای خروج تکنولوژی از وابستگی به نفت به چند دهه «تولید ناخالص ملی» سراسر دنیا نیازمندیم، امّا نه وسایل لازم را در اختیار داریم نه وقت.
حاصل اینکه نباید توجه خود را تنها بر مسائل عارضی نظیر گازهای گلخانهای متمرکز کنیم. در زمینۀ ادامه دادن به فعالیت اقتصادی بدون تخریب سیستمهای حامی زندگی بر کرۀ زمین، هیچ گونه امکانی در افق دیده نمیشود! همین طور در مورد رابطۀ رشد اقتصادی و برداشت از منابع طبیعی.
امروز افزودن یک واحد بر «تولید ناخالص داخلی» بیش از گذشته نیازمند به مواد اولیه است. پژوهشهای جیسون هیکل و گیورگیس کالیس، همچنان که آخرین گزارشهای «گروه بینالمللی متخصصان منابع» (=GIER) وابسته به سازمان ملل، بهخوبی این نکته را ثابت کردهاند: نهتنها امکان چنین جداکردنی موجود نیست، بلکه آنچه در پیش است، خبر از تشدید همین وابستگی میدهد.
اینکه همۀ تلاش خود را بر تحقق رؤیای این عدم وابستگی متمرکز کنیم، غیرمسئولانه و حتّی جنایتکارانه است و در حال حاضر همین رؤیاست که هدفهای اصلی و راهبردی ما به شمار میآیند: توسعۀ پایدار، رشد و رونق سبز، تأکید بر نوآوری، اقتصاد دورانی و غیره.
این وسوسهها متکیاند بر یک اعتقاد دوگانه: 1. بنا بر یک اسطورۀ اقتصادگرایانۀ افراطی همه چیز باید از طریق بازار بگذرد؛ 2.
رشد و رونق هم دوام میآورد و هم یک خواست همگانی است. درست است که رشد و رونق در برخی از کشورها مفید بوده است؛ طبعاً به این شرط که نظام اقتصادی بیش از حد ناعادلانه و فاسد نبوده باشد. امّا در تمام موارد، درصورتیکه درآمد سرانه از حدود 15 هزار دلار بیشتر باشد، دیگر ارتباط متقابلی میان اقتصاد و بهزیستی وجود نخواهد داشت.
امروز رشد اقتصادی به تداوم یک نظام سیاسی کمک میکند که بر وام، بر ثروتمندتر شدن یک اقلیت بسیار کوچک، و بر خصوصی کردن و تجاری کردن طبیعت متکی است، حال آنکه آنچه اهمیت حیاتی دارد، بنا نهادن سیاستهایی است با هدف ادارۀ جامعههای کوچک (=Communs) به شیوۀ تعاونی.
اسطورۀ دیگر را میتوان معجزۀ تکنولوژی نامید: این باور که تکنولوژی میتواند مشکل را حل کند؛ اما این راهحل نیز به جای اینکه سیستم حاکم را یکسره عوض کند، میکوشد تا با چسباندن وصلههایی بر یک تایر فرسوده آن را نجات دهد.
آیا بعد از ترکیدن این تایر که امری حتمی است، دموکراسی دوام خواهد آورد؟ آیا تنشهای اجتماعی را که در دوران رشد بیرمق اغلب شدت میگیرند، در یک دوران فتور اجباری اقتصاد میتوان مدیریت کرد؟
اگر این سقوط انرژی و کاهش تولید محصولات مادی و نیز وقفهای که در تأمین مواد مورد نیاز پدید خواهند آورد، به درستی پیشبینی نشود و آمادگی لازم برای روبهرو شدن با آن فراهم نیاید، با یک هرجومرج کامل روبهرو خواهیم بود. ولی میتوان خود را برای یک زندگی مناسب در سطح محلی آماده کرد.
برای مثال، دموکراسی در مقیاس یک کشور یا یک قاره چندان خوب عمل نمیکند. تودۀ مردم تقریباً هیچ گونه امکان دخالتی در ادارۀ امور ندارند، اکثر برگزیدگان ما نه علایق و خواستهای عمومی را نمایندگی میکنند و نه بهطریقاولی، منافع عمومی درازمدت را. درواقع، در حال حاضر ما از دموکراسی بهرهمند نیستیم.
در سطح خطهها یا ناحیهها – شهرها یا ولایتها یا کمونها یا حوزههای زیستی – است که دموکراسی به ما اجازه میدهد تا سیستمهای انسانی و زیستمحیطی پایدار و قابل زیستن بر پا کنیم. همۀ آنچه را که در مقیاس یک ناحیه ادارهکردنی است، باید اداره کرد.
حرف من این نیست که دیگر مشکلی نخواهیم داشت. ولی میتوانیم خود را آماده کنیم تا از شدت ضربۀ سقوط بکاهیم. برای نمونه، با آغاز ساختمان مدل جدیدی از کشاورزی که به نفت وابسته نباشد. چنین کاری از لحاظ فنی امکانپذیر است و فقدان امنیت غذایی ما را کاهش خواهد داد.
درواقع، جز درافتادن با این ماشین عظیم و پیوستن به مقاومت چارهای نیست؛ و منظور من یک مقاومت واقعی است، نظیر «سازمان ملّی مقاومت» در دوران اشغال فرانسه. زمان آن رسیده است که بسی فراتر از درجۀ تحمّل رژیم مستقر، به آنچه درست و بر حق میدانیم عمل کنیم.
این نظام ازکارافتاده دیگر مسموم شده و چارهای جز نافرمانی مدنی در برابر آن نیست، هرچند که از این هم فراتر باید رفت. باید به هر قیمتی شده مانع فعالیتهای مخربی شویم که شرایط زندگی را برای نسل کنونی و نسلهای آینده تحمّلناپذیر میکنند.
من بهخوبی میدانم که چنین گفتمانی میتواند افراطی بنماید، هرچند که فاقد هرگونه گرایش ایدئولوژیک است و کسی را هم به هیچ گونه فعالیت سازمانی دعوت نمیکند.
من تنها بهعنوان کارشناس درجۀ مقاومت طبیعت به شما هشدار میدهم: فراهم کردن شرایط «تغییر» بدون پیوستن به مقاومتی که بدان اشاره شد، برای پرهیز از هرجومرج کافی نیست. تحلیل دقیق و موشکافانۀ وضعیتی که در آن به سر میبریم، ما را به چنین نتیجهگیری عقلائی هدایت میکند.
برگزیدگان ما ماهیت نظاممند (=سیستمیک) این مشکل را در نمییابند، از علم چیزی نمیفهمند و بدان اعتنایی ندارند. همگی از یک قالب جزمی بیرون جستهاند و تلاش برای مجاب کردنشان بیهوده است.
ما در دنیایی به سر میبریم که زیر سلطۀ ستمگران، صاحبان تکنولوژی، لیبرالها و حتّی هرجومرجطلبهاست؛ کسانی که حاضر نیستند بپذیرند بهرهبرداری از طبیعت حد و حدودی دارد و کسانی را که تنها در مورد نتایج فرارفتن از این حد و حدود اخطار میدهند، به «دیکتاتوری سبز» متهم میکنند.
آنها از نظامی حمایت میکنند که شرایط زیست بر کرۀ زمین را آنقدر تخریب میکند که دیگر راهی جز برقراری یک دیکتاتوری واقعی بهوسیلۀ خود آنها باقی نمیماند.
حالآنکه امروز میتوان از راههای دموکراتیک حدود دخالت انسان را در طبیعت تعیین کرد… فردا خواهناخواه کمبودهایی خواهد بود که خشونتهایی در پی خواهد داشت؛ بنابراین کسانی خواستار امنیت بیشتر در ازای آزادیهای ما خواهند شد: کموبیش همهجا به سوی توتالیتاریسم خواهیم رفت؛ و چنین نظامی خودبهخود تغییر نخواهد کرد؛ چراکه ضرورتاً برای حفظ خودش طرحریزی شده است. پس نیروهای حافظ زندگی باید دریابند که ما در حال جنگ با نیروهای حامل مرگیم.
پیداست که جامعه با چنین بسیجی فاصلۀ بسیاری دارد، و هرچند سرپیچیهای مدنی رو به افزایش است، تنها بخش ناچیزی از مردم در این گونه فعالیتها شرکت میکنند.
[1]. Arthur Keller، کارشناس و مشاور در راهبردهای پیشبینی و سازماندهی دستهجمعی در برابر خطرهایی که سیستمها را تهدید میکند. او متولد 1975 است و از چند دانشگاه از جمله دانشگاه لندن فارغالتحصیل شده.
[2]. Usbek & Rica
[3]. Yves Cochet، فعالیت سیاسی خود را از همکاری با حزب سبزهای فرانسه آغاز کرد. چند بار نمایندۀ مجلس و نمایندۀ پارلمان اروپا شد. در حدود یک سال در کابینۀ لیونل ژوسپن، نخستوزیر سوسیالیست، وزیر امور محیطزیست بود. در حال حاضر، از آنجا که فروپاشی محیطزیست و تمدن را گزیرناپذیر و قریبالوقوع میداند، در سکونتگاهی در شمال فرانسه که آن را برای رودررویی با آنچه پیش خواهد آمد تا حدودی آماده کرده است، زندگی میکند. یکی از رهبران حزب دست راستی «جمهوریخواهان» فرانسه دربارۀ نظریۀ او گفته است: «این نگرش برخی از چپها چیزی نیست مگر خودکشی سازمانیافتۀ تمدن»!
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.