آنچه از تاریخ فراموش می شود
نیمهشب بود. هادی با شتاب از خانه بیرون زد. کیسهای پر از آجر سیاه و سفال را به دنبال خود به سمت رودخانه میکشید. به چپ و راست نگاه کرد.
چهرۀ رنگپریدهاش بیپروا تاریکی شب را میزدود. گامهایش لرزان بود و باعث میشد کفش پلاستیکیاش هر بار رد جدیدی بر جای گذارد. صداهایی به گوشش میرسید.
گویی نامش را صدا میزدند. مطمئن بود که هیچکس پشت سرش نیست؛ انگار در توهماتش کسی او را صدا میزد. به طرف رودخانه رفت، کیسه را انداخت، کنار ساحل ایستاد و خودکشی کرد.
هادی جمعه همراه پسرش حمید در روستایی در استان مثنی خانههای گِلی میساخت. جسد غرقشدۀ همسرش، انتصار، پس از چهار روز در رودخانهای نزدیک آن روستای دورافتاده پیدا شد.
پروندۀ حادثه به شکلی غیرمنتظره و بدون دلیلی قانعکننده بسته شده بود و هادی که تقریباً تمام خانههای روستا را ساخته بود دست از کار کشیده و بیشتر وقتش را صرف نشستن کنار رودخانه، ماهیگیری و استشمام عطر همسرش، که نسیم برایش به ارمغان میآورد، میکرد.
آوازی غمگین سر میداد و ماهیها برای زیبایی صدایش و نه برای طعمه شدن گرد قلابش جمع میشدند. غروب به خانه برمیگشت، ماهی را به حمید میداد تا شام درست کند.
یک روز زمستانی، هادی با صدای رعدوبرق از خواب پرید. باران بهشدّت میبارید و آب، اتاقخواب گِلی آنها را فراگرفته بود. گمان کرد دوباره سیل آمده تا زمین را پاک کند و زندگی را پایان بخشد. جریان تند آب پی خانه را میلرزاند.
در تاریکی، چیزی پیدا نبود. همهچیز از دایرهٔ دیدگان بیرون بود. آب از سقف چکه میکرد. هادی با فریاد، تلوتلوخوران بیرون آمد. پسرش حمید هم همراهش بود.
جلوی خانه ایستادند، باران بدنشان را میشست، سرهایشان را بالا گرفتند، گویی رعدوبرق سرود ملّیشان باشد. به خانهشان زُل زده بودند که چطور فرومیریزد و جز دعا کردن و گفتن جملهای که هادی عادت داشت به وقت مصیبت بگوید کاری از دستشان ساخته نبود. «بالگزیر و لا بالعزیز».
هر دو زیر تریلی اسکانیای نزدیک خانهشان پنهان شدند. هادی دو سگ را در حال جفتگیری دید. بلند خندید. سگها محکم به هم چسبیده بودند و دور خودشان میچرخیدند.
ناگهان صداهایی زمین را لرزاند. شِکوه و ناخشنودی از اوضاع نابسامان به اوج رسیده بود. نگاهی به میزان ویرانی ناشی از باران شب قبل انداختند.
باران دیوار اصلی خانه را ساییده و آجرهای قدیمی را نمایان کرده و باد شدید درِ خانه را از جا کنده بود. وارد حیاط خانه شدند، سقفهای نیپوشیده زمین را در آغوش گرفته بودند و خورشید چشمانش را با گوشههای فراموششدهٔ خانه سرمه میکشید.
در خانۀ دوست و همسایهشان، جمال منخی، که در بازار وقفی در خارج از روستا دام میفروخت، کار میکردند تا مبلغی پول برای کمک به تکمیل بازسازی آنچه باران ویران کرده بود، به دست بیاورند. جمال به هادی پیشنهاد داد تا زمان بازسازی خانهاش، در اتاق نگهبان مزرعه زندگی کند. هادی با خجالت پذیرفت.
روزی حمید پیشنهادی طاقتفرسا به پدرش داد؛ پیشنهادی که میتوانست حال و هوای خانهشان را عوض کند و به آن استحکام و زیبایی بخشد. پدر پس از بحث و تفکر طولانی، موافقت کرد.
صبح روز بعد، از خواب بیدار شدند و از همسایهشان، جمال منخی، یک گاری با الاغ قرض گرفتند تا برای جمعآوری سنگ به حومۀ شهر بروند. پس از طی مسافتی طولانی، به نزدیک محل رسیدند.
حمید با دیدن سنگهای خردشده که بهوفور روی زمین پخش شده بودند، ایستاد. باران در نمایان شدن این سنگها بسیار مؤثر بود. گاری را با سنگهای سخت رنگی پر کردند و به خانۀ ویرانشدۀ خود برگشتند.
این روند به مدت یک هفته ادامه داشت. پشت خانهشان آنقدر سنگ جمع شد که میتوانستند روی پی خانۀ قدیمی بازسازی را انجام دهند.
هادی خانۀ جدیدش را نیز درست مانند خانۀ قبلی از سنگ میساخت و توجه اهالی روستا را جلب میکرد. خبر پخش شد: «هادی خانهاش را از سنگ میسازد.» آنهم وقتی همۀ خانههای روستا آجری هستند.
صبح روز دوم، آنها شروع به ساختن خانۀ خود کردند. هادی با پولی که از کارش پسانداز کرده بود، از شهر گچ و سیمان خرید. ظرف ده روز خانه ساخته شد. مردم دور آن جمع شدند و دیوارهای تزیینشده با سنگهای سیاهوسفید را لمس کردند.
هادی روی طراحی فرورفتگیها و برجستگیهای دیوار بیرونی خانه کار کرد. فضای داخلی بنا متشکل از یک حیاط بیرونی، سرویس بهداشتی، یک اتاق کوچک و یک آشپزخانه کنار اتاق بود.
خانهای کوچک و کم جزئیات اما پرآوازه؛ خانهای سنگی که با مهارت ساخته شده بود. هادی از دوستش جمال منخی به خاطر مهماننوازی و احترامی که برای آنها قائل شده بود تشکر کرد.
در خانۀ خودشان، که سردرش سرِ آبیرنگ گوزنی گچی به نشانۀ چشمزخم نصب شده بود، ساکن شدند. مردم با آوردن هدایا، غذا و نوشیدنی به دیدار آنها میآمدند تا در کنار یکدیگر ساعاتی لذّت ببرند.
هادی مردی حدوداً پنجاهساله، قدبلند، با سری بزرگ و تاس و پیشانی باریک بود. سنگین راه میرفت. در حمام روی سنگهای سفید و سیاه مینشست و بیآنکه به سنگهای اضافیِ انباشتهشده از تودههایی که برای ساختن خانهٔ عجیبشان جمعآوری کرده بود توجه کند از آنها بهعنوان نشیمنگاه حمام و از سنگهای کوچکتر بهعنوان سنگپا استفاده میکرد تا پوست زائد را از بین ببرد.
گاهی هم از سنگها بهعنوان پایۀ یخچال که شکسته بود و یا برای پوشاندن دهانۀ چاه استفاده میکرد تا چیزی در آن نیفتد.
تابستان 1999، هادی طبق معمول عصر به کنار رودخانه رفت تا مناسکش را انجام دهد، ماهی کفال بگیرد و آواز بخواند. صدای قایقی از کرانۀ چپ، که تغییر شکل امواج همگان را از آمدنش باخبر میساخت، توجهش را جلب کرد.
قایقی زیتونیرنگ با موتور برقی. نظیرش را کسی در روستا ندیده بود و نمیتوانست تصور کند. قلاب ماهیگیری هادی در آب فرورفته بود و بیآنکه متوجه باشد، در دستش تکان میخورد.
همینکه قایق به او نزدیک شد، زنی سیوچندساله، که چهار مرد او را همراهی میکردند، سلام کرد. چوب ماهیگیری از دست هادی افتاد.
گفتند: «درود بر تو، حاجی.»
گفت: «سلام و رحمت و برکات خدا بر شما.»
زن گفت: «نگران نباش، ما یک تیم حفاری از دانشگاه بغداد هستیم و من سلامه البدر هستم.»
گفت: «خوشآمدی، افتخار دادی.»
«متشکرم. ما اینجا هستیم تا مکانهای باستانشناسی را کشف کنیم. تپهها و مکانهای باستانی مهمی که قدمت آنها به اوایل دورۀ پیدایش دودمانها[1] میرسد کشف شدهاند، ازجمله تپهای در نزدیکی این روستا که “ایشان منخل” نام دارد.»
«قدمتان روی چشم، بفرمایید.. راحت باشید.. برایتان ماهی میگیرم…توکل بر خدا.»
باستانشناسها دعوت هادی را رد کردند؛ غروب بود و آنها از اردوگاه اعزامی دور شده بودند و باید بازمیگشتند. اما اصرار هادی برای همراهی با آنها، مانع از این کار شد.
همگی جادهای را به سمت خانۀ سنگی هادی در پیش گرفتند. هادی تاریخچۀ روستا و نحوۀ زندگی در آنجا را برایشان توضیح داد و دربارۀ مردم مهربان روستا حرف زد. به خانه رسیدند.
مهمانها در تاریکی شب متوجه نمای خانه نشدند. در خانه، حمید با محبت و احترام از آنها استقبال کرد. در اتاق نشستند.
وقتی شمعها را روشن کردند، نمای ساختمان پیدا شد. مهمانان متوجه ظریفکاری و دقت کار بودند. خیال کردند اثری باستانی از عراق است. فضای خالی بین سنگها با گچ پر شده بود.
شبیه جزئی از یک دیوارنگارۀ بسیار زیبا و دقیق. یک ساعت به فضا و روشناییاش خیره شدند. انگار شهر زمان خود را گم کرده باشد، انگار زمان هرگز وجود نداشته است.
گویی در سال ۲۳۵۰ پیش از میلاد زندگی میکردند و مهمان خانوادهای در بینالنهرین شدهاند. لحظهای چنین احساسی داشتند. وقتی هادی فریاد زد: «بفرمایید شام!» از این خیال بیرون آمدند. آرزو کردند کاش میتوانست این را به زبان سومری بگوید. دکتر سلامه رو به همراهانش کرد و گفت: «باید میگفت: جو دی را – بانشور.»
هادی گفت: «چرا فحشش میدی دکتر؟»
همه خندیدند و رفتند سر شام.
حمید برای مهمانان چای آماده کرد، درحالیکه پدرش داستان سگها را برایشان تعریف میکرد. گفت: «ما یک سگ سفید خوشگل داشتیم اسمش شمه بود.
خستگیناپذیر از خانه محافظت میکرد. یک روز داشتم به خانه برمیگشتم که دیدم سگهای زیادی جلوی خانهام جمع شدهاند. باعجله رفتم و رسیدم. دیدم سگها دارند سرِ …_ ببخشید دکتر _ دعوا میکنند.»
دکتر گفت: «خُب فصلشه هادی.»
هادی با خنده گفت: «البته.»
خانم دکتر گفت: «هادی ادامه بده.»
هادی با خوشحالی گفت: «چندین بار این اتفاق افتاد. ما از این وضعیت نگران بودیم. صالح سوادی، یکی از روستاییها، پیشنهاد داد که برای اون سگها از کلینیک دامپزشکی داروی بیهوشی بیارن. دارو رو خریدیم و به سگها تزریق کردیم.
بیهوش که شدن، اونها رو در ده کیلومتری روستا رها کردیم. روز بعد، همه تعجب کردن. همۀ سگهای روستاها آمده و نزدیک خونۀ من جمع شده بودن تا شمه بیرون بیاد.»
همه خندیدند.
مهمانها خسته و خوابآلود بودند. هادی و پسرش تا صبح بیرون از خانه بیدار ماندند. چای و صبحانه را برای مهمانان آماده کردند. همگی با بوی چای از خواب بیدار شدند و با اشتها صبحانه خوردند و اجازۀ مرخصی خواستند.
روبهروی درِ خانه، دکتر برگشت و جملهای را که به خط میخی روی سنگ سیاه دیوریت[2] نوشته شده بود، خواند: «هر کسی که در مراسم تشییع خدایان شرکت نکند، کشته خواهد شد.»
به دیوار اشاره و غش کرد.
تیم باستانشناسی، دیوار خانه را بررسی کردند. تمام خانههای سومری زیر زمین بودند، بهجز این خانه که همچون معبد الهه نینگیرسو[3] قد برافراشته بود.
این را یکی از همراهان که حیرتزده شده بود گفت. وقتیکه باستانشناسها دیوار را بررسی میکردند، خانم دکتر در اتاق بیهوش بود! هادی از نظرها ناپدید شد.
بقایای آثار باستانی، سنگهای قیمتی و اشیا و مهرهایی را که در حمام بود نیز جمع کرد و در کیسه ریخت. یکی از اعضای تیم به او گفت که تعداد زیادی آثار باستانی در خانهات وجود دارد که حتی اگر از آن بیاطلاع باشی، تو را بهسوی نابودی سوق خواهد داد!
«ادارۀ کل آثار باستانی و میراث، از طریق بازرسی آثار المثنی، طبق نامۀ شمارۀ ۵۳۱۱ مورخ آوریل ۱۹۹۹ میلادی، خبر کشف یک خانۀ کامل سومری را که تقریباً چهارده سال پیش توسط هادی و پسرش حمید در روستای طلفاح، از توابع شهرستان الرمیثه، ساخته شده بود داد.
به دنبال آن، شورای فرماندهی انقلاب در جریان خانۀ سومری، که در سال ۱۹۸۵ ساخته شده بود، قرار گرفت. خانهای که به دست شهروند مذکور، هادی جمعه، از سنگ دیوریت سیاه حکاکی شده با خط میخی ساخته شده بود.
تمام شواهد نشان از آن داشت که این سنگها باستانیاند و قدمتشان به دورۀ پیدایش دودمانها بازمیگردد و مکان اصلی آن تپۀ منخل، در نزدیکی روستای طلفاح است.
با توجه به شهادت شهروند فوق، خواهشمند است ضمن تقدیر و تشکر، مراتب اطلاعرسانی و اقدام لازم مبذول فرمایید.»
حمید هادی در آن زمان به یکی از کشورهای همسایه گریخت.
[1]. دورۀ باستانی در بینالنهرین، حدود 2800-2350 قبل از میلاد
[2]. نوعی سنگ آذرین درونی
[3]. یکی از خدایان باستانی سومر؛ خدای جنگ، کشاورزی و باران
- از کتاب طلسم نرگال به قلم مهند الکوفی





