آیزاک آسیموف از کتاب 1984 می گوید
آیزاک آسیموف
الآن چند سالی میشود که در آغاز هر سال، برای سندیکای روزنامههای فیلد مقالهای چهار قسمتی مینویسم. حالا و در سال 1980، سرف که در فکر نزدیک شدن سال 1984 بود، از من درخواست کرد مقالهای کاملاً انتقادی دربارۀ رمان 1984 نوشتۀ جورج اورول بنویسم.
دودل بودم. تقریباً هیچچیزی از آن کتاب را به یاد نداشتم و همین را هم گفتم، ولی دنیسون دماک[1]، خانم جوان و دوستداشتنیای که رابط من با سرف است فقط یک نسخه از آن کتاب را برای من فرستاد و گفت: «بخوانیدش.»
آن را خواندم و دیدم از چیزی که خواندهام، حیرتکردهام. نمیدانم چند نفر از افرادی که با فصاحت دربارۀ آن حرف می زنند آن را خواندهاند، یا اگر خواندهاند، آیا اصلاً آن را به یاد میآورند یا نه.
فکر کردم مقالهای انتقادی بنویسم تا حتی اگر شده فقط مردم را به راه راست بیاورم. (خیلی متأسفم. من عاشق اینم که مردم را به راه راست بیاورم.)
1984
الف( نوشته شدن 1984
در سال 1949 کتابی با عنوان 1984 منتشر شد. آن کتاب را اریک آرتور بلر[2] با نام مستعار جورج اورول نوشته بود.
آن کتاب کوشیده بود نشان دهد زندگی در دنیایی کاملاً شرورانه، دنیایی که در آنکسانی که حکومت را کنترل میکنند جایگاه خودشان را با اعمال زور در قدرت، با تحریف واقعیت، با بازنویسی مدام تاریخ، و با شستشوی مغزی عموم مردم حفظ میکنند.
آن دنیای شرورانه فقط در سی و پنج سال آینده قرار داشت، به همین دلیل حتی افرادی که در اوایل میانسالی آن کتاب را در زمان انتشارش خوانده بودند، در صورتی که از طول عمری عادی برخوردار بودند میتوانستند آنقدر زنده بمانند که آن زمان را ببینند.
بهعنوانمثال در زمانی که آن کتاب منتشر شد، من مردی متأهل بودم، ولی حالا کمتر از چهار سال به آن سال سرنوشتساز باقی مانده است (زیرا سال 1984 بهخاطر کتاب جورج اورول با ترس و وحشت عجین شده) و احتمال زیادی دارد که من آنقدر زنده بمانم که آن سال را ببینم.
در این فصل دربارۀ کتاب بحث میکنیم، ولی اول از همه: بلر/ اورول چه کسی بود و چرا این کتاب نوشته شد؟
بلر در سال 1903 و در مقام یک جنتلمن بریتانیایی به دنیا آمد. پدرش در هندوستان کارمند دولت بود و خود بلر هم عمرش را بهعنوان کارمند امپراتوری بریتانیا سپری کرد. او به مدرسۀ ایتون رفته بود، در برمه خدمت کرده بود و غیره.
با همۀ اینها آنقدر پول نداشت که بتواند بهطور کامل تبدیل به یک جنتلمن بریتانیایی شود. از طرف دیگر نمیخواست تمام عمرش را صرف کارهای پشت میزی کسلکننده کند. او میخواست نویسنده شود. و سوم اینکه بهخاطر موقعیتی که در طبقۀ بالای اجتماع داشت احساس گناه میکرد.
به همین دلیل در اواخر دهۀ 1920 کاری را انجام داد که بسیاری از جوانان مرفه آمریکایی در دهۀ 1960 انجام دادند. کوتاه اینکه او به چیزی تبدیل شد که ما بعداً «هیپی» مینامیدیم. او در بیغولههای لندن و پاریس زندگی میکرد، با ساکنان آن بیغولهها و با آوارهها نشست و برخاست داشت، توانست از بار وجدانش بکاهد و همزمان مواد خام برای اولین کتابهایش جور کند.
علاوهبراین او به جناح چپ رو کرد و سوسیالیست شد و در دهۀ 1930 با لویالیستها در اسپانیا مبارزه کرد. آنجا متوجه شد که در درگیریهای فرقهای بین شاخههای گوناگون جناح چپ گیر افتاده و ازآنجاییکه به شکل جنتلمنوار بریتانیایی از سوسیالیسم معتقد بود، دید که حمایت جناح چپ را از دست داده. در برابر او آنارشیستها، سندیکالیستها و کمونیستهای پر شور و حرارت اسپانیایی قرار داشتند که از اینکه لزوم جنگیدن با فاشیستهای ژنرال فرانکو[3] مانع از جنگیدن آنها با یکدیگر میشود بهشدت متنفر بودند. کمونیستها که سازماندهی بهتری داشتند پیروز شدند و اورول مجبور شد اسپانیا را ترک کند، زیرا عقیده داشت که اگر این کار را نمیکرد، کشته میشد.
از آن موقع به بعد او به جنگ ادبی شخصیاش با کمونیستها ادامه داد، زیرا مصمم بود نبردی را که در عمل در آن شکست خورده بود در دنیای واژهها پیروز شود.
در طول جنگ جهانی دوم که او را از خدمت نظامی بیرون کرده بودند، او با جناح چپ حزب کارگر بریتانیا همکاری داشت، ولی با دیدگاههای آنها زیاد همسو نبود، زیرا حتی نسخۀ ضعیف آنها از سوسیالیسم به نظر او بیش از حد سازمانیافته میآمد.
ظاهراً تمامیتخواهی از نوع نازیها تأثیر زیادی روی او نگذاشته بود، زیرا بهجز آن جنگ شخصی با کمونیسم سبک استالین، جای دیگری در وجود او باقی نمانده بود.
به همین دلیل زمانی که بریتانیا تا پای جان در برابر نازیسم میجنگید، و اتحاد شوروی در مقام همپیمان چیزی بیش از سهمش از جانهایی که از دست میرفتند و عزم راسخ و دلاوری را وسط گذاشته بود، اورول رمان مزرعۀ حیوانات را نوشت که هجویهای بود بر انقلاب روسیه و آنچه پسازآن اتفاق افتاده بود و آن را به شکل انقلاب حیوانات مزرعه علیه اربابهای انسانیشان به تصویر کشیده بود.
او در سال 1944 مزرعۀ حیوانات را تکمیل کرد، ولی برای پیدا کردن ناشر برای آن مشکل داشت، زیرا آن موقع زمان خوبی برای ناراحت کردن شوروی نبود.
ولی بهمحض اینکه جنگ پایان یافت، بازی با اتحاد شوروی به بازیای منصفانه تبدیل و رمان مزرعۀ حیوانات منتشر شد. آن رمان با استقبال زیادی روبهرو شد و اورول به چنان رفاهی دست پیدا کرد که بتواند خودش را بازنشسته و وقتش را صرف شاهکار 1984 کند.
آن کتاب جامعهای به وسعت جهان از روسیۀ استالینی دهۀ 1930 را توصیف میکند و با لحن زهرآلود عضو جناح چپ رقیب به تصویر میکشد.
شکلهای دیگر تمامیتخواهی نقشهای کوچکی بازی میکنند. یکی دو بار به نازیها و به ادارۀ بازجویی اشاره میشود. درست در آغاز داستان، یکی دو اشاره به یهودیها وجود دارد، تقریباً مثل این است که آنها میخواهند ابزارهای شکنجه را تأیید کنند، ولی تقریباً بلافاصله غیبشان میزند، انگار که اورول نمیخواهد خوانندگان اشتباهاً تبهکارها را نازی تصور کنند.
تصویر استالینیسم صرفاً باید استالینیسم باشد.
زمانی که کتاب در سال 1949 منتشر شد، جنگ سرد به اوج خودش رسیده بود. به همین دلیل کتاب محبوب شد. خریدن و حرف زدن دربارۀ آن کتاب و شاید حتی خواندن مقداری از آن در غرب یک موضوع میهنپرستانه بود، هرچند که بیشتر مردم آن کتاب را میخریدند و دربارهاش حرف میزدند تا اینکه آن را بخوانند، زیرا کتابی بهشدت ملالآور بود. مدام سعی در نصیحت کردن داشت، حرفها را تکرار میکرد و اثری از تحرک در آن نبود.
آن کتاب در آغاز نزد افرادی محبوب شده بود که در طیف سیاست به محافظهکاری تمایل داشتند، زیرا آشکارا بحثی ضد شوروی داشت، و تصویری از زندگی که به لندن سال 1984 میتاباند، همان تصور تخیّلی از زندگی در مسکوی دهۀ 1940 بود.
در طول دوران مککارتی[4] در ایالات متحده، رمان 1984پیوسته میان آنهایی محبوبیت پیدا کرد که در طیف سیاست گرایش به سمت لیبرال داشتند، زیرا به نظرشان میرسید که ایالات متحدۀ اوایل دهۀ 1950آغاز حرکت بهسوی کنترل افکار است و تمام شرارتهایی که اورول به تصویر کشیده بود، راهشان را بهسوی ما پیدا کرده بودند.
به همین دلیل در پسگفتار نسخۀ جلدکاغذیای که نیو امریکن لایبرری در سال 1961 منتشر کرد، اریک فروم[5]، روانشناس تحلیلی و فیلسوف چنین نوشته بود:
«کتابهایی نظیر آنچه اورول مینویسد هشداری قدرتمند هستند و بسیار ناگوار خواهد بود اگر خوانندگان رمان 1984را توصیف دیگری از توحش استالینیستها تفسیر کنند و اگر نفهمند منظور این رمان، ما هستیم.»
بااینحال حتی اگر استالینیسم و مککارتیسم را نادیده بگیریم، آمریکاییها بیشتر و بیشتر آگاه شده بودند از اینکه حکومت تا چه اندازه «بزرگ» شده است، چقدر مالیاتها بالا رفتهاند، قوانین و مقررات تا چه اندازه در کسب و کار و حتی در زندگی عادی مردم رسوخ کرده است، و اینکه اطلاعات دربارۀ تمام جنبههای زندگی خصوصی مردم، نهفقط در پروندههای حکومتی، بلکه در سامانههای مالی خصوصی وارد شده است.
درنتیجه رمان 1984 نهفقط در برابر استالینیسم، نهفقط در برابر دیکتاتوری بهطورکلی، بلکه صرفاً در برابر حکومت ایستاده بود. حتی عطوفت حکومتی هم رنگ و بوی 1984 را داشت و جملۀ «برادر بزرگ تو را مینگرد» درمورد هر چیزی که برای یک فرد بزرگتر از آن است که بشود کنترلش کرد به کار میرفت.
فقط حکومت بزرگ و کسب و کار بزرگ نشانههای 1984 بهشمار نمیرفتند، بلکه دانش بزرگ و کار بزرگ و هر چیز بزرگ دیگری هم میتوانستند نشانههایش باشند.
درواقع، فوبیای 1984 چنان در خودآگاه بسیاری از افراد که آن کتاب را نخوانده بودند و هیچ تصوری از محتوای آن نداشتند نفوذ کرده بود که آدم در عجب میماند بعد از 31 دسامبر سال 1984 چه بر سر ما خواهد آمد.
زمانی که اولین روز سال 1985 از راه برسد و ایالات متحده هنوز وجود داشته باشد و با همان مشکلاتی دست و پنجه نرم کند که امروز با آنها روبهرو است، چگونه میتوانیم ترسهایمان از هر جنبۀ زندگی که وجودمان را از هراس انباشته میکند نشان دهیم؟ چه تاریخ جدیدی را میتوانیم ابداع کنیم که جای 1984 را بگیرد؟
خود اورول آنقدر زنده نماند که ببیند کتابش به چنین موفقیتی دست پیدا کرده. او شاهد روشی نبود که با آن باعث شده بود سال 1984 تبدیل به سالی شود که مثل بختک به جان یک نسل کامل از آمریکاییها افتاده است.
اورول در ژانویۀ سال 1950، یک ماه پس از انتشار کتابش، در بیمارستانی در لندن به دلیل سل در سن چهل و شش سالگی مرد. شاید آگاهی از مرگ قریبالوقوع به تلخی این کتاب افزوده باشد.
ب) تخیّل علمی در 1984
بسیاری از مردم رمان 1984 را یک رمان علمیتخیّلی میپندارند، ولی تقریباً تنها مورد در این رمان که باعث میشود چنین فکری کنیم این است که ماجرای این رمان در آینده رخ میدهد.
چنین نیست! اورول چیزی درمورد آینده نمیدانست و تغییر موقعیت داستان هم بیشتر جنبۀ جغرافیایی دارد تا جنبۀ زمانی. حرکت زمان در لندنِ داستان از 1949 تا 1984 به اندازۀ حرکت در مکان از مسکو تا لندن در هزار و پانصد کیلومتر آنسوتر نیست
اورول تصور میکند که بریتانیای کبیر دچار انقلابی میشود شبیه انقلاب روسیه و همان مراحلی را پشتسر میگذارد که توسعۀ اتحاد شوروی آنها را پشتسر گذاشت. تقریباً هیچ تفاوتی در بنمایه به ذهنش نمیرسد. اتحاد شوروی در دهۀ 1930 مجموعهای از پاکسازیها را داشت، بس سوسیانگل[6] (سوسیالیسم انگلیسی) نیز در دهۀ 1950 مجموعهای از پاکسازیها را داشت.
اتحاد شوروی یکی از انقلابیهایش، یعنی لئون تروتسکی را تبدیل به تبهکار کرد و رقیب او، یوزف استالین را قهرمان دانست. به همین ترتیب سوسیانگل یکی از انقلابیهایش به نام امنیوئل گولدشتاین را تبدیل به تبهکار کرد و رقیب او را که مثل استالین سبیل داشت قهرمان دانست.
اورول حتی هیچ تواناییای برای وارد کردن تفاوتهای جزئی در داستانش نداشت. گولدشتاین هم مثل تروتسکی «صورتی لاغر مثل یهودیها و سوراخهای گوشی پوشیده با موهای سفید و ریش بزی کوچکی داشت.» ظاهراً اورول نمیخواهد با دادن اسمی متفاوت به استالین این مفهوم را مخفی کند، به همین دلیل او را صرفاً «برادر بزرگ» مینامد.
در آغاز داستان روشن میشود که تلویزیون (که در زمان نوشته شدن کتاب تازه پا به عرصه گذاشته بود) بهعنوان وسیلهای برای شستشوی مغزی مردم مورد استفاده قرار میگیرد، زیرا نمیتوان آنرا خاموش کرد (و ظاهراً در لندنِ روبهتباهی که در آن هیچچیزی کار نمیکند، این دستگاهها هیچوقت خراب نمیشوند).
یکی از پیشکشهای اورولی به فناوری آینده این است که تلویزیونها دستگاههایی دوسویه هستند و افرادی که مجبورند صدا و تصویر تلویزیون را بشنوند و ببینند، صدا و تصویر خودشان هم تمام مدت شنیده و دیده میشود و حتی وقتی خواب هستند یا به دستشویی رفتهاند هم تحت نظارت دائم قرار دارند. جملۀ «برادر بزرگ تو را مینگرد» از همین جا گرفته شده.
این یک نظام فوقالعاده بیکفایت برای تحت کنترل نگه داشتن مردم است. اینکه کسی تماموقت زیر نظارت باشد به این معنی است که یک نفر دیگر تماموقت باید او را نظارت کند (حداقل در جامعۀ اورولی اینطور است) و باید این کار را خیلی دقیق انجام دهد، زیرا باید در هنر تفسیر زبان بدن و حالتهای چهره پیشرفت بزرگی حاصل شود.
هیچکس نمیتواند با تمرکز کامل بیشتر از یک نفر دیگر را نظارت کند، و فقط میتواند این کار را برای مدت نسبتاً کوتاهی انجام دهد و پسازآن توجهش به چیزهای دیگری جلب خواهد شد.
کوتاه اینکه میتوانم حدس بزنم برای نظارت هر فرد پنج ناظر مورد نیاز است، ولی البته خود ناظران هم باید مورد نظارت قرار بگیرند، زیرا در دنیای اورولی هیچکس مصون از مظنون بودن نیست. به همین دلیل نظام نظارتی از طریق تلویزیون دوسویه عملی نیست.
خود اورول هم این را میفهمید و چنین ساز و کاری را فقط به اعضای حزب محدود کرده بود. رنجبران[7] (طبقۀ کارگر) که اورول نمیتوانست حس تحقیر مربوط به طبقۀ فرادست بریتانیایی بودنش را نسبت به آنها پنهان کند، بهطورکلی بهعنوان مادون انسانها به حال خود رها شدهبودند ( او در نقطهای از کتاب میگوید که هر رنجبر که از خودش توانایی نشان دهد کشته میشود… نکتهای از رفتار اسپارتیها با هلوتها[8] در بیست و پنج سدۀ پیش گرفته شده بود).
علاوهبراین او نظامی از جاسوسان داوطلب دارد که در آن کودکان گزارش پدر و مادرشان و همسایهها گزارش یکدیگر را میدهند. ممکن نیست چنین چیزی بهخوبی عمل کند، زیرا سرانجام هرکسی گزارش کس دیگری را میدهد و همۀ این گزارشها را میتوان نادیده گرفت.
اورول نتوانسته بود رایانهها و روباتها را تصور کند، وگرنه همه را تحت نظارت غیر انسانی قرار میداد. رایانههای ما چنین کاری را تا حدی در نظام مالیات بر درآمد، در پروندههای مالی و چنین چیزهایی انجام میدهند، ولی این موضوع ما را بهسوی 1984 نمیبرد، مگر در برخی ذهنهای تبآلود.
رایانهها و ستمگری لزوماً دست در دست یکدیگر حرکت نمیکنند. ستمگری بدون وجود رایانه هم بهخوبی کارش را پیش برده است (نازیها را در نظر بگیرید) و البته در رایانهایترین کشورهای جهان کمترین ظلم و ستم اتفاق میافتد.
اورول فاقد ظرفیت دیدن (یا ابداع کردن) تفاوتهای کوچک بود. برای قهرمانان او در رمان 1984 به دست آوردن بند کفش یا تیغ ریشتراشی کار دشواری است.
برای من هم در سال 1980 پیدا کردن اینها دشوار است، زیرا بسیاری از مردم این روزها کفش بدون بند میپوشند و از ریشتراش برقی استفاده میکنند.
از طرف دیگر اورول نوعی فناوری هراسی دارد، به این شکل که تصور میکند هر پیشرفتی در فناوری لغزشی بهسوی سقوط است.
به همین دلیل وقتی قهرمان داستانش چیزی مینویسد «سر قلم را در نگهدارندۀ قلم قرار میدهد و آن را میمکد تا کثیفی نداشته باشد.» او این کار را انجام میدهد «زیرا حس میکند کاغذ زیبای براق شایستگی آن را دارد که با یک سر قلم واقعی رویش نوشته شود تا اینکه با یک مداد جوهری خراشیده شود.»
ظاهراً «مداد جوهری» همان قلم خودکار است که در زمان نوشته شدن رمان 1984 مورد استفاده قرار گرفته بود. این یعنی اورول چیزی را که با سر قلم انجام میشود «نوشتن» و چیزی که با مداد جوهری انجام میشود «خراشیدن» توصیف میکند.
بااینحال چنین چیزی دقیقاً عکس واقعیت است. اگر سنتان آنقدر زیاد باشد که قلمهای فولادی را به یاد داشته باشید، این را نیز به یاد میآورید که آنها به شکل وحشتناکی کاغذ را میخراشند، ولی خودکار این کار را نمیکند.
این اصلاً علمیتخیّلی نیست، بلکه دلتنگی تحریفشده برای گذشتهای است که اصلاً وجود نداشته. درواقع من تعجب میکنم از اینکه اورول به قلم فولادی رضایت داده و وینستون را مجبور نکرده که با قلم پر بنویسد.
اورول آگاهی خاصی هم به جنبههای مطلقاً اجتماعی آیندهای که آن را ارائه میکند ندارد، نتیجهاش هم این میشود که دنیای اورولی 1984 به شکل باورنکردنیای در مقایسه با دنیای واقعی دهۀ 1980 عقبافتاده است.
بهعنوانمثال اورول هیچ انحراف اخلاقی و رفتاری جدیدی را تصور نکرده است. شخصیتهایش همگی عرقخور و معتاد به تنباکو هستند، و بخشی از ترسهایی که در 1984 به تصور میکشد توصیف شیوایی از کیفیت پایین عرق و تنباکو است.
او نه هیچ مخدر جدیدی را تصور میکند، نه ماریجوانا را، و نه مواد توهمزای صنعتی را. البته هیچکس از علمیتخیّلینویسها انتظار ندارد در پیشبینیهایشان کاملاً دقیق و جزئینگر باشند، ولی مطمئناً میشود از آنها انتظار داشت نوعی از تفاوتها را ابداع کنند.
اورول از شدت ناامیدی (یا شاید هم خشم) محاسنی را که انسان داراست فراموش میکند. تمام شخصیتهای او به شیوههای مختلف ضعیف، یا مردمآزار، یا سستاراده، یا احمق، و یا نفرتانگیزند.
شاید بیشتر مردم همینطوری هم باشند، یا شاید اورول میخواهد نشان دهد که همۀ مردم تحت فرمان یک نظام ستمگر چگونه خواهند بود، ولی به نظر من تا به امروز، حتی باوجود ستمگرترین حکومتها مردان و زنان دلیری بودهاند که تا دم مرگ در برابر ستمگری ایستادهاند و زندگی شخصی آنها پرتوهایی از نور را به تاریکیهای اطرافشان تابانده است. ازآنجاکه هیچ نشانی از این چیزها در رمان 1984وجود ندارد، پس نمیتواند شباهتی به دنیای واقعی دهۀ 1980 داشته باشد.
او هیچ تفاوتی را در نقش زنان یا تضعیف نمونۀ زنانگی را که در سال 1949 موجود بود پیشبینی نمیکند. در رمان او فقط دو زن مهم حضور دارند. یکی از آنها یک زن رنجبر قویهیکل و بیمغز است که بیوقفه رخت میشوید، بیوقفه آوازهای محبوبی را میخواند که در دهههای 1930 و 1940 محبوب بودند (اورول با بیزاری به خود میلرزد و آنها را آشغال مینامد).
دیگری که قهرمان داستان است، جولیا نام دارد و از لحاظ جنسی لاابالی است (ولی حداقل به دلیل علاقهای که به رابطه دارد، ترغیب میشود شجاعت پیشه کند) و جز این کاملاً بیمغز است.
وقتی قهرمان داستان، وینستون، کتابِ درون کتاب را برای او میخواند تا ماهیت دنیای اورولی را برای او شرح دهد، واکنش او این است که خوابش میبرد… ولی چون رسالهای که وینستون میخواند تا حد حیرتانگیزی کسلکننده است، خوابیدن او شاید نشانهای باشد بر اینکه عقلش کار میکند، نه برعکس.
کوتاه اینکه اگر قرار باشد 1984 را حتماً یک رمان علمیتخیّلی بدانیم، پس علمیتخیّلی خیلی بدی است.
پ. حکومت در رمان 1984
رمان 1984 اورول تصویری است از حکومتی با قدرت مطلقه که کمک کرد فکر «حکومت بزرگ» فکر خیلی ترسناکی باشد.
هرچند باید این را به یاد داشته باشیم که دنیای اواخر دهۀ 1940، که اورول رمانش را در آن نوشت، دنیایی بود که هنوز حکومتهای بزرگ با ستمگران واقعی، افرادی که خواستهها و تمایلات آنها، هرچند غیر منصفانه، بیرحمانه یا وحشیانه تحت عنوان قانون وجود داشتند. افزون بر این به نظر میرسید که آن ستمگران، جز از طریق دخالت نیروهای خارجی، غیر قابل سرنگونی هستند.
بنیتو موسولینی در ایتالیا، پس از بیست و یک سال حکومت مطلقه پایین کشیده شده بود، ولی دلیلش این بود که کشورش در جنگ شکست خورده بود.
آدولف هیتلر در آلمان که ستمگری خیلی قدرتمندتر و وحشیتر بود، به مدت دوازده سال با قدرت مشت پولادین حکومت کرد، ولی او را هم شکست در جنگ سرنگون کرد.
منطقهای که او بر آن حکم میراند آب رفت و آب رفت و آب رفت، و حتی باوجود ارتشهای قدرتمند دشمنانش که از شرق و غرب عرصه را بر او تنگ کرده بودند، او بازهم بر زمینهایی که تحت کنترلش قرار داشتند با ستمگری حکومت میکرد، هرچند که آن زمین تنها پناهگاهی بود که او در آن خودکشی کرد.
تا زمانی که او خودش را نابود نکرده بود، کسی جرئت نابود کردن او را نداشت. (البته نقشههایی علیه او کشیده شده بود، ولی آنها، گاهی به دلیل بازیهای سرنوشت که به نظر میرسید فقط با فرض وجود کسانی قابلتوجیه است که او را دوست داشتند، عقیم ماندند.)
ولی اورول برای موسولینی و هیتلر وقت نداشت. دشمن او استالین بود و در زمانی که رمان 1984 منتشر شد، بیست و پنج سال میشد که استالین اتحاد شوروی را در آغوش استخوانخردکن خود گرفته و بر آن حکم میراند، از جنگی جان به در برده بود که کشور او را به خسارتهای هنگفتی دچار کرده بود و درعینحال قدرتمندتر از همیشه بود.
به نظر اورول نه زمان و نه بخت و اقبال نمیتوانستند استالین را سرنگون کنند، بلکه قرار بود او تا ابد و با قدرتی فزاینده زندگی کند. از روی همو بود که اورول برادر بزرگ را تصور کرد.
البته درواقع که چنین نبود. اورول آنقدر زنده نماند تا ببیند استالین فقط سه سال پس از انتشار رمان 1984 مرد و مدت زیادی طول نکشید که حکومت او توسط- حدس بزنید کی- رهبر شوروی حکومتِ ستمگر نامیده شد.
اتحاد شوروی هنوز هم پابرجاست[9]، ولی دیگر استالینیست نیست، و دشمنان کشور هم دیگر سر به نیست نمیشوند (یا مثلاً «دود نمیشوند و به هوا نمیروند». چنین تفاوتهای ریزی تنها چیزهایی هستند که اورول از عهدهشان برآمده).
یا مثلاً مائو تسهتونگ در چین را در نظر بگیرید. اگرچه او را آشکارا تقبیح نمیکنند، ولی همکاران نزدیک او، مثل «گروه چهار نفره» بلافاصله از عرش بهزیر کشیده شدند و اگرچه چین هنوز هم چین است، ولی دیگر مائوییست نیست.
فرانکو در اسپانیا در بسترش مرد و تا دم آخر همان رهبر شکستناپذیری ماند که در طول نزدیک به چهل سال بود، ولی بلافاصله پس از اینکه آخرین نفسش را کشید، فاشیسم ناگهان در اسپانیا تحلیل رفت، همانطور که در پرتغال پس از مرگ سالازار[10] تحلیل رفته بود.
خلاصه اینکه برادرهای بزرگ واقعاً میمیرند، یا حداقل تا به اینجا که مردهاند و وقتی هم میمیرند، حکومت عوض میشود و همیشه حکومتی میانهروتر جای آن را میگیرد.
حرفم به این معنی نیست که ستمگران نوظهور از راه نمیرسند، ولی آنها هم میمیرند. حداقل در دهۀ 1980 واقعی از این موضوع اطمینان کامل داریم و برادران بزرگ نامیرا هنوز تبدیل به تهدید واقعی نشدهاند.
درواقع به نظر میرسد حکومتهای دهۀ 1980 به شکل خطرناکی ضعیف هستند. پیشرفت فناوری سلاحهای قدرتمندی- ازجمله مواد منفجره، مسلسل و ماشینهای سریع- را در اختیار تروریستهای شهری قرار داده و آنها میتوانند با کمال خونسردی آدم بدزدند، هواپیما بربایند، به قتل برسانند، درحالیکه حکومتها کم و بیش درمانده کناری ایستادهاند و نگاه میکنند.
اورول در کنار نامیرا بودن برادر بزرگ دو راه دیگر برای حفظ ستمگری ابدی ارائه میکند.
اولی ارائۀ کسی یا چیزی برای نفرت داشتن است. در دنیای اورولی آن شخص امنیوئل گولداشتاین است که نفرت از او بهصورت انبوه ساخته و پرداخته شده است.
البته این چیز تازهای نیست. هر کشوری در دنیا از همسایگان گوناگونش به هدف نفرت ورزیدن استفاده کرده است. اینجور چیزها چنان بهآسانی به کار میروند و چنان به ذات انسان تبدیل شدهاند که آدم تعجب میکند چرا باید در دنیای اورولی چنین نفرت سازمانیافتهای به وجود بیاید.
بهسختی نیاز هست جنبشهای روانشناختی عظیم راه بیفتد تا اعراب از اسرائیلیها، یونانیها از ترکها، ایرلندیهای کاتولیک از ایرلندیهای پروتستان، و البته برعکس در هر مورد، متنفر بشوند.
البته این را هم باید گفت که نازیها نشستهای پرتعدادی سرشار از پرت و پلاگویی ترتیب میدادند که به نظر میرسید شرکتکنندگان از آنها لذت میبرند، ولی آنها تأثیر دائمی نداشتند.
وقتی جنگ وارد خاک آلمان شد، آلمانیها چنان زبونانه تسلیم شدند، گویی هرگز در عمرشان جایی را محاصره نکرده بودند.
دومی بازنویسی تاریخ بود. تقریباً همۀ اندک افرادی که در رمان 1984 با آنها روبهرو میشویم، بخشی از شغلشان این است که گذشته را بهسرعت بازنویسی کنند، آمارها را از نو تنظیم کنند، روزنامهها را مرور کنند… گویی همه میخواهند به خودشان زحمت دهند و به هر شکلی که شده به گذشته توجه داشته باشند.
این دلمشغولی اورولی به مدارک تاریخی جزئی، از نمونه رفتارهای سیاستمداران است که همیشه چیزهایی را که در گذشته گفته و انجام شده نقلقول میکنند تا نکتهای را برای طرف مقابل ثابت کنند که همیشه چیزی را که در گذشته گفته و انجام شده برای اثبات نکتهای مخالف نقلقول میکند.
و هر سیاستمداری میداند که هیچوقت هیچ مدرکی از هیچ نوعی نیاز نیست. فقط کافی است حرفی که میزند- هر حرفی که باشد- آنقدر محکم بگوید که شنونده آن را باور کند.
هیچکس دروغ را در برابر حقایق نخواهد سنجید، و اگر این کار را بکند هم حقایق را باور نخواهد کرد. فکر میکنید مردم آلمان در سال 1939 وانمود میکردند لهستانیها به آنها حمله و جنگ جهانی دوم را آغاز کردهاند؟ نه! چون به آنها گفته شده بود چنین است، آنها هم چنان با جدیت باور کرده بودند که حالا من و شما میدانیم آنها بودند که به لهستان حمله کردند.
و البته شوروی هم ویراست جدید از دانشنامهشان منتشر کرده که در آن زندگینامههای طولانی سیاستمداران گذشته ناگهان و بهطور کامل حذف شده است، و این بیتردید سرمنشأ دیدگاه اورولی شده، ولی به نظر من احتمال اینکه تا آنجایی پیش برود که در رمان 1984توصیف شده صفر است، نه به این دلیل که چنین چیزی فراتر از ضعفهای انسانی است، بلکه چون کلاً لازم نیست.
اورول از «زبان جدید» بهعنوان ابزار سرکوب استفاده میکند، نسخهای از زبان انگلیسی که چنان محدود و مختصر است که واژگان ناسازگاری از آن ناپدید شده. او این ایده را تا حدودی از عادت به مختصرسازی گرفته است.
نمونههایی هم ارائه میکند. Communist International تبدیل به comintern و Geheime Staatspolizei تبدیل به Gestapo شده است ولی اینهـا ابداعـات تمامیـتخواهانۀ مدرن نیستند.
خود ما هم عبارت Vulgus Mobile را به mob، عبارت Taxi Cabriolet را به cab، اصطلاح Quasistellar Radop Source را به quasar، اصطلاح light amplification by stimulated emission of radiation را به laser و اینجور چیزها تبدیل کردهایم. هیچ نشانهای هم دیده نمیشود از اینکه چنین فشردهسازیهایی، زبان را بهعنوان وسیلهای برای بیان افکار تضعیف کرده باشد.
درواقع میل سیاسی به گلآلود کردن آب همیشه علاقه به واژههای بیشتری داشته تا کمتر، واژههای طولانیتر تا کوتاهتر، و گسترده کردن تا خلاصه کردن. تمام رهبرانی که کمبود تحصیلات یا محدودیت هوش دارند، خود را پشت حرفهای پرطمطراق پنهان میکنند.
به همین دلیل وقتی وینستون چرچیل پیشنهاد کرد یک «انگلیسی پایه» بهعنوان زبان بینالمللی توسعه پیدا کند (چیزی که بیتردید الهامبخش «زبان جدید» شده) پیشنهادش عقیم میماند.
ما عدهای از جوانان را بین خودمان داریم که چیزهایی مثل این را میگویند: «ای بابا، رفیق، خودت که میدانی. انگار همهاش را گرفته، خودت که میدانی، منظورم این است که متوجهی…» و همینطور پنج دقیقه ادامه میدهند، آنهم درحالیکه میتوانند با گفتن: «هان؟» سر و ته قضیه را هم بیاورند.
هرچند که این «زبان جدید» نیست و همیشه هم با ما بوده است. این چیزی است که در سخن کهن به آن «شیوا نبودن» میگویند و چیزی نیست که اورول در ذهنش داشته.
ت) اوضاع بینالمللی در رمان 1984
اگرچه به نظر میرسد که اورول کم و بیش با درماندگی به دنیای سال 1949 چسبیده، ولی حداقل از یک جنبه خودش را آگاه به آینده نشان میدهد و آنهم سه قطبی شدن دنیای دهۀ 1980 است.
دنیای بینالمللی در رمان 1984 دنیایی با سه ابرقدرت است: اقیانوسیه، اوراسیا و شرق آسیا؛ و این تقریباً با سه قدرت واقعی در دهۀ 1980، یعنی ایالات متحده، اتحاد شوروی و چین همخوانی دارد.
اقیانوسیه در رمان 1984 ترکیب ایالات متحده و امپراتوری بریتانیا است. به نظر میرسد اورول که یکی از کارمندان امپراتوری بریتانیا بود، متوجه نشده بود که امپراتوری بریتانیا در اواخر دهۀ 1940 آخرین نفسهایش را میکشد و چیزی به تجزیۀ آن باقی نمانده. به نظر میرسد فرض را بر این گرفته که امپراتوری بریتانیا عضو غالب اتحاد بریتانیایی- آمریکایی است.
درواقع کل ماجرا در لندن رخ میدهد و استفاده از واژگانی مثل «ایالات متحده» و «آمریکاییها» خیلی نادر است. ولی از طرفی هم رسم رمانهای جاسوسی بریتانیایی بعد از جنگ جهانی دوم این است که بریتانیای کبیر (که در حال حاضر هجدهمین قدرت نظامی و اقتصادی جهان بهشمار میرود)[11] بهعنوان رقیب اتحاد شوروی یا چین یا در برابر نوعی دسیسۀ خیالی بینالمللی تصور میشود، درحالیکه به ایالات متحده یا اشارهای نمیشود، یا صرفاً به رسم ادب مأموری از CIA در آنها ظاهر میشود.
اوراسیا، صدالبته شوروی است که اورول تصور میکند قارۀ اروپا را بلعیده است. درنتیجه اوراسیا شامل اروپا بهعلاوۀ سیبری میشود که با هر معیاری، 95 درصد جمعیت آن را اروپاییها تشکیل میدهند.
بااینحال، اورول اوراسیاییها را «مردمانی با ظاهر محکم و چهرههای بیاحساس آسیایی» توصیف میکند. ازآنجاییکه اورول در زمانی زندگی میکرد که اروپاییها و آسیاییها معادل با قهرمانها و تبهکارها بهشمار میرفتند، اگر اهالی شوروی را نتوان آسیایی دانست، غیر ممکن است بتوان با شدت و غلظت علیه آنها حرف زد.
این موضوع زیر عنوان چیزی قرار میگیرد که زبان جدید اورول آن را «فکر دوباره» مینامد، چیزی که اورول هم مثل هر انسانی در آن مهارت دارد.
البته شاید اورول نه به اوراسیا و نه به اتحاد شوروی، بلکه به هیولای سیاه آن، استالین فکر میکرده. استالین متولد گوری بود و گوری که در جنوب کوهستان کاکاسوس قرار دارد، به معنای اکید جغرافیایی بخشی از آسیا به شمار میرود.
البته آسیای شرقی شامل چین و کشورهای متعدد وابسته به آن هستند.
پیشآگاهی اورول در اینجا نهفته است. در زمانی که اورول رمان 1984 را مینوشت، کمونیستهای چینی هنوز کنترل کشور را به دست نیاورده بودند و بسیاری (مخصوصاً در ایالات متحده) نهایت تلاششان را میکردند که چیانگ کای شکِ ضد کمونیسم، کنترل را به دست بگیرد.
پس از پیروزی کمونیستها، بخشی از عقیدۀ پذیرفتهشده در غرب این بود که چینیها تحت کنترل کامل اتحاد شوروی قرار دارند و چین و اتحاد شوروی نوعی قدرت کمونیستی یکپارچه را تشکیل میدهند.
اورول نهتنها پیروزی کمونیستها را پیشبینی کرد (درواقع او این پیروزی را در همهجا میدید) بلکه این را هم پیشبینی کرد که روسیه و چین قدرت یکپارچهای را تشکیل نمیدهند، بلکه تبدیل به دشمنان خونی یکدیگر خواهند شد.
در اینجا شاید تجربههایی که بهعنوان چپگرا داشت به او کمک کرده باشد. او به خرافههای راستگرایان دربارۀ اینکه چپگراها تبهکارانی متحد و غیر قابل تشخیص از یکدیگرند باور نداشت.
او میدانست که آنها با همان شدتی بر سر جزئیترین مسائل با یکدیگر خواهند جنگید که پارساترین مسیحیان با یکدیگر میجنگیدند.
او همچنین نوعی وضعیت دائمی جنگی را بین این سه قدرت تصور کرد. نوعی وضعیت سکون دائمی که در آن متحدان مدام عوض میشدند، ولی همیشه دوتا، علیه قویترین قرار داشتند.
این نوعی نظام تعادل قدرت سبک قدیمی بود که در یونان باستان، در ایتالیای قرون وسطی و در اروپای مدرن اولیه مورد استفاده قرار میگرفت.
اشتباه اورول این بود که فکر میکرد جنگی واقعی باید وجود داشته باشد تا گردونۀ تعادل قدرت در حال چرخش باقی بماند.
درواقع او در یکی از خندهدارترین بخشهای کتاب دربارۀ لزوم جنگ دائمی بهعنوان وسیلهای برای مصرف تولیدات معادن جهان، و از همین طریق حفظ طبقهبندی اجتماعی، طبقههای بالا، متوسط و پایین حرف میزند و حرف میزند و حرف میزند (این بسیار شبیه توضیح چپگراها از جنگ بهعنوان دسیسهای است که با دشواری بسیار عملی میشود).
در دنیای واقعی، دهههای پس از سال 1945، در مقایسه با دوران پیشازآن فارغ از جنگ بودهاند. البته جنگهای محلی بهوفور رخ میداد، ولی از جنگ عمومی خبری نبود.
از طرف دیگر جنگ تنها ابزار برای مصرف تولیدات معادن جهان نیست. این کار را میتوان با ابزارهای دیگری مثل افزایش بیرویۀ جمعیت و یا مصرف بیرویۀ انرژی انجام داد، چیزهایی که اورول هیچکدامشان را در نظر نمیگیرد.
اورول هیچکدام از تغییرات مهم اقتصادی را که پس از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده پیشبینی نمیکند. نقش نفت یا کاهش موجودیت آن یا افزایش قیمت آن یا بالا رفتن قدرت کشورهایی که نفت را کنترل میکنند پیشبینی نمیکند. حتی یادم نمیآید در جایی به واژۀ «نفت» اشاره کرده باشد.
ولی اگر «جنگ سرد» را «جنگ» در نظر بگیریم، شاید به پیشآگاهی اورولی نزدیکتر شویم. درواقع کم و بیش ادامه یافتن جنگ سرد بود که میزان اشتغال را بالا برد و برخی مشکلات اقتصادی کوتاهمدت را (البته به قیمت به وجود آوردن مشکلات اقتصادی بلندمدت) حل کرد. و همین جنگ سرد برای بلعیدن منابع کافی بود.
افزون بر این متحدان، همانطور که اورول پیشبینی میکرد، تقریباً همانطور ناگهانی عوض میشدند. زمانی که به نظر میرسید ایالات متحده در اوج قدرت قرار دارد، اتحاد شوروی و چین هر دو بهشدت ضد آمریکایی بودند و نوعی اتحاد را شکل داده بودند.
با کاهش قدرت آمریکا، اتحاد شوروی و چین از هم جدا شدند و تا مدتی، هرکدام از این سه قدرت علیه دوتای دیگر با شدت حرف میزدند. بعد، زمانی که به نظر میرسید اتحاد شوروی قدرت خاصی پیدا کرده، نوعی اتحاد بین چین و ایالات متحده سر برآورد و آنها در بدگویی از اتحاد شوروی باهم همکاری میکردند و دربارۀ یکدیگر بهنرمی سخن میگفتند.
در رمان 1984هرگونه تغییر متحدان شامل بازنویسی هوسبازانۀ تاریخ بود. ولی در دنیای واقعی به چنین حماقتی نیاز نیست. مردم بهآسانی تغییر جهت میدهند و بدون اینکه اصلاً و ابداً نگران گذشته باشند، شرایط فعلی را میپذیرند.
بهعنوانمثال ژاپنیها در دهۀ 1950 از تبهکارانی شرور به دوست تبدیل شدند، درحالیکه چینیها به سمت مقابل حرکت کردند و اصلاً هم لازم نبود حادثۀ حمله به پرل هاربر از تاریخ حذف شود. هیچکس هیچ اهمیتی نمیداد.
اورول سه ابرقدرتش را وادار میکند تا بهراحتی از بمبهای اتمی استفاده کنند، هرچند محض اطمینان باید گفت که بعد از سال 1945 از این بمبها استفاده نشده است.
البته شاید به این دلیل باشد که تنها قدرتهای دارندۀ زرادخانههای هستهای بزرگ، ایالات متحده و شوروی از جنگ با یکدیگر اجتناب کردهاند.
اگر جنگ واقعی رخ میداد، بینهایت تردیدبرانگیز بود که یکی از طرفها سرانجام حس نکند که باید دکمه را فشار دهد. شاید از این جنبه اورول نتوانسته باشد خود را به واقعیت برساند.
بااینحال لندن هر از گاهی مورد اصابت موشک قرار میگیرد، چیزهایی که خیلی شبیه موشکهای وی1 و وی2 در سال 1944 به نظر میرسند و شهر همان آشفتگی نوع 1945 را دارد. اورول از این لحاظ نمیتواند 1984 را چندان متفاوت با 1944 به تصویر بکشد.
درواقع اورول آشکارا نشان میدهد که کمونیسم جهانی سه ابرقدرت دانش را خفه و آن را تبدیل به چیزی بیفایده میکنند، مگر در زمینههایی که برای جنگ مورد نیاز است.
بحثی در این وجود نداشت که کشورها در جایی که کاربردهای جنگی آشکارا در معرض دید باشد، برای سرمایهگذاری در علم مشتاقترند، ولی افسوس در جایی که کاربرد مطرح باشد، هیچ راهی برای جدا کردن جنگ از صلح وجود ندارد.
دانش یکپارچه است و هر چیزی در آن میتواند به جنگ و نابودی مربوط باشد. درنتیجه دانش نهتنها خفه نشده، نهتنها در ایالات متحده و اروپای غربی و ژاپن به کار خود ادامه داده، بلکه در اتحاد شوروی و چین هم ادامه یافته است.
پیشرفتهای دانش بسیار بیشتر از آن هستند که بتوان آنها را فهرست کرد، ولی به لیزر و رایانهها بهعنوان ابزارهای جنگیای فکر کنید که کاربردهای صلحآمیز بینهایت زیادی دارند.
پس خلاصه اینکه: به عقیدۀ من، جورج اورول در رمان 1984 بهجای اینکه تلاش داشته باشد آینده را ببیند، در یک خصومت شخصی با استالین درگیر است.
او فاقد دیدگاه علمیتخیّلی است که بتواند آیندهای قابل قبول را پیشبینی کند، و درواقع، در بیشتر جاها، دنیای رمان 1984 هیچ ربطی به دنیای واقعی ندارد.
دنیا ممکن است کمونیستی شود، هرچند نه به شیوۀ رمان 1984، و ممکن است زمان آن چندان دیرتر از این تاریخ نباشد.
یا ممکن است شاهد نابودی تمدن باشد. هرچند اگر چنین اتفاقی بیفتد، به شیوهای کاملاً متفاوت با چیزی خواهد بود که در رمان 1984 به تصویر کشیده شده و اگر بخواهیم با تصور اینکه این رمان تصویر دقیقی را ارائه میدهد در برابر هر دوی اینها دفاع کنیم، آنوقت در جهت نادرستی از خودمان دفاع خواهیم کرد و نبرد را خواهیم باخت.
[1]. Denison Demac
[2]. Eric Arthur Blair
[3]. فرانسیسکو فرانکو، ژنرال اسپانیایی که پس از جنگ داخلی اسپانیا، از سال 1939 تا زمان مرگش در سال 1975 بر اسپانیا حکومت کرد.
[4]. دورانی که در آن سیاستهای ضد کمونیستی سناتور جوزف مککارتی در ایالات متحده به اوج خود رسیده بود.
[5]. Erich Fromm
[6]. این معادل برگرفته از کتاب 1984 ترجمۀ صالح حسینی، انتشارات نیلوفر گرفته شده است.
[7]. این معادل برگرفته از کتاب 1984 ترجمۀ صالح حسینی، انتشارات نیلوفر گرفته شده است.
[8]. بردگان در جامعۀ اسپارتی.
[9]. اتحاد شوروی در پایان سال 1991 رسماً منحل شد. آسیموف آنقدر زنده ماند تا این اتفاق را ببیند، ولی فرصتش را نیافت این بند را که در سال 1980 نوشته شده بود تصحیح کند.
[10]. آنتونیو سالازار دیکتاتور پرتغالی که بین سالهای 1932 تا 1968 نخستوزیر آن کشور بود.
[11]. این مقاله در سال 1980 نوشته شده است. در حال حاضر (2024) بریتانیا پس از آمریکا، چین، روسیه و آلمان مقام پنجم را دارا است.
- از کتاب آسیموف از ادبیات علمیتخیلی میگوید به قلم آیزاک آسیموف





