تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

مراد نویسنده

مراد نویسنده

مراد نویسنده

احمد اخوت

 

 

مطلب ازاین‌قرار است که ظاهراً هیچ نویسنده‌ای نویسنده به دنیا نمی‌آید و او با خواندن و نوشتن و به قول دوست شوخ‌طبعی «با صرف چند هزار فنجان قهوه» ساخته می‌شود.

بنابر این نویسندگی نه پدر و مادرزادی بلکه ساخته‌شدنی است. باید خود نویسنده، کس یا اشخاصی او را بسازند.

بسیاری اوقات این شخص راهنما، یا مُراد اتفاقی و پیش‌بینی‌نشده پیدایَش می‌شود، دستت را می‌گیرد، راهنمایی‌هایی می‌کند و تو را می‌سازد. هرگز از یاد نمی‌برم پاییز سال 1343 را که کلاس هشتم دبیرستان بودم و زنگ دوم انشا داشتیم.

صبح روز دوشنبه در کلاس باز شد و آقای قدبلند شیک‌پوشی، کراوات‌زده و کیف به دست وارد کلاس شد و خودش را معرفی کرد: «محمد حقوقی دبیر دو درستان، فارسی و انشا، هستم.» تا آن زمان سابقه نداشت معلمی خودش را معرفی کند. اسم او را شنیده بودم و می‌دانستم شاعر است و شعر نو می‌گوید.

هرگز آن جلسه و شادی دیدن او را در کلاس از یاد نمی‌برم. واقعاً بخت با من یار بود که او دبیرمان شد. کس دیگری می‌آمد ممکن بود به راه دیگری بروم و اصلاً در خط ادبیات نیفتم! آقای حقوقی در همان جلسۀ اول گفت در این کلاس همه باید بنویسند و انشا یکی از مهم‌ترین درس‌هاست چون یکی از راه‌های زنده ماندن نوشتن است.

حرف‌های دیگری هم گفت امّا فقط همین دو سه جمله‌اش یادم مانده. او واقعاً استاد سخن گفتن هم بود. داستان زندگی نویسندگی من با همین جملۀ «من محمد حقوقی، دبیر انشایتان هستم» شروع شد.

تکمۀ شروع را او زد. او بود که کتاب به دست ما دانش‌آموزان داد و گفت همه می‌توانند بنویسند و بدون آن‌که خودش بداند شد مُراد و چراغ راه زندگی ادبی من.

کتاب‌خوانیِ جهت‌دار و موضوعی را او به ما آموخت و این‌که از پراکنده‌خوانی دوری کنیم. هرچند از آن کلاس فقط دو نفر به راه ادبیات رفتند امّا او افراد زیادی را از آن کلاس کتاب‌خوان کرد. مُرادی به اسم محمد حقوقی.

از مُراد حرف می‌زنم که اصلاً به معنای آرزوست (از ریشۀ رود، صفت مفعولی از ارادة) و کام، خواسته، خواهش، مطلوب نیز معنا دارد. همچنین به معنای مرشد، پیر، مقتدا هم هست، مقابل مُرید. آن‌طرف دنیایی‌ها به او می‌گویند Mentor، تحت‌اللفظی یعنی راهنما و مشاور.

این از واژۀ یونانی Mentor گرفته شده که در اساطیر یونان منتور مشاور اودیسه و معلم پسرش تلماخوس بوده است. اینجا، در این نوشته، با همین معنای راهنما و مشاور برای مُراد سروکار داریم، کسی که بر ما تأثیر زیادی می‌گذارد و در موارد بسیار مسیر زندگی‌مان را تغییر می‌دهد. همان آقای حقوقی که سه سال دبیرمان بود و بر من تأثیر بسیار گذاشت.

یکی از داستان‌نویسانی که کارهایش ر ا دنبال می‌کنم ریک مودی Rick Moody) ) از نویسندگان معاصر نسل سوم آمریکا است. او در سال 2005 مقاله‌ای نوشت با عنوان «نویسندگان و مُرادها» ((Writers and Mentors، دربارۀ استادانی که بر او تأثیر گذاشتند.

این مقاله در نشریۀ آتلانتیک (شمارۀ ویژۀ داستان، سال 2005) منتشر شده است. مودی از اولین مُرادش سخن می‌گوید، از دبیر شیمی‌شان، شخصی به اسم آقای بِرنْز که سر کلاس یواشکی برایشان داستان‌هایی را از جان چیوِر می‌خوانده.

ظاهراً بی‌خیال شیمی! و به این صورت مودی با داستان‌های چیوِر، یکی از عشق‌های زندگی‌اش، آشنا می‌شود. می‌گوید ما مشتی دانش‌آموزان درب‌وداغان [ظاهراً ساکن شهر زادگاهش بالتیمور] بیشترمان آدم‌های خلاف بودیم امّا او زیاد کاری به کارمان نداشت و غیرمستقیم روی ما کار می‌کرد و راه درست را به ما نشان می‌داد.

هیچ‌وقت مستقیم حرف نمی‌زد و واقعاً عاشق ادبیات و داستان بود. اواسط دهۀ هفتاد بود و هنوز کلاس‌های داستان‌نویسی رواج پیدا نکرده بود.

در جلسه‌های سنّتیِ داستان‌نویسی کسی داستانی را می‌خواند و حاضران بدون ادا و اصول نظرشان را می‌گفتند. کلاس آقای برنز همین‌طور بود. او گاهی سر کلاس جلسۀ داستان‌خوانی راه می‌انداخت و مجلس خودمانی بود و کِیف می‌کردیم.

مودی می‌نویسد بعد از اتمام دبیرستان شانس می‌آورد می‌رود یک دانشگاه درجۀ یک، دانشگاه براون. اینجا پایگاه پُست‌مدرنیست‌ها و داستان تجربی بود.

بازهم بخت یارش است با سه تا از استادان درجۀ ‌یک داستان‌نویسی کلاس می‌گیرد: با آنجلا کارتر، رابرت کوور، و جان هاوکز.

«از خانم کارتر خیلی خوشم آمد و او شد دومین مُراد یا راهنمایم. سی نفر داوطلب شرکت در کلاسش بودیم. آمد ایستاد وسط کلاس و با لهجۀ بریتانیایی‌اش یکی‌یکی از ما سؤال‌هایی را پرسید و سرانجام پانزده نفرمان را انتخاب کرد، از این عده دوسه نفر از او خوششان نیامد و در وقت تنفس گذاشتند رفتند.

کارتر با تک‌تک ما کار می‌کرد. حتی حواسش به زندگی خصوصی ما هم بود. من آن زمان مواد مصرف می‌کردم. گفت این اصلاً برای کارت خوب نیست و به داستان‌نویسی‌ات ضربه می‌زند.

در ضمن خیلی پراکنده‌خوانی می‌کردم و می‌خواستم از هر چمن گلی بچینم. با این هم خیلی مخالف بود. گفت خوشحال می‌شود فهرستی از کتاب‌هایی را که به درد کارم می‌خورد به من بدهد.

تمام کتاب‌های پیشنهادی‌اش را خواندم و این‌ها برایم بسیار مفید بودند، آثاری مانند یادداشت‌های روزانۀ یک دزد اثر ژان ژنه، ناهار لُخم نوشتۀ ویلیام باروز و همۀ آثار ترجمه شدۀ برنو شولز.»

کلاس آنجلا کارتر برای مودی بسیار تأثیرگذار و مهم بود چون شیوۀ کارش برخلاف روش معمول کلاس‌های آن زمان بود که استاد می‌آمد، درسی را می‌داد و می‌رفت. او شیوه‌ای داشت که مودی اسمش را مشاورانه (Mentorship) می‌گذارد.

رودررو با دانشجو در پروسۀ کار، و خود را درگیر کردن. «البته اگر حالا زنده بود فکر نمی‌کنم می‌پذیرفت او “مشاورانه” با من کار می‌کرده است». خلاصۀ کلام، عملاً با دانشجو سروکلّه می‌زد و نشان می‌داد «اشکال» داستان کجاست.

هرچند مقالۀ مودی ادامه دارد اما من باید بروم سروقت‌ مُرادهای دیگر که هریک برای خود مرام و روشی دارند.

مُراد بعدی شروود اندرسن است که واقعاً برای عده‌ای از داستان‌نویسان آمریکا استادی کرد، برای کسانی مانند ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، تامِس ولف، اُرسکین کالدوِل، جان دوس پاسوس، ویلیام سارویان و جان استاین‌بک.

بی‌خود نبود که او را نویسندۀ نویسنده‌ها می‌دانستند، مراد بیشتر قلم‌زنان اوایل قرن بیستم. فاکنر در سال 1950، در سخنرانی خود در مراسم جایزۀ نوبل ادبیات می‌گوید شروود اندرسن پدر داستان‌نویسان آمریکایی هم‌نسل اوست و برایشان استادی کرد و مُرادشان بود.

او وقتی در 1919«واینزبرگ، اوهایو را منتشر کرد سروصدای زیادی به ‌پا شد. منتقدان نسل گذشته لب به ملامتش گشودند، منتقدان جوان‌تر تحسینش کردند، او را مرد آن زمانۀ متحوّل نامیدند، بااین‌حال او توانسته بود در این اثر و دیگر آثارش تا حدّی ورای زمان بماند. لحظاتی از زندگی آمریکاییان وجود دارد که اندرسون اولین و آخرین توصیف‌کنندۀ آن‌ها بوده است.»[1]

اندرسن نه‌تنها مُراد خیلی از نویسندگان آمریکایی بود بلکه مجموعه داستانش واینزبرگ، اوهایو (داستان‌هایی که در سال‌های 1915 و 1916 نوشته بود و در 1919 منتشر شد) یکی از اولین آثار مدرنیستی در ادبیات آمریکا بود، کتابی که با استقبال خوانندگان روبه‌رو شد و اندرسن را به‌عنوان یکی از نویسندگان «نهضت رنسانس شیکاگو» (که هنرمندان شاخص تئو درایزر، ادگار لی مَسترز و کارل سندبرگ عضوش بودند) سر زبان‌ها انداخت.

از میان نویسندگانی که اندرسن مُرادشان بود همینگوی و فاکنر بیشتر از بقیه به او پرداخته و درباره‌اش نوشته‌اند، همینگویِ جوان بعد از اتمام جنگ جهانی اول به کشورش بازگشت و او که تازه از ایتالیا بازگشته بود در شیکاگو اقامت کرد و با اعضای گروه رنسانس شیکاگو آشنا شد و می‌خواست نویسنده شود.

او حالا بیشتر از بیست‌ودو سال سن نداشت. اندرسن داستان‌هایی را که همینگوی نوشته بود خواند و بعد از توصیه‌هایی او را به نوشتن تشویق کرد و واقعاً دستش را گرفت و به نظرش همینگوی می‌توانست داستان‌نویس خوبی شود.

اندرسن به همینگوی و همسرش هادلی توصیه کرد در آمریکا نمانند و برای شروع کار نویسندگی به پاریس بروند که فضای روشنفکری زنده و باحالی داشت و عدۀ زیادی از هنرمندان آمریکایی آنجا جمع شده بودند و در ضمن خرج زندگی نسبتاً پایین بود و چون ارزش دلار نسبت به فرانک بسیار بالاتر بود با مختصری پول می‌توانستند زندگی متوسط خلّاقی داشته باشند.

اندرسن دو نامه برای دوستانش عِزرا پاوند و گرترود استاین نوشت و همینگوی را به آن‌ها معرفی کرد. همینگوی به توصیۀ اندرسن گوش داد و به پاریس رفت و زندگی نویسندگی‌اش شروع شد.

او به پاریس رفت امّا با استادش در ارتباط بود و اندرسن رهنمودهایی می‌داد. حالا همینگوی مجموعه‌داستان در زمان ما[2] را تدوین کرده و دنبال ناشر بود.

اتفاقاً استاد اندرسن هم می‌خواست آخرین کتابش خندۀ تلخ[3] را منتشر کند و با انتشارات بونی و لایورایت[4] قراردادی امضا کرده بود. اندرسن به این‌ها توصیه کرد کتاب همینگوی را هم چاپ کنند.

آن‌ها پذیرفتند و گرچه همینگوی دراین‌باره به استادش اختیار تام داده بود کمی بعد پشیمان شد و به نظرش این ناشر چندان قوی نبود و کُند کار می‌کرد و پخش خوبی نداشت.

او بیشتر نگران رمانی بود که در دست نوشتن داشت، اثری دربارۀ جنگ که بعدها با عنوان وداع با اسلحه یکی از آثار بسیار معروف همینگوی شد. امّا فعلاً مشکل عمده قراردادش با انتشارات بونی و لایورایت بود.

او برای سه کتاب (بدون عنوان!) با این انتشارات قرارداد امضا کرده و در قرارداد قید شده بود انتشارات «حق اولین انتخاب» را دارد. یعنی از سه کتاب هرکدام را خواست می‌تواند اول منتشر کند. امّا سه کتاب در کار نبود و همینگوی یک کتاب آماده برای نشر (در زمان ما) و یک رمان در دست نوشتن داشت.

همچنین در قرارداد آمده بود اگر ناشر از انتشار اولین کتاب نویسنده سرباز زند قرارداد باطل می‌شود. همینگوی دنبال راهی بود که قراردادش را با بونی و لایورایت فسخ کند و با ناشر سیمون و شوستر قرارداد ببندد که سرویراستارش ماکس پرکینز بسیار معروف بود.

همینگوی با دوستش اسکات فیتزجرالد در ارتباط بود و او با انتشارات سیمون و شوستر کار می‌کرد و در حقیقت فیتزجرالد به همینگوی خط می‌داد و تشویقش می‌کرد هر طور شده قراردادش را با بونی و لایورایت فسخ کند. بالاخره آن دو نقشه‌ای کشیدند کاری کنند که نشر بونی و لایورایت خودش قرارداد را برهم زند.

بنا شد همینگوی در اسرع وقت رمانی بنویسد و آن را به‌عنوان اولین کتاب عرضه کند، اثری که بونی و لایورایت زیر بار انتشارش نرود و حالا اتفاق حیرت‌انگیزی می‌افتد:

همینگوی در عرض ده روز رمان کوتاه سیلاب‌های بهاری را نوشت، کتابی که هجو رمان خندۀ تلخ استاد اندرسن است و اشاره‌ها به خندۀ تلخ چنان آشکار است که هر کس هر دو کتاب را (که قرار بود هم‌زمان انتشار یابند) بخواند فوراً متوجه هجو می‌شود و مسلماً نشر بونی و لایورایت حاضر نبود چنین بلایی سر کتاب شروود اندرسن بیاورد، اثری که خودش ناشرش بود.

بنابراین راه دیگری جز ردّ کتاب نداشت و قرارداد باطل ‌شد و همینگوی کتابش را به سیمون و شوستر ‌داد. البته این انتشارات  (که احتمالاً در جریان دسیسه‌چینی همینگوی جوان بود) که بیشتر در فکر چاپ کتاب دوم همینگوی، وداع با اسلحه، بود و برای چاپش نقشه کشیده بود حاضر شد سیلاب‌های بهاری را هم منتشر کند و به این صورت سیمون و شوستر ابتدا سیلاب‌های بهاری و سپس وداع با اسلحه را منتشر کرد.

جالب آن‌که انتشار سیلابهای بهاری باعث شد خوانندگان به خندۀ تلخ بیشتر توجه کنند و این پرفروش‌ترین کتاب اندرسن شد.

البته واضح است که همینگوی هرگز نپذیرفت دسیسه‌چینی کرده و به اندرسن گفت می‌خواسته رمانی جمع‌وجور و مفرّح بنویسد و اصلاً قصد هجو خندۀ تلخ را نداشته است! این هم پاداش محبت‌های اندرسن[5]! این بود حکایت مرید اول (کسی که اصلاً ربطی به آن مُراد و مرید سنّتی ایرانی ندارد).

حالا برویم سراغ آن‌یکی مرید شروود اندرسن: ویلیام فاکنر، نویسنده‌ای که اندرسن به او هم بسیار خدمت کرد و در شروع کارش مؤثر بود. خود فاکنر در تقدیم‌نامۀ کتاب حریم [6](«تقدیم به استادم شروود اندرسن به خاطر خدماتشان به من»؛ تقدیم‌نامه‌ای که بعداً آن را حذف کرد) عیناً همین واژۀ خدمت service) ) را به کار بُرد.

او البته رفتارش با استادش اندرسن بهتر از رفتار همینگوی با او بود. اندرسن معمولاً چندان به مریدش نزدیک نمی‌شد و ضمن آن‌که او را آزاد می‌گذاشت کاملاً مراقبش بود و مرید را غیرمستقیم (از دور!) راه می‌بُرد.

ویلیام فاکنر در مصاحبه‌اش با پاریس ریویو (سال 1956) چگونگی آشنایی‌اش را با اندرسن‌ این طور شرح داده است:

«وقتی در نیواورلئان بودم و برای گذراندن زندگی دست به هر کاری می‌زدم تا مختصر پولی به دست آورم با شروود اندرسن آشنا شدم. بعدازظهرها توی شهر راه می‌افتادیم و با مردم صحبت می‌کردیم. غروب باز همدیگر را می‌دیدیم و ضمن یکی دو بطری زدن او صحبت می‌کرد و من گوش می‌دادم. صبح‌ها هیچ‌وقت او را نمی‌دیدم.

گوشه‌ای می‌نشست و کار می‌کرد. روز بعد باز برنامه تکرار می‌شد. با خودم فکر کردم اگر این نحوۀ زندگی نویسنده است پس من برای نویسندگی ساخته شده‌ام. این بود که شروع کردم به نوشتن اولین کتابم. یک‌مرتبه متوجه شدم نویسندگی سرگرمی است. حتی فراموش کرده بودم سه هفته است آقای اندرسن را ندیده‌ام.

تا این‌که خودش روزی برای اولین بار به خانه‌ام آمد و گفت: “چی شده؟ از دست من عصبانی هستی؟” گفتم دارم رمانی می‌نویسم. گفت: “خدای من!” و راهش را گرفت و رفت.

وقتی کتاب را تمام کردم- رمان مزد سرباز[7] بود- خانم اندرسن را در خیابان دیدم، پرسید وضع کتاب در چه حال است، گفتم آن را تمام کردم.

خانم اندرسن گفت: “شروود می‌گوید حاضر است معامله‌ای با تو بکند. اگر مجبور نباشد دست‌نویس تو را بخواند حاضر است به ناشرش بگوید این رمان را قبول کند”. جواب دادم: “قبول دارم” و به‌این‌ترتیب نویسنده شدم.»[8]

اما روش ریموند کارور متفاوت از طرز کار استاد اندرسن بود و به شاگرد خیلی نزدیک می‌شد و اعتقاد به کار رودررو داشت. باید دانشجو را از نزدیک می‌دید. دوران تدریس کارور بیشتر به دانشگاه سیراکیوز محدود می‌شود.

او مدتی اینجا استاد مهمان (یا نویسندۀ مقیم[9]) بود. این‌ها معمولاً به صورت آزاد (و بدون داشتن مدرک دکترا) در دانشگاه تدریس می‌کنند.

کارور در دهۀ هشتاد چند سال در دانشگاه سیراکیوز واحدی را تدریس می‌کرد با عنوان «فرم و نظریۀ داستان کوتاه»[10]. او در این کلاس نویسندگان محبوبش (همه از استادان داستان کوتاه) چخوف، بابل، همینگوی، ولتی و اوکانر را درس می‌داد.

هر جلسه تعدادی داستان از یکی از این نویسندگان را تعیین می‌کرد و دانشجویان می‌رفتند آن‌ها را می‌خواندند و سر کلاس بحث می‌کردند. کارور بیشتر نقش هدایت‌کننده را داشت و خودش کمتر حرف می‌زد و فرصت نقد را به دانشجویان می‌داد.

یکی از نویسندگانی که دربارۀ این کلاس‌ها مطالبی را نوشته است جی مک‌اینرنی (Jay Mcinerney)  داستان‌نویس آمریکایی است (متولد سال 1955، نویسندۀ مجموعه داستان‌هایی مانند چگونه به پایان رسید، داستان زندگی من و…).

او تاکنون چندین مقاله و جُستار دربارۀ استادش ریموند کارور نوشته است، نوشته‌هایی مانند «ریموند کاروری که من شناختم» و «ریموند کارور صدایی کوچک و آرام». اینرنی در مقدمۀ خود بر مجموعه داستانش، چگونه به پایان رسید، می‌نویسد اصلاً به خاطر ریموند کارور در کلاس‌های داستان‌نویسی سیراکیوز ثبت‌نام کرد و در سال 1976 با داستان‌های کارور آشنا شد: یعنی با مجموعه داستان او: می‌شود لطفاً ساکت باشی، لطفاً؟ عنوانی که برایش خیلی جذّاب بود و از آن خوشش آمد و چون در آن زمان کارور را نمی‌شناخت کتاب را به خاطر عنوانش خرید و واقعاً جذب داستان‌هایش شد.

چند سال بعد، وقتی فهمید کارور در دانشگاه سیراکیوز تدریس می‌کند به خاطر او در کلاس داستان‌نویسی این دانشگاه ثبت‌نام کرد و کارور برایش استادی تمام‌عیار بود و مک‌اینرنی شیفته‌اش شد. مک‌اینرنی در ادامۀ مقدمه‌اش می‌نویسد کارور نه ناقد بلکه پرورش‌دهنده بود و واقعاً برای دانشجویش مایه می‌گذاشت.

داستان‌هایی را که می‌نوشتیم با خودش می‌بُرد و در حاشیه‌های صفحات مطالب زیادی می‌نوشت و واقعاً برای بعضی از آن‌ها پانزده تا بیست ساعت وقت می‌گذاشت. به جمله‌ها و تک‌تک کلمات توجه داشت.

در شروع هر جلسه سیگاری روشن می‌کرد و می‌گفت: «خُب بچه‌ها با ولتی (یا هر نویسندۀ دیگری که بحث جلسه بود) چه‌طورید و چه فکر می‌کنید؟» و بحث شروع می‌شد. او واقعاً استاد راهنمای دلسوزی بود.

یک مُراد به‌تمام‌معنا. استادی که سعی می‌کرد دانشجو را طوری پرورش بدهد که ناقد سرخود بشود. با همه خودمانی بود.

چند بار به من تلفن کرد و سراغ داستان‌های تازه‌ام را گرفت. هنوز هم اغلب گوش‌هایم را تیز می‌کنم بلکه صدایش را بشنوم. ریموند کارور کجایی؟

همین‌جاست، در خانۀ خودش. منظورم این مُراد جدید است. در این نوع مُراد و مرید از یک ریشه و دست‌کم در ابتدای کار در یک خانه‌اند.

داستان فرزندانی که به راه پدر یا مادر می‌روند و مرادشان پدر یا مادرشان است. تعدادشان کم نیست. برای نمونه کینگزلی اِیمیس ( Kingsley Amis) (1922– 1995)، نویسندۀ انگلیسی که پدر خانواده بود و کتاب عاقبت کار او به‌عنوان بهترین رمان قرن بیستم از سوی مجلۀ تایم انتخاب شد و رمان معروف دیگرش جیم خوش‌شانس و پسرش مارتین اِیمیس (1914-2021) است که به گفتۀ خودش استادش پدرش بود، به‌علاوۀ محیط خانه‌شان که بزرگانی مانند ولادیمیر ناباکوف به آن راه داشتند و او از دوستان نزدیک پدرش بود و این دو دائم با هم بحث می‌کردند و همۀ این‌ها در پرورش مارتین بسیار مؤثر بسیار مؤثر بود و او را به نویسندۀ معروفی تبدیل کرد و دو رمانِ پول و کاغذ پاره‌های ریچل از آثار شاخص اوست.

امّا اینجا مشکلی وجود دارد: اغلب فرزندان تازه‌کار زیر سایۀ پدر یا مادر معروف قرار می‌گیرند و مارتین ایمیس واقعاً جزو استثناهاست که از زیر سایۀ پدرش (استاد و مُرادش) بیرون آمد و هویت مستقلی پیدا کرد.

البته فراوان کسان از پس این مشکل برنیامدند. نمونه‌اش چارلز دیکنز جونیور [کوچک] پسر چارلز دیکنز بزرگ بود که تلاش بسیار کرد رشد کند، دیده و بزرگ شود امّا سایۀ پدرش بزرگ‌تر از آن بود که سر به در کند و چندان دیده نشد و فقط چند کار پژوهشی دربارۀ آثار پدر انجام داد و پرونده‌اش بسته شد.

اینجا طنز سیاهی وجود دارد. انگار چارلز دیکنز بزرگ از قبل همه‌چیز را برنامه‌ریزی کرده بود. اسم خودش را روی پسرش گذاشت، نام خانوادگی‌شان هم که یکی بود.

بنابراین چارلز دیکنز پسر سرنوشتش از قبل مشخص بود که جونیور و کوچک است و هر کار بکند همچنان در مقابل پدرش کوچک می‌ماند!

به‌جز مارتین اِیمیس فقط یک نمونه به یادم می‌آید که فرزندی از زیر سایۀ مرادش بیرون آمده و خود را نشان داد و آن جو هیل است، فرزند استفن کینگ، نویسندۀ معروف که استاد راهنمای پسرش بود.

امّا پسر روی دست پدر به این صورت بلند شد که اولین کتاب‌هایش را با اسم مستعار جو هیل منتشر کرد و بعد که معروف شد گفت: «من جو کینگ‌ام، فرزند استفن کینگ».

سارا کُلریج، فرزند ساموئل کلریج[11]، شاعر بزرگ انگلیسی، داستان زندگی هنری‌اش از این نظر جالب است که گرچه 150 سال زیر سایۀ پدر بود بالاخره از پشت ابر بیرون آمد.

او در زندگی کوتاهش 180 شعر سرود و گرچه شاعر بااستعدادی بود اما همه‌جا در سایۀ پدر بود و در حقیقت می‌خواست وسط توفان کبریت روشن کند و این البته کار بسیار دشواری است و متأسفانه موفق نشد.

امّا (چه خوب است که این «اما» هنوز هست و واقعاً راه نفسی است) 150 سال بعد از فوت، بالاخره از سایۀ پدر بیرون آمد و در سال 2007 مجموعه اشعارش منتشر شد. بااین‌همه فراوان بودند (و همچنان هستند) خورشیدهایی که هرگز از پشت ابر بیرون نیامدند.

امّا (مواظب این «امّا» هم باید باشیم) این خانم شاعر گرچه ظاهراً ابری بر او سایه نینداخت و نسبتاً خوش درخشید ولی از همان ابتدا مُراد همراهش بود و مُهرش را بر او می‌کوبید؛ پروین اعتصامی را می‌گویم: «زنی مردانه در قلمرو شعر و عرفان». خانمی تحت تأثیر زبان و لحن مردانه. این‌که پروین نه زن بلکه مرد است «چنان حدیث مکرر» بود که شاعر را واداشت بگوید:

 

از غبار فکر باطل، دور باید داشت دل

تا بداند دیو کاین آیینه جای گرد نیست

مرد پندارند پروین را چه برخی ز اهل فضل

این معمّا گفته نیکوتر که پروین مرد نیست

 

رخشنده اعتصامی متخلص به «پروین» (اصلاً یکی از تخلّص‌های علی‌اکبر دهخدا) در 25 اسفند 1285 شمسی در تبریز به دنیا آمد.

او فرزند میرزا یوسف‌خان اعتصام (ملقب به اعتصام‌الملک) ادیب و مترجم و مدیر نشریه‌های بهار و گنجینۀ فنون بود و در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد و تا پایان عمر در این شهر زندگی کرد.

اولین مُرادش پدرش بود و مقدمات زبان عربی و بعضی از متون فارسی را در خانه نزد پدر یاد گرفت: خانه‌ای که محفل شاعران و فرزانگانی مانند محمدتقی بهار و علی‌اکبر دهخدا بود.

پروین بعد از آموختن مقدمات ادبیات عربی و فارسی، «به مدرسه دخترانۀ ایران بتل (Iran Bethel) که از سوی آمریکاییان اداره می‌شد رفت و در خرداد 1302 شمسی دورۀ تحصیلی آن مدرسه را به پایان رسانید. او در تمام دورۀ تحصیل خویش در زمرۀ محصلان ممتاز آن مدرسه جای داشت»[12].

پروین در نوزدهم تیر 1313 با پسرعمویش ازدواج کرد، با شخصی به اسم فضل‌الله که رئیس شهربانی کرمانشاه بود و هیچ دلبستگی با او نداشت و این در حقیقت ازدواجی «فرمایشی» بود.

هرچند پروین چهار ماه بعد از عقد با همسر خود به کرمانشاه رفت امَا بیشتر از دو ماه و نیم دوام نیاورد و به خانۀ پدری بازگشت و از شوهر خود جدا شد.

واقعاً چه نسبتی می‌توانست با «آن مرد» داشته باشد، کسی که به قول خود پروین «آن هفت‌تیر لخت و آن شلاق که در پهلوی آن آویخته است چه مفهومی دارد؟ آیا جز تهدید و غضب و خشونت استنباط دیگری از آن‌ها می‌شود؟

من هر وقت چشمم به آن شلاق می‌خورَد و فرض می‌کنم دستی که با آن مردم را می‌آزارَد مرا نوازش خواهد کرد بر خود می‌لرزم!»[13]پروین به خانۀ پدر بازگشت و دربارۀ این تجربۀ تلخ چنین نوشت:

 

ای گل تو زجمعیت گلزار چه دیدی

جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی

ای لعل دل‌افروز تو با آن‌همه پرتو

جز مشتری سِفله به بازار چه دیدی

رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت

غیر از قفس، ای مرغ گرفتار چه دیدی

 

پروین به گفتۀ برادرش[14]«هرگز عاشق نشد و عشق نورزید… مقام خویش و رسالتی را که برای زندگانی خود اختیار نموده بود را بالاتر از آن می‌دانست که به عشق مادّی وقعی ندهد و چون زنان دیگر دل به کسی بسپارد».

امّا دهخدا که به خانۀ پدری پروین راه داشت و خانم اعتصامی تحت تأثیرش بود و شاید دلبستگی میان این دو وجود داشت در لغت‌نامه ذیل واژۀ پروین در شرح‌حال او می‌نویسد دفتر شعری داشت که آن را «به دست آتش سپرد و دور نیست اینجا مطالبی از عشق زمینی گفته بود».

آنچه به‌یقین می‌توان گفت این است که پروین در بعضی از اشعارش تحت تأثیر (احتمالاً «مُرادش») بود. برای مثال پنج مسمط پروین (ای گربه، ای مرغک، آشیان ویران، نغمۀ صبح، و یاد یاران) «وزن و لحن مسمّط مرثیه‌گونه‌ای را دارد که دهخدا به یاد جهانگیرخان صوراسرافیل گفته است»[15].

می‌دانیم استاد دهخدا در رثای میرزا جهانگیرخان، مدیر روزنامۀ صوراسرافیل، که به دستور محمدعلی میرزا کشته شد مسمّطی گفت که بند اولش این است:

 

ای مرغ سحر چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز نفحۀ روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زر تار

محبوبۀ نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار

واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر زشمع مرده یاد آر!

این هم بند اول مسمط گربه اثر پروین:

ای گربه تو را چه شد که ناگاه

رفتی و نیامدی دگربار؟

بس روز گذشت و هفته و ماه

معلوم نشد که چون شد این کار

جای تو شبانگه و سحرگاه

در دامن من تهی است بسیار

در تو کند آسمان چاه

کار تو زمانه کرد دشوار

پیدا نه به خانه‌ای نه بر بام

 

اینجا زنِ جوانِ شاعری را داریم که چنان تحت تأثیر لحن و زبان و جهان‌بینی مردسالار دو مُراد خویش (پدرش و استاد دهخدا) است که بیشتر با زبان آن‌ها شعر می‌گوید. این بعضی از نمونه‌هایش:

«در غالب اشعار پروین عسس به‌جای آژان و پاسبان، داروغه به‌جای سرپاسبان، گزمه به‌جای پاسبان گشت یا شبگرد، شحنه به‌جای پلیس، محتسب به‌جای قاضی، حاجب به‌جای دربان، دیوان به‌جای دادگاه، فتوا به‌جای حکم و رأی و… به ‌کار رفته، یعنی نام و عنوان مشاغلی که در سازمان‌های قبل از انقلاب مشروطیت وجود داشته مرجّح بر نام و عنوان همان مشاغل یا نظیر آن‌ها در سازمان‌های پس از انقلاب قرار گرفته…

در سراسر این دیوان اصطلاحات عربی نامأنوس (که معادل‌های فارسی معمول و متداول دارند) فراوان به‌کاررفته مانند صباح به‌جای بامداد و مسا به‌جای شام (شامگاه)، مغفر به‌جای خود (کلاه خود)، مسمار به‌‌جای میخ و جز این‌ها…

لغات فارسی دور از ذهن یا متروک هم در این دیوان کم نیست، از قبیل مارفسای (مارگیر)، گازر (رختشوی)، گیپا (سیرابی) و غیره.»[16]

این تأثیر مُرادهای سالخورده را بر شاعری جوان و بیان بیشتر مردانه را به زن نشان می‌دهد. پروینی که گاهی در شعرهایش به زبان پیرمردان و مردان میان‌سال، مُرادهای خود، شعر می‌گفت.

البته همیشه این‌طور نیست که مُراد (به دلایل مختلف، ازجمله عشق) دست مرید را بگیرد و به او کمک کند. عکس این نیز اتفاق می‌افتد. نمونه‌اش مُرادی و مریدی جیمز جویس با ساموئل بکت.

جویس از بکت بزرگ‌تر بود. آن‌ها بیست‌وچهار سال اختلاف سن داشتند. در دهه‌های بیست و سی میلادی دانشگاه پاریس و کالج ترینیتی دوبلین با هم مبادلۀ استاد داشتند.

در سال 1928 کالج ترینیتی ساموئل بکت بیست‌ودوساله(!)، یکی از استادان برجسته‌اش، را برای تدریس به دانشگاه پاریس معرفی کرد. قرار شد استاد بکت به مدت یک سال و نیم (سه ترم) در این دانشگاه تدریس کند.

بکت برای تدریس به پاریس رفت و ابتدا در هتل کورنی اقامت کرد، همان‌جایی که جیمز جویس به‌طور موقت زندگی می‌کرد.

توماس مک گریوی ایرلندی (دوست مشترک جویس و همسرش نورا و ساموئل بکت) در یک مهمانی شام آن‌ها را به هم معرفی کرد و به این صورت با هم آشنا شدند.

دوستی دو ایرلندی کم‌حرفِ نجوشِ گوشه‌گیر (اصحاب سکوت!) واقعاً عالمی داشت. بعدها گرچه میان دو نویسنده یک رابطۀ مریدی- مُرادی به وجود آمد اما از صمیمیت خبری نبود.

آن‌ها نه دوست یکدیگر، بلکه برای هم احترام قائل بودند. در حقیقت بکت جوان خدماتی به استاد خود می‌داد و از دانش او استفاده می‌کرد. جویس در آن زمان مشغول نوشتن فینگانزویک و بکت دستیارش بود.

جویس که وضع چشمی خوبی نداشت (یک چشمش کاملاً نمی‌دید و چشم دوم فقط یک‌سوم دید داشت) بکت چشمش بود و مطالبی را برایش می‌خواند و منابعی را برایش استخراج می‌کرد.

حالا، اوایل سال 1930، جویس دیگر نه در هتل کورنی بلکه در آپارتمانی زندگی می‌کرد و رفت آمد بکت به این خانه باعث دلبستگی لوسیا دختر جویس به او شد، عشقی یک‌طرفه که بکت به دختر اعتنایی نمی‌کرد.

لوسیا به اسکیزوفرنی مبتلا بود و گاهی دچار حمله‌های عصبی شدید می‌شد و این دلبستگی یک‌طرفه دختر را متشنّج می‌کرد. جویس راه‌حل این مشکل را در حذف صورت آن دید و ارتباط خود را با بکت قطع کرد و این مریدی و مُرادی هم به پایان رسید.[17]

هرچند نویسنده در زندگی نویسندگی‌اش ممکن است با مردهای مختلف روبه‌رو شود امّا معمولاً آن مُراد اول (مانند عشق اول) چیز دیگری است. همان آقای حقوقی که کلاس هشتم به ما گفت همۀ شما می‌توانید بنویسید و یکی از راه‌های زنده ماندن نوشتن است.

مُراد اول تأثیری جادویی دارد. بااین‌همه، فراوان‌اند نویسندگانی که «خودآموز»اند و از «روی دست» نویسنده‌های قبل از خود می‌نویسند و نوشته‌هایشان را می‌دهند به دوست نویسنده‌ای می‌خواند و نظرش را می‌گوید.

میلر گفت: «هیچ‌گاه جویس را نشناختم، حتی او را ندیدم اما او بر سبک نگارش من تأثیر گذاشت، همان‌گونه که بر دیگران تأثیر نهاد». معدودی هم «تک‌پر»اند. به قول هنری دیوید تورو: «من هرگز هیچ همدمی را بهتر از انزوا ندیدم».

تصویرها:

ریموند کارور

شروود اندرسن

 

مراد نویسنده
                         ارنست همینگوی

مراد نویسنده

ویلیام فاکنر

شروود اندرسن

ریموند کارور

ریموند کارور

پروین اعتصامی

 

  1. 1. شروود اندرسن، کتاب عجایب، ترجمۀ روحی افسر، (تهران: نیلوفر، 1383)، ص 255.

[2].In our Time

[3].Dark Laughter

[4].Bonie and Loveright

[5]. اطلاعات پشت پردۀ سیلاب‌های بهاری مستند به این مقاله است:

Jim Stovall, “Sherwood Anderson: Hemingway’s Mentor and object of his ridicule”, JPROF.com, 21 April 2021.

[6].Sanctuary

  1. Soldier’s Pay

[8].The Paris Review Interviews, (Penguin Books, 1976).

[9]. Writer Resident

[10]. Form and Theory of Short Story

[11]. ساموئل کلریج (1772 – 1832)، شاعر رمانتیک انگلیسی، سرایندۀ کریستابل و قوبلای خان.

[12]. گزینۀ اشعار پروین اعتصامی) به همّت یدالله جلالی پندری)، (تهران: مروارید، 1370) ، ص 6.

[13]. همان، ص 16.

[14]. شرح‌حال پروین به قلم برادرش مندرج در مجموعه مقالات و قطعات اشعار ضمیمۀ چاپ هفتم دیوان، ص 7.

[15] گزینۀ اشعار، ص 62.

[16]. فضل‌الله گرکانی، تهمت شاعری، (تهران: روزنه، 1356)، صص 115- 116.

[17]. دربارۀ ارتباط مرید و مرادی جویس و بکت به این منبع مراجعه کردم:

“Samuel Beckett”, Irishmeninparis.org

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

آثار احمد اخوت در نشر جهان کتاب.

شاید به این مطالب هم علاقه‌مند باشید…

مرتضی ممیز تصویرساز

مرتضی ممیز تصویرساز

مرتضی ممیز تصویرساز شعله قاهری نیّری     مرتضی ممیز تصویرساز   تصویرسازی کتاب هفته در دهۀ 1340 شمسی مجموعه‌ای

برخوردهای نزدیک

برخوردهای نزدیک

برخوردهای نزدیک ریشه‌های نگرانی و دلتنگی در آثار علمی-تخیّلی استانیسلاو لِم* کیلب کرین ترجمۀ سعید پزشک     در رمان

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه