از زندگی خوش و بلند ابراهیم گلستان[1]
فرّخ امیرفریار
ابراهیم گلستان نویسنده، سینماگر و مترجم که پایان مرداد در انگلستان درگذشت از چهرههای شاخص پهنهٔ فرهنگ ایران نوین بود. روشنفکری ایران به معنی فرهنگیاش از دههٔ 1320 در سطحی گسترده پدید آمد و مانند اکثر کشورهای دنیا در آن زمان تحت تأثیر کمونیسم و مارکسیسم بود و حزب تودهٔ ایران از طلایهداران عمدهٔ آن.
نویسندگان و مترجمان و هنرمندانی که در این سالها بالیدند طی چهار دهه سکاندار ادبیات و فرهنگ و سیاست اُپوزیسیون مملکت بودند و با حضور در مطبوعات و عرصههای دیگر تأثیرشان بر جوانان بهمراتب از دانشگاه که نهادی نوپا بود فراتر رفت.
گلستان یکی از این روشنفکران بود که علاوه بر آثار مکتوب و دیداریای که پدید آورد دو مؤسسه نیز بنیاد نهاد: «سازمان فیلم گلستان» و «انتشارات روزَن». سازمان فیلم یا آنطور که مشهور است استودیو گلستان در اوایل دههٔ 40 تأسیس و در سال 1353 تعطیل شد.
این مؤسسه نهادی تأثیرگذار در سینمای ایران بود و گذشته از کادر فنّی، شماری از روشنفکران شاخص در آن کار میکردند. کریم امامی در گفتاری در کتاب باغ بیبرگی: یادنامهٔ مهدی اخوان ثالث، شرحی جذاب و در ضمن پُر اطلاع از این سازمان و حال و هوای آن به دست داده است.
انتشارات روزن سال 1345 آغاز به کار کرد و در سال 1351 تعطیل شد. این مؤسسه را گلستان با همکاری یداللّه رؤیایی، شاعر و نویسنده، و محمود زند، وکیل دادگستری، ایجاد کرد و ناشری مدرن و پیشرو بود.
دفتر شعرهایی از نیما، شاملو، سپهری، رؤیایی، داستانهایی از خود گلستان و ترجمههایی از شعرها و داستانهای نویسندگان خارجی ازجمله همینگوی، لورکا، پیراندللو، ناظم حکمت و ژان ژنه منتشر کرد.[2]
گلستان شخصی خوشسیما و خوشقامت بود و داوریهای صریح و تند او که هرچه از سنّش میگذشت تندتر هم میشد از عوامل جلبتوجه به او بود. در فضای غالب آن دوران که تحت تأثیر کمونیسم، خوب زیستن توسط روشنفکران نفی میشد زندگی مرفهی داشت.
در دهههای بعد با شماری از افراد هیئت حاکمه دوستی و مراوده داشت. از علاقهمندان و صاحبنظران در زمینهٔ نقاشی نوین ایران بود و مجموعهٔ ارزندهای از آثار هنرمندان برجستهٔ آن برای خود فراهم کرده بود.
*
گلستان از میانهٔ دههٔ 50 شمسی از ایران به انگلستان مهاجرت کرد. گویا پیش از انقلاب یک دو بار به ایران سر زد، ازجمله در گیرودار اوجگیری انقلاب.
در اینجا خاطرهای از بیژن جلالی را که برایم گفت به دلیل اهمیت آن نقل میکنم. بیژن میگفت در زمان اوجگیری انقلاب سیروس طاهباز گروهی از روشنفکران و هنرمندان را نزد گلستان بُرد تا بهواسطهٔ شیخوخیّتی که داشت مثلاً آنها را راهنمایی کند… ولی گلستان برخورد مناسبی با آنان نکرده بود و طاهباز از این بابت نزد آنان شرمنده شده بود.
این را از حافظه نقل میکنم که نزدیک به 40 سال از شنیدن آن گذشته است. متأسفانه نه طاهباز، نه بیژن و نه خود گلستان نیستند که موضوع را دقیقتر بیان کنند. اگر کسی از اشخاصی که در آن دیدار بوده خاطرهای از آن دارد بنویسد مهم است.
گلستان تقریباً تمام آثارش را، چه داستان و چه فیلم، پیش از انقلاب پدید آورد و پس از ترک ایران داستان تازهای از او منتشر نشد.
داستانهایی هم که پس از انقلاب از او منتشر شد حاصل پیش از انقلاب است که شاید دستی در آنها بُرده باشد. البته این موضوع، یعنی اینکه اثر تازهای ننوشت یا منتشر نکرد به نظر من اشکالی ندارد، قرار نیست هنرمند تا پایان عمر کار کند و البته در هنر کیفیت مهم است نه کمّیت.
پس از مهاجرت تا حدود یک دهه حضوری در فضای فرهنگی ایران نداشت و حرفی از او در مطبوعات نمیآمد. سپس رفتهرفته با انتشار نامهها و مصاحبههایش دوباره در پهنهٔ فرهنگ ایران ظاهر شد و آثارش نیز بازچاپ شد. از این سالها تا پایان عمر مصاحبههای مکتوب و تلویزیونی کرد و فیلم یا فیلمهایی هم دربارهاش ساخته شد.
برخی از این مصاحبهها و نامهها به صورت کتاب هم منتشر شد. در این مصاحبهها و نوشتهها در هیئت دانای کل ظاهر میشد و دربارهٔ همهچیز و همهکس با تندی و قاطعیت اظهارنظر میکرد و حکم صادر میکرد. البته این شیوه را از جوانی داشت.
وقتی داشتم این گفتار را مینوشتم به فکرم رسید که در اینهمه مصاحبه و اظهارنظر من تقریباً اثری از طنز ندیدهام. وقتی دربارهٔ طنز در آثارش از حسن میرعابدینی، صاحبنظر برجستهٔ داستان فارسی، پرسیدم او هم گفت که در آثارش هم رگههای طنز خیلی کم است.
تنها اثر طنزآمیز او فیلمنامهٔ اسرار گنج درهٔ جنّی است که آنهم هجو است نه طنز. البته هر نویسندهای موظف نیست طنز هم بنویسد یا در نوشتههایش رگههای طنز باشد امّا این پدیده میتواند جنبهای از شخصیت یک هنرمند را نشان دهد.
آثار نویسندگان و شاعرانِ بزرگ دنیا اغلب از چاشنی طنز خالی نیست، بزرگترین شاعران و نویسندگان خود ما، از حافظ و سعدی و مولوی بگیرید تا هدایت طنز دارند. طنز (نه هزل و هجو و تمسخر) فضای بحث را تلطیف میکند و در خواننده و شنونده همدلی پدید میآورد.
اینگونه رفتارها باعث جلبتوجه به او و موجب شهرتش بهویژه در میان جوانان میشد و آنان مرعوبش هم میشدند. البته شماری هم از او بهتندی انتقاد میکردند و تناقضگوییها و سفسطههایش را آشکار میکردند و درواقع نیمهٔ دوم عمرش بیشتر صرف سخن گفتن از آثار نیمهٔ نخست عمرش و خاطرات آن دوران شد.
از عوامل دیگر جذابیت او بهویژه برای جوانان دوستیاش با فروغ فرخزاد بود، تقریباً هرکس با او حرف زد یا دربارهاش نوشت به این دوستی هم پرداخت و من نمیدانم چرا این بحثِ شیرین هیچگاه تمام نشد! مگر در دوستی نهچندان طولانی دو هنرمند چقدر حرف هست که باید گفته شود؟! و طُرفه آنکه چند روزی از مرگش نگذشته بود که حرفها دربارهٔ قصرش هم آغاز شد ولی خوشبختانه زود سروتهاش هم آمد!
حساسیت به موضوع ارتباط او با فروغ نشان میدهد که حواشی از متن برای ما مهمتر است. در مقایسه مناقشه نیست ولی برخورد اشخاص در این خصوص و موارد مشابه مثل قضاوتهایی است که مثلاً دربارهٔ خانمهایی میشود که بهظاهر خود میرسند و عمل زیبایی انجام میدهند و آرایشهای غلیظ میکنند.
اکثریت جامعه در حرف از این کارها انتقاد میکند ولی در عمل هم بسیاری زنان به دنبال این کارند و هم بسیاری مردان چنین زنانی را ترجیح میدهند! گلستان هم فرد کمهوشی نبود که نداند چکار دارد میکند. وقتی میدید این برخوردهای او جلبتوجه میکند او هم آنها را تشدید میکرد و نتیجهای را که میخواست میگرفت؛ و در ضمن اکثریت مردم شاید همهجا حرفهای صریح و قاطع را دوست دارند.
*
در اینجا قصد ندارم به نقد و بررسی حرفهای گلستان در زندگی درازش بپردازم. این کار را بسیاری کردهاند و من قصد ندارم دفاتری را که بارها ورق خوردهاند دوباره ورق بزنم. بلکه میخواهم در حد بضاعت اندکم کمی عمیقتر به این نوع رفتار گلستان نگاه کنم.
سقراط که بزرگترین فیلسوف تاریخ است در دفاعیهٔ معروفش میگوید: «میدانم که هیچ نمیدانم و این را هم بهزحمت.» با وجود این، سروش معبد دلفی او را خردمندترینِ مردمان قلمداد کرده است. سقراط که برایش دشوار است که این تمجید را بپذیرد به تأمل میپردازد و سپس میگوید: «به نادانیام آگاهم.
شاید این آگاهی به محدودیتهاست که مرا اندکی خردمندتر از دیگران میگرداند که حتی نمیدانند هیچ نمیدانند.» و شگفت و البته قابل تأسف اینکه این مهمترین آموزهٔ فلسفی سقراط نهتنها در طول سدهها تأثیری در اکثریت تودهٔ مردم نداشته است بلکه در نزد بزرگترین فیلسوفان از دیرباز تا امروز نیز تأثیر اندکی داشته است.
جورج سارتن، مورخ فقید تاریخ علم، در مقدمۀ یکی از کتابهایش میگوید بشر زمانی به تعالی میرسد که مسائل ساده و روشن را متوجه شود. دانشمندانی هستند که دقیقترین محاسبات را انجام میدهند ولی در درک بدیهیترین جنبههای چیزها ناتواناند.
اغلب حرفها و اظهارنظرهای گلستان از مقولهٔ حرفهای دلبخواه بود. او احکامی صادر میکرد که خواننده ممکن بود بپذیرد یا رد کند، ولی نمیتوانست دربارهٔ آنها وارد بحثهای ثمربخش شود.
چنین شیوهای نه باعث رواج اندیشه و منطق میشود و نه به سُست کردن انواع گرههای محکمی که جامعۀ ما با آنها مواجه است کمکی میکند. عقل آدمی به نسبت غرایزش ضعیف است.
امّا این ضعف دارای خاصیتی عجیب است. عقل به آوای نرم سخن میگوید اما تا به سخنش گوش ندهند آرام نمیگیرد و عاقبت پس از آنکه به دفعات فراوان بیاعتنایی دید و رد شد پیروز میشود. عقل بشر دستکم در اغلب موارد فریاد نمیکشد، مار هم نمیکِشَد!
[1]. اشاره است به داستانِ زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر (امیرکبیر، 1328) اثر همینگوی که نخستین و یا از نخستین ترجمههای گلستان است.
[2] . از خانم لیلی گلستان متشکرم که این اطلاعات را به من مرحمت کردند.
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.





