تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

رودخانه مسیرش را به پایان رساند

رودخانه مسیرش را به پایان رساند

رودخانه مسیرش را به پایان رساند

آورده‌اند: در دهکده‌ای دوردست رودخانه‌ای جاری بود که شبی به‌یک‌باره خشک شد و مردمانش درحالی‌که با یکدیگر می‌جنگیدند، مردند. حیوانات، پرندگان و مردم جویای آب به سمت رود سرازیر شدند؛ چون آب نبود درگیر شده و انسان‌ها خون حیوانات را ریختند. خون‌های روان به‌تنهایی کافی بود تا عطششان را برگیرد.

همگی همان‌جا وسط رودخانه جان دادند؛ گل‌ولای، خون و جسد، پردۀ پایانی نقاشی غم‌انگیز این دهکده شد. چیزی جز تپه‌ای خالی از سکنه که خاطرات ارواح را زنده می‌کرد و آنان را به درد می‌آورد، باقی نمانده بود.

سالِ بعد، رودخانه دوباره جاری شد و زندگی از سر گرفت؛ انگار آب از آب تکان نخورده باشد.

درخت‌ها، نخل‌ها و علف‌ها دوباره زنده شدند. ماه‌های اول سال رودخانه طغیان کرد و جلبک‌های سبزش را جای‌جای دهکده باقی گذاشت. ماهی‌ها و پرندگان اما دیگر به این منطقۀ شوم بازنگشتند. حیوانات دربارۀ پیشامدی بی‌زمان که دهکده دچار آن شده بود، حرف می‌زدند.

صبح و شب تنها صدای رودخانه و درختان شنیده می‌شد و در دهکده چیزی جز نور خورشید که بی‌تفاوت بر همه‌چیز می‌تابید، تغییر نمی‌کرد.

شبی مردی پای به دهکده گذاشت. چشم‌انداز برایش قابل‌درک نبود. به جایی نامعلوم خیره شده بود. دستانش را روی سینه جمع کرد تا بر ترسش غالب شود. مردد بود، اما تصمیم گرفت شب را همان‌جا بماند. ردّ پاهایش روی زمین پوشیده از خزه برجای نمی‌ماند. جز صدای خش‌خش درختان و خروش امواج چیزی نبود. شگفت‌زده شد.

بلند فریاد کشید؛ تنها پژواک صدایش پاسخ بود. خودش را جمع‌وجور کرد و وارد یکی از خانه‌های متروک شد. همه‌چیز دست‌نخورده سر جای خود قرار داشت؛ ظرف‌ها، تکه‌های خشک‌شدۀ غذا و اسکلت نوزادی در گهواره. با وحشت بیرون دوید، وارد خانه‌ای دیگر شد، پیرزنی با موهای سفید را دید که دستش را در شکم الاغ فرو کرده بود و بوی گند می‌داد.

ترسید و گریخت. وارد خانۀ سوم شد، سه جسد از یک خانواده که با دُم خر به دار آویخته شده بودند! نمی‌خواست وارد خانۀ بعدی شود، درها را قفل کرد و تصمیم گرفت یکی از همین خانه‌ها را انتخاب و تمیز کند و همان‌جا بماند.

روز بعد بنا را بر آن گذاشت که کوره‌ای بسازد تا از شرّ مردگان خلاص شود. صبح زود هنگام جست‌وجوی وسایل ساختمانی، خانه‌ای را دید؛ می‌توانست همان چیزی باشد که می‌خواست.

خانه از یک سالن و یک اتاق کوچک تشکیل شده بود، شاید معبد بود. اجساد را یک‌جا جمع کرد و بی‌آنکه به نوع و نژاد آن‌ها توجهی کند، در کوره‌ای که از قبل آماده کرده بود قرار داد و در عرض شش روز سوزاند.

مردم، سگ‌ها، گربه‌ها، گرگ‌ها و پرندگان دور کوره جمع شدند. طنابی به پای راستش بستند و او را در خیابان‌های خاکی روی زمین کشیدند.

سگ‌ها آلتش را گاز گرفتند؛ فریاد می‌زد؛ کودکان خونش را نوشیدند، زنان عرقش را لیسیدند و مردان موهای سر و بدنش را خوردند.

به معبد که رسیدند کاهنان قبل از سوزاندن جسدش، دعا خواندند. جمعیت کلماتی گنگ را زمزمه می‌کرد. زنی با پا ضربه‌ای به او زد و او را در آتش انداخت. درحالی‌که فریاد می‌زد «نه، نه، نه» از خواب پرید.

تقریباً هرروز کابوس‌ها او را آزار می‌دادند. از شدّت اندوه تصمیم گرفت در رودخانه بخوابد. نمی‌دانست خوابیدن کنار اجساد بهتر از خوابیدن در مکانی است که آن‌ها را کشته است. خواب دید نهنگی او را می‌بلعد و همان موقع بالا می‌آورد. انگار حیوانات هم رایحۀ انسان فاسد را تشخیص می‌دادند.

با خودش حرف می‌زد و اغلب به سراغ خاکستر اجساد مختلفی که در ظرف سفالی بزرگی جمع کرده بود می‌رفت و کمی خاک با آن‌ها مخلوط می‌کرد و سعی داشت با تغییر میزان خاک و کاشتن نهال‌های گل در آن‌ها، حیوانات را از انسان‌ها تشخیص دهد؛ هر ظرفی که گل می‌داد زیبا بود! مرد در خانۀ متروکش ماند و سعی کرد نظریه‌ای موازی با نظریۀ اصل انواع ارائه دهد. یک روز صداهایی از بیرون به گوشش رسید، از جایش تکان نخورد و به کارش ادامه داد.

هرج‌ومرج‌طلبان دهکده را اشغال کرده بودند. مردم پراکنده شدند، حیوانات، پرندگان و کودکان در همه‌جا بودند. در سکوت شب صدای آواز و خنده فضا را پر می‌کرد؛ جشنی بزرگ بود که غریبه‌ها به مناسبت تسخیر زمین برگزار می‌کردند.

مردم در خانه‌ها ساکن شدند، حیوانات مهاجر را شکار کردند، کشتی و سلاح ساختند و برای دفاع از دهکده‌ای که متعلق به آن‌ها شده بود، آماده شدند.

شبی سه مرد وارد خانه‌اش شده و از حضور او شگفت‌زده شدند. خبر پیچید که فردی با شمایلی عجیب، موهای سفید و بلند، بد بو و عریان، با چشمانی بیرون زده از حدقه در این خانه مسکن گزیده است.

دیوانه‌اش خواندند و نزد بزرگشان بردند. از او خواستند که چیزی بگوید؛ چیزی نگفت. خواستند تاریخ دهکده و آنچه بر آنجا رفته را برایشان تعریف کند. باز هم حرفی نزد. رهایش کردند. مرد شروع به دویدن کرد و آن‌ها مطمئن شدند که دیوانه بودنش حقیقت دارد.

دیوانه نبود. فقط از زندگی مرفه دست کشیده بود. هیچ‌چیز جز همان ظرف سفالی که تمام روستا را در خود جای داده بود، برایش اهمیت نداشت. گاهی تمام دنیا در یک کیسه یا ظرف نهفته است، این‌ها را با خودش می‌گفت و وقتی دیوانه‌اش می‌خواندند، لبخند می‌زد.

رودخانه مسیرش را به پایان رساند و دوباره بر روستا سرریز شد. همگان، بی‌توجه به مفهوم این رخداد، شادمان گشتند. به سوی رود روان شدند، از آن نوشیدند و در آن شنا کردند.

در شبی مهتابی، همگی زوزه‌کشان از خواب پریدند. پرتو ماه بر سپیدی درختان خشکیده تابید و در پی آن، همگان به جنون مبتلا شدند، به‌جز مرد دیوانه.

در یکی از کافه‌های شهر نشسته بودم که داوود، همان مردی که مردم او را دیوانه می‌خواندند، کنارم نشست. غرق در سکوت و تفکر بود.

شنیدم که با رهگذران سخن می‌گوید، اما نفهمیدم چه می‌گوید؛ نصیحتشان می‌کرد؟ خطری قریب‌الوقوع را هشدار می‌داد؟ درس زندگی به آنان می‌آموخت؟ در آن هنگام، سخن جبران خلیل جبران را به یاد آوردم که می‌گفت: «دیوانه سخن می‌گوید و عاقل گوش می‌دهد.»

نه جبران خلیل، کسی به او گوش نمی‌دهد! آیا روزی دیوانگان قیام خواهند کرد؟

به او نزدیک‌تر شدم، از من دور شد و انگشتانش را در دهانش فروبرد. من دربارۀ لذّت طعم انگشت در دهان دیوانگان چیزی نمی‌دانم. به گمانم دیوانگی، نخستین گامِ رهایی باشد!

او با مردم معاشرت نمی‌کند، خصوصیتی که به آن حسد می‌ورزم. این داستان را برای داوود نقل کردم. زیر لب زمزمه می‌کرد و لبخند می‌زد، اما بی‌فایده بود.

احساس کردم که از همراهی با من سر باز می‌زند و سرگرم چهار فعل مضارع است: می‌خندد، سیگار می‌کشد، مشتش را گره می‌کند و چای می‌نوشد.

ناامید شدم و داوود همچنان خاموش بود. صدای صاحب کافه را شنیدم که فریاد زد: «داوود، تلفنت را بده تا تماس بگیرم.» همگی خندیدند و او نیز بی‌توجه به معنای آن خندید، شاید عقل جمعی حاضران را به خنده واداشته باشد، اما آیا دیوانگان به نظریۀ آگاهی جمعی[1] تعلق دارند؟

مدام کلمۀ تلفن را تکرار می‌کرد؛ پیش از رفتن به من گفت: «دیشب احلام با من تماس گرفت و به صورتم تف کرد. می‌روم صورتم را بشویم!»

 

[1]. collective consciousness

 

داستانی از کتاب طلسم نرگال

برای دیدن کتاب‌های مجموعۀ “داستان‌های زمانه” اینجا کلیک کنید.

 

شاید به این مطالب هم علاقه‌مند باشید…

توتو

توتو

توتو       «ژرژ داداشت آماده‌ست. عجله کن!» ژرژ غرغر می‌کند، می‌خواهد وقت بخرد. «دو فرانک می‌ذارم روی شومینه،

آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ

طنز آرزوهای بزرگ علی خزاعی‌فر       مشهد چهار خیابان اصلی داشت که به حرم امام رضا منتهی می‌شد.

خانه‌ای با ورودی کوتاه

خانه‌ای با ورودی کوتاه

داستان خانه‌ای با ورودی کوتاه [1] ابراهیم ساموئل[2] ترجمهٔ سیّد محمدحسین میرفخرائی       درد باعث می‌شد ناسزاها و

امانت های شبانه

امانت‌ های شبانه

امانت‌ های شبانه       وقتی سرانجام خود را وقف او کردم، این شبکۀ عشق قدیم بود که مرا

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه