تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

خانم دالووی شعری در ستایش قدم زدن در لندن

خانم دالووی شعری در ستایش قدم زدن در لندن

خانم دالووی

شعری در ستایش قدم زدن در لندن[1]

دیوید دمراش

ترجمۀ علی خزاعی‌فر

 

 

خانم دالووی شعری در ستایش قدم زدن در لندن

 

آقای فیلیاس فاگ پس‌ازآنکه با دوستانش در باشگاه ریفورم شرط می‌بندد که دور دنیا را در هشتاد روز سفر کند، به‌سرعت به خانه‌اش، پلاک شمارۀ هفت در خیابان سَوِل‌رو، که چند چهارراه پایین‌تر است، می‌رود تا مقداری لباس بردارد و ژان پسپارتو، پیشخدمت فرانسوی‌اش را که تازه استخدام کرده، با خود همراه کند.

در نیمه‌راه از مسیری عبور می‌کند که پنجاه سال بعد خانم کلاریسا دالووی از آن می‌گذرد (البته اگر این آقا و خانم وجود واقعی داشته باشند).

خانم دالووی دارد به خیابان باند در همان حوالی می‌رود تا برای ضیافتش در آن شب گل بخرد. ویرجینیا وولف رمانش را با قدم زدن متفکرانۀ کلاریسا آغاز می‌کند که به‌نوعی شعر در ستایش قدم زدن در لندن تبدیل می‌شود:

«از خیابان ویکتوریا که می‌گذشت، فکر کرد عجب دیوانه‌هایی هستیم ما. چون فقط خدا می‌داند که چرا آدم (زندگی) را این‌قدر دوست دارد، چطور آن را چنین می‌بیند، بی فکر پیش می‌سازد، حول خود بنا می‌کند، خراب می‌کند و هر لحظه باز می‌سازدش؛ اما بی‌ریخت‌ترین زنان، این غمگین‌ترین مفلوکانی که در درگاه خانه‌ها نشسته‌اند (و مشروب آنان را از پای در آورده) نیز چنین می‌کنند.

یقین داشت که از دست قوانین پارلمان نیز کاری (برای زنان) برنمی‌آید و به همین دلیل است که آن‌ها نیز زندگی را دوست دارند.

در چشم آدم‌ها، در منظم گام برداشتن، سنگین پا بر زمین کشیدن، و لخ‌لخ راه رفتن‌شان؛ در سروصدا و هیاهوی کالسکه‌ها، اتومبیل‌ها، اتوبوس‌ها، وانت‌ها، ساندویچ‌فروش‌هایی که وول می‌خورند و پس‌وپیش می‌روند؛ در صدای دسته‌های نوازندگان سازهای بادی، اُرگ‌های دندانه‌ای؛ در هلهلۀ شادی و موسیقی و صدای تیز و عجیب هواپیمایی بالای سرش، در همۀ این‌ها چیزهایی می‌یافت که دوست داشت: زندگی؛ لندن؛ در آن لحظه از ماه ژوئن.»

خانم دالووی یکی از محلی‌ترین رمان‌هاست. واقعۀ این رمان در ظرف یک روز و در چند محلۀ اشرافی در مرکز لندن اتفاق می‌افتد.

شاید منطقی‌تر بود که سفرمان را با اورلاندو، رمان دیگر وولف آغاز می‌کردیم که رمانی پیکارِسک (Picaresque) و غیرعادی است چون قهرمان آن قبل از اینکه در قسطنطنیه تغییر جنسیت بدهد و به زن تبدیل بشود با یک پرنسس روسی سر و سرّی دارد.

می‌توانستم سفر را با یکی از رمان‌های جوزف کنراد آغاز کنم که جهان‌شمول‌ترند، مثلاً رمانی که واقعۀ آن در مالزی یا آمریکای لاتین اتفاق می‌افتد. قلب تاریکی ما را از لندن به کنگویِ بلژیک می‌برد و دوباره بر می‌گرداند.

اما ترجیح دادم سفر را با رمانی آغاز کنم که درست در لندن اتفاق می‌افتد نه به این دلیل که لندن نقطۀ عزیمت ماست بلکه به این دلیل که خانم دالووی نشان می‌دهد که لندن دارد به آن شهری در جهان تبدیل می‌شود که اکنون هست. خواستگار قبلی کلاریسا، پیتر والش، از سفر هندوستان بازگشته تا مقدمات طلاق را فراهم کند.

خانم کیلمن، زن آلمانی‌تبار و معلم سرخانۀ دخترش که احتمالاً عاشق دخترش هم هست، هیچ احساس تعلقی به انگلستان ندارد چون انگلیسی‌ها در خلال جنگ به دلیل تعصبات ضد آلمانی او را از کار اخراج کرده‌اند؛ رِزیا، زن جوان ایتالیایی که می‌کوشد خود را با زندگی در لندن وفق بدهد و همسرش، سپتیموس وارن اسمیت را که در جنگ موجی شده از خطر خودکشی نجات بدهد.

جهان به شکلی هراس‌انگیز در اثر جنگ جهانی اول در لندن تبلور یافته، جنگی که پس‌لرزه‌های آن در سراسر شهر و در سراسر رمان حس می‌شود. حتی آن موقع که کلاریسا از «زندگی، لندن، این لحظه از ماه ژوئن» لذت می‌برد، «صدای ترسناک هواپیمایی را بالای سرش» می‌شنود.

این هواپیما اتفاقاً یک هواپیمای دوبالۀ تبلیغاتی است که دارد با دود چیزی در پهنۀ آسمان می‌نویسد و عابران سعی می‌کنند این نوشته را بخوانند (شکلات تافی است؟ یا شاید هم شیرخشک گلاسکو؟) اما حرکت هواپیما طوری است که تماشاگران انگار که قرار است حمله‌ای هوایی صورت بگیرد، دچار ترس می‌شوند:

«ناگهان خانم کوتز به آسمان نگاه کرد. صدای ترسناک هواپیمایی گوش جمعیت را کر کرده بود. هواپیما داشت بر فراز درختان پرواز می‌کرد و دود سفیدی از پشتش خارج می‌کرد که می‌چرخید و می‌پیچید… کاملاً داشت سقوط می‌کرد که دوباره مستقیم اوج گرفت، دور زد، حلقه‌ای درست کرد، سرعت گرفت، سقوط کرد، اوج گرفت … و دوباره، در گوشۀ دیگری از آسمان، شروع به نوشتن حرف K کرد، نه حرف E شاید هم Y… خانم کوتز، همچنان که به آسمان خیره شده بود، با صدایی مضطرب و حاکی از حیرت گفت: «Glaxo». و بچۀ بغلش هم خشک و رنگ‌پریده به بالا خیره شده بود.»

نوشتن با دود در پهنۀ آسمان را همان سال سرگرد جک سَوِج که به‌تازگی از نیروی هوایی سلطنتی بازنشسته شده بود، اختراع کرده بود؛ او بعد از جنگ با استفاده از هواپیماهای از رده خارجِ نیروی هوایی دست به این کار می‌زد.

نشانه‌هایی از هرج‌ومرج درست در حاشیۀ محیط راحت زندگی اشرافی کلاریسا هنوز دست از سر خانم دالووی بر نداشته است.

هر چیزی می‌تواند پایه‌های هنوز سستِ دنیای پس از جنگ را بلرزاند. در همان زمان که هواپیمایی دوباله بالای سرش پرواز می‌کند، لیموزینی پرده‌دار که در خیابان باند آرام به سمت قصر باکینگهام در حرکت است، توجه همه را به خود جلب می‌کند؛ هرچند معلوم نمی‌شود چه کسی داخل آن نشسته است.

شکوه بی‌تکلف آن احساسات وطن‌دوستانۀ آقایان اعیان و گل‌فروشان بی‌نوا را برمی‌انگیزد، اما حس شکست و حتی نوعی شورش را نیز تحریک می‌کند:

«در تمام کلاه‌فروشی‌ها و خیاطی‌ها، غریبه‌ها به یکدیگر نگاه می‌کردند و به مرده‌ها فکرمی‌کردند؛ به پرچم؛ به امپراتوری. در یکی از کافه‌ها در خیابانی فرعی، یکی از اهالی مستعمرات به قصر وینزر اهانت کرد که منجر به فحاشی، لیوان‌های شکستۀ آبجو و الم‌شنگه‌ای شد که آن ‌سوی خیابان در گوش دخترانی که برای عروسی‌شان لباس زیر نخی تزئین‌شده با روبان‌های سفید اعلا می‌خریدند، انعکاسی غریب یافت. زیرا وقتی ماشین (یکی از مقامات) می‌گذشت و سروصدایش می‌خوابید، چیزی عمیق (درون آن‌ها را) می‌خراشید[2]

چند چهارراه آن‌طرفتر در پارک ریجنتز، رزیا که از رفتار دیوانه‌وار شوهرش به ستوه آمده، حس می‌کند تمام تمدن انگلستان دارد فرو می‌ریزد و او در برهوتی ماقبل تاریخ تنها می‌ماند:

«با صدای بلند گفت: “کاش می‌توانستی باغ‌های میلان را ببینی.” ولی به چه کسی گفت؟ کسی نبود. کلماتش خاموش شد؛ آن‌گونه که فشفشه خاموش می‌شود. شراره‌های آن پس از آنکه خود را به تاریکی شب می‌سایند و راه خود را باز می‌کنند تسلیم شده و تاریکی مستولی شده و بر پرهیب خانه‌ها و برج‌ها می‌بارد؛ دامنه‌های دلگیر تپه‌ها نرم می‌شود و فرو می‌ریزد… چنانکه شاید در نیمه‌شبی که تمام مرزها گم می‌شود، کشور به شکل باستانی‌اش برمی‌گردد، آن‌گونه که رومیان آن را دیدند، وقتی قدم در خشکی گذاشتند، فروپیچده در ابرها، و تپه‌ها نامی نداشتند و رودخانه‌ها می‌پیچیدند و کسی نمی‌دانست به کجا می‌روند— تاریکی درون او نیز چنین بود.»

پیش‌تر، در قلب تاریکی، مارلو، قهرمان کنراد، تقلای اروپا برای به چنگ آوردن آفریقا را با فتح انگلستان سرد و مرطوب به دست رومی‌ها مقایسه کرده بود:

«باتلاق‌ها، جنگل‌ها، مردم وحشی— (رومیان) متمدن نه چیز دندان‌گیری برای خوردن می‌یافتند، و نه جز رود تیمز آبی برای نوشیدن.» وولف اهمیت این مقایسه را آشکار می‌کند.

با وجود آن همه نشانه‌های طبقۀ اشرافی که کلاریسا به آن تعلق دارد (گل‌های زنبق و زبان در قفا، دست‌کش‌های به رنگ پر قمری، حضور نخست‌وزیر در ضیافت) لندن وولف خالی از شباهت به قلب تاریکی کنراد نیست.

حتی آخرین کلمات معروف آقای کورتز، «ترس! ترس!»، در صفحات آغازین کتاب هرچه جلوتر می‌رویم، نمود بیشتری می‌یابد.

اولاً، کلاریسا «ترس از آن لحظه» را به خاطر می‌آورد وقتی از ازدواج قریب‌الوقوع پیتر والش باخبر می‌شود. از آن گذشته، سپتیموس که دچار موج‌گرفتگی شده، احساس می‌کند «انگار کم‌وبیش ترس خود را نمایان کرده و هر آن نزدیک است که مشتعل شود.» و بالاخره، میسی جانسن نوزده‌ساله که اخیراً از اسکاتلند آمده و دنبال کار می‌گردد، از رفتار سپتیموس مضطرب شده و می‌گوید ای‌کاش به لندن نیامده بود: «ترس! ترس! نزدیک بود به گریه بیفتد.

(خانواده‌اش را ترک کرده بود، هرچند به ‌او هشدار داده بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد). همان‌طور که دستگیرۀ نردۀ آهنی را می‌پیچاند، اشکش درآمد: چرا خانه نمانده بود؟»

وولف همۀ عمرش را در لندن زندگی کرده بود، اما او شهروند یک جهان پهناور ادبی نیز بود. وقتی شروع به نوشتن رمان کرد، داشت زبان روسی می‌خواند و پس‌ازآنکه رمان را تمام کرد، سوفوکل و ائوریپیدس را به زبان یونانی خواند.

او همچنین آثار نویسندگان غیرانگلیسی را که به انگلیسی می‌نوشتند، از جمله کنراد، هنری جیمز و دوستش، تی. اس. الیوت، را با نگاهی دقیق و آمیخته به تحیر می‌خواند. او در مجموعۀ مقالات خود با نام خوانندۀ متعارف که با خانم دالووی در یک سال منتشر شد، نوشت:

«هرکس چند مورد نویسنده، به‌خصوص نویسندۀ آمریکایی، به خاطر دارد که تیزبینانه و دقیق دربارۀ ادبیات ما و خود ما اظهارنظر کرده‌اند، نویسندگانی که عمری در میان ما زندگی کرده‌اند و سرانجام گام‌هایی قانونی برداشته و به تابعیت کشور پادشاهی انگلستان درآمده‌اند. اما آیا آن‌ها به‌راستی ما را شناخته‌اند؟ آیا تا به آخر عمرشان خارجی باقی نمانده‌اند؟»

وولف با عقاید سوسیالیستی و فمینیستی و صلح‌طلبانه‌اش در کشوری که کاپیتالیست، امپریالیست و پدرسالار بود، اغلب خود را غریبه می‌یافت، هرچند در تعهدش نسبت به صلح‌طلبی و ضدیت با امپریالیسم یک رگۀ پنهان خرابکاری نهفته بود.

او در 1910 لباس مردانه پوشید و همراه برادرش «اِدری‌ین» و تنی چند از دوستان به‌عنوان هیئتی اتیوپیایی و به قصد «بازدید رسمی» وارد کشتی جنگی سلطنتی «دِرِدنات» شدند که در بندر پورسموث لنگر انداخته بود.

گارد احترام کشتی از «هیئت» استقبال کرد و کشتی را به آن‌ها نشان داد و آن‌ها نیز تحسین خود را با فریادهای «بونگا بونگا» ابراز می‌کردند و به زبانی نامفهوم که آمیخته‌ای از لاتین و یونانی بود، با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند و به افسرهای بی‌خبر سلام‌های نظامی من‌درآوردی می‌دادند.

آن‌ها بدون اینکه دستشان رو شود، به لندن بازگشتند و وقتی دوستان وولف شرحی از این شوخی را همراه با عکسی از هیئت در لباس رسمی در روزنامۀ دیلی میرور در لندن چاپ کردند، مقامات نیروی دریایی بسیار سرافکنده شدند. (وولف با ریش و موی بلند در سمت چپ تصویر دیده می‌شود)

در آثار وولف، غرابت و آشنایی مدام در هم می‌تنند. در خوانندۀ متعارف، وولف می‌گوید که داستایوسکی و تولستوی و چخوفی که ما از طریق ترجمه می‌شناسیم، غریب و گیج‌کننده هستند، اما خود او از آثار این نویسندگان بسیار کمک می‌گیرد تا به سرچشمه‌هایی دست یابد که در ادبیات عصر ویکتوریا نمی‌یابد.

توصیف او از داستان‌های چخوف را می‌توان توصیف خود خانم دالووی دانست: «وقتی چشم به این پرده‌ها عادت می‌کند، نیمی از “قراردادهای” داستان به‌کلی ناپدید می‌شود.

این پرده‌ها مثل صفحات شفافی به نظر می‌رسند که نوری پشتشان است — نوری تُند، زننده و عاری از عمق … درنتیجه، وقتی داستان‌های کوتاه چخوف را می‌خوانیم که دربارۀ چیز خاصی نیست، افقی پیش روی ما گشوده می‌شود و جان حس اعجاب‌انگیز آزادی را درمی‌یابد.»

خانم دالووی از ستایش‌های وولف از پروست نیز آکنده است («برای من پروست حقیقتاً تجربۀ هیجان‌انگیز و خارق‌العاده‌ای است… بعد از پروست دیگر چه می‌توان نوشت؟») اما دیدگاه وولف دربارۀ یولیسزِ جیمز جویس دیدگاهی دوگانه است، چون در مقالۀ چاپ‌شده آن را «فاجعه‌ای به‌یادماندنی» توصیف می‌کند و در نامه‌ای خصوصی آن را «چیزی بیش از خاراندن جوش بدنِ پسربچۀ کفش‌پاک‌کن هتل کلریج» نمی‌داند.

وولف در نوشتن رمانش، جریان سیال ذهنِ جویس را به شیوه‌ای خاص خود به کار می‌گیرد و همچون او وحدت زمان و مکان یونانیان را اخذ می‌کند و از سوفوکل، ائوریپیدس، چخوف، کنراد، الیوت و پروست بسیار الهام می‌گیرد.

بااین‌حال، لندنِ وولف «شهر غیرواقعی» الیوت در سرزمین بی‌حاصل نیست، بلکه جهانی سخت امروزی است. جملات غیرمستقیم و متحرک وولف در پی ظرایف معنایی و تجربه‌گرایی است، نه در پی زبان استادانه و خیره‌کنندۀ نویسندگان مذکر هم‌عصرش.

او در مقالۀ معروف خود «اتاقی از آن خود» می‌نویسد که در نوشته‌های بیشتر نویسندگان مرد، «سایه‌ای به شکل کلمۀ “من” اغلب روی تمام صفحاتشان می‌افتد.» وقتی کلاریسا به سمت خیابان باند می‌رود تا گل بخرد، می‌اندیشد که «تنها استعدادش این است که مردم را تقریباً از راه غریزه می‌شناسد»؛ «انبوه مردم، و تمام شب رقصیدن، و گاری‌هایی که به‌زحمت راه خود را به سمت بازار باز می‌کنند… آنچه او دوست داشت همین بود، اینجا و اکنون؛ مقابل چشمش؛ زن چاقِ داخلِ تاکسی.»

هیچ نویسنده‌ای تاکنون نتوانسته بهتر از وولف صحنه‌هایی خلق کند که در آن‌ها جدی‌ترین موضوعات — جنگ جهانی، دیوانگی، شکاف‌های پرناشدنی میان زن و مرد —از «همین، اینجا و اکنون» سر برآورده باشد.

اما وولف که تا حدی به لندن به چشم باستان‌شناسان می‌نگرد، «اینجا» و «اکنون» را در آستانۀ مرگ می‌بیند. وقتی لیموزین با پنجره‌های پرده‌دار به نرمی در خیابان باند حرکت می‌کند،

«تردیدی نبود که درون آن عظمت نشسته بود… نمادی ابدی از دولتی که برای عتیقه‌جویان کنجکاوی که ویرانه‌های زمان را می‌کاوند شناخته خواهد شد، زمانی که لندن کوره‌راهی پوشیده از سبزه خواهد بود و از همۀ آن‌هایی که در این صبح چهارشنبه در پیاده‌رو با شتاب حرکت می‌کنند، جز استخوانی باقی نخواهد ماند، و چند حلقۀ ازدواج که با خاک و روکش‌های طلای بی‌نهایت دندان پوسیده به هم آمیخته است. چهرۀ داخل اتومبیل آنگاه شناخته خواهد شد.»

تصویر گسترده‌ای که وولف از مکان‌های محلی می‌دهد، به انتشار وسیع کتاب در جهان دامن می‌زند و خوانندگانی از اقصی نقاط عالم مجذوب کتاب می‌شوند که نمی‌توانند خیابان باند و حتی لندن را در نقشه‌ها پیدا کنند.

در 1898، مایکل کنینگهَم فیلم ساعت‌ها را بر اساس خانم دالووی می‌سازد ولی در این فیلم مکان وقوع داستان لس‌آنجلس و دهکدۀ گرینیچ است.

کنینگهَم که در قاره‌ای دیگر و برای نسلی دیگر می‌نویسد، مضمون هم‌جنس‌گرایی را که در خانم دالووی به آن گذرا اشاره شده بسط می‌دهد. در خانم دالووی این تمایل هم در خانم کیلمن دیده می‌شود، هم در خود کلاریسا.

کلاریسا در جوانی به سَلی سیتِن که دختری بی‌قیدوبند است، سخت دل می‌بندد و بوسۀ پرشور او را سال‌ها بعد به‌روشنی به خاطر می‌آورد.

اما رمان وولف که رگه‌هایی ظریف از ضدیت با نظام دارد، هیچ‌گاه به زمان و مکان خود محدود نمی‌شود. خانم دالووی که رمانی بسیار محلی است، درعین‌حال یکی از جهانی‌ترین رمان‌هایی است که تاکنون نوشته شده است؛ سفری بلند به درون زندگی؛ لندن، این لحظه از ماه ژوئن.

 

تصویر 28: مقالۀ صفحۀ اول دیلی میرور در مورد حقه‌بازی در دِرِدنات، در حدود 14 فوریه 1910

تصویر 29: فریبکاران دِرِدنات

 

 

[1]. دیوید دمراش (David Damrosch)، مورخ ادبی، بنیان‌گذار مؤسسه ادبیات جهان، استاد دانشگاه هاروارد و رئیس سابق انجمن ادبیات تطبیقی آمریکا، کتابی نوشته است به نام دور دنیا با هشتاد کتاب.

دمراش در این کتاب به کشورهای مختلف از جمله ایران سفری ادبی کرده و دربارۀ شاهکارهای ادبی هر کشور از منظر مورخی ادبی صحبت کرده است.

در حال حاضر در حال ترجمۀ این کتاب هستم. مقالۀ «خانم دالووی» بخشی از فصل اول این کتاب است که به بررسی پنج نویسندۀ انگلیسی می‌پردازد- م.

[2] . مردم گمان می‌کنند که دولت از احساسات وطن‌پرستانۀ آن‌ها سوءاستفاده کرده و آن‌ها را به جنگ کشانده است، درنتیجه مردم از اینکه کورکورانه از دولت تبعیت کردند، احساس گناه می‌کنند.

برای این مردم، زخم‌های جنگ هنوز زنده است، زیرا در کلاه‌فروشی‌ها همه به جنگ و به مرده‌ها فکر می‌کنند و یا دیدن هر ماشین دولتی خراشی عمیق در قلبشان ایجاد می‌کند- م.

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

شاید به این مطالب هم علاقه‌مند باشید…

مراد نویسنده

مراد نویسنده

مراد نویسنده احمد اخوت     مطلب ازاین‌قرار است که ظاهراً هیچ نویسنده‌ای نویسنده به دنیا نمی‌آید و او با

گسل

گسل

داستان گسل سمیه سمساریلر     خودم را از راه‌پلهٔ دودگرفته و کج‌ومعوج مطب بهمن به خیابان می‌رسانم. آفتابی بی‌رمق

بوینوس‌ آیرس buenos-aires

بوینوس‌ آیرس

بوینوس‌آیرس در هزارتوی رمان سیاه آرژانتین آلن لئوتیه[1] ترجمۀ یاسمن مَنو   بوینوس‌ آیرس بوینوس‌آیرس شهر نویسندگان است. فضای نوشته‌هایشان

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه