کتاب هدیه
شاپور بهیان
دوستی که کتابی ـ کتاب خودم ـ را به او هدیه داده بودم، از من عذرخواهی کرد که هنوز نتوانسته آن را بخواند. خیالش را راحت کردم که کتابهای هدیه را اصولاً نمیخوانند.
برای آنکه راحتترش کنم اضافه کردم خودم یک عالَم کتاب دارم که بهم هدیه دادهاند و لایشان را هم باز نکردهام. هم دربارۀ تعداد زیاد و هم دربارۀ اینکه بازشان هم نکردهام اغراق کردم.
بعد برای آنکه جنبۀ عمومی به کار بدهم و شریک جرمی برای خودم دستوپا کنم گفتم در مقابل تابهحال به هرکس کتاب هدیه دادهام – البته باز اغراق کردم- کسی یکبار درنیامد بگوید مثلاً این یا آن داستان را خوانده و نظرش این یا آن است.
گفتم طبیعی است و از کسی هم انتظار ندارم، چون خودم هم همینطورم و باز با اغراق گفتم اصلاً این یک سنّت است و بزرگ و کوچک رعایتش میکنند. مثلاً گوستاو فلوبر ۱۵۰ نسخه تربیت احساسات را امضا کرد و برای آشنایانش فرستاد.
فقط سی نفر جواب دادند. احتمالاً جواب دادند: دستت درد نکند، رسید. گفتم برای یکی از دوستانم همین قضیه پیش آمد: حدود 50 نسخه از کتابش را به خلقالله داد.
میگوید یکی نگفت خالو خرت چند. گفت هر وقت آنها را میبیند احساس میکند از دیدنش شرمگین میشوند چون باید چیزی، حرفی دربارۀ کتاب بزنند.
بعد از آن گفتوگو، دربارۀ این موضوع خیلی فکر کردم. به نظرم رسید هدیه دادن کتاب هم تا حدّ زیادی تابع همان قانون هدیه است؛ در مورد کتاب فرقش این است که معمولاً انتظار نداری در اِزای کتابی که دادهای متقابلاً کتابی بگیری.
انتظارت بیشتر واکنشی است که فکر میکنی هدیهگیرنده باید در مقابل از خود نشان دهد. این همۀ چیزی است که میخواهی.
اما همین هم فقط در حیطه و میدان کار و پیشۀ خودت معنا دارد. بقیۀ هدیهدادنها بیشتر نوعی از سرباز کردن است.
در مورد نوع اول ما هدیههایی به آدمهای مرجع پیشهمان میدهیم، تنها انتظاری که داریم این است که نظر مثبتی نسبت به کارمان داشته باشند و گاهی اگر شد اسمی در اینجا و آنجا از ما ببرند.
در سلسلهمراتب قدرت کسانی هم هستند که در مقام پایینتری از ما هستند و هدیه را به آنها میدهیم و انتظارمان از آنها این است که ما را کمکم بهعنوان مرجع قدرت شناسایی کنند.
این سلسلهمراتب در حیطه و در میدان فعالیتی است که در آن به کار مشغولیم. در بیرون از این حیطۀ فنّی، آشناها و دوستان و فامیلهای کتابنخوان ما هستند که ما نسبت به آنها به خاطر نوع فعالیتمان، در ردههای پایین سلسلهمراتب اقتصادی- اجتماعی هستیم.
ما «احمقِ خانواده» به گفتۀ سارتر هستیم. ما کتاب را به این یا آن آشنا میدهیم صرفاً از جهت ادای احترامی سمبولیک به این کتابناخوانان که آدمی عجیبوغریب- یعنی ما- در جمعشان هست و باید وجود «بیبووخاصیت»اش را به این شکل توجیه کند: نوعی عذرخواهی.
(یک بار آدم متموّلی بعد از آنکه کتابم را به او هدیه دادم از من پرسید چقدر رویش کار کردهام و چقدر گرفتهام بابتش.
جوابم خیالش را راحت کرد.) یعنی اگر او (هدیهدهنده) در میان ارزشهای مورد قبول جمع نسبت به بقیه کمترین دستاوردی داشته است – نه مالی نه منالی- با این کتاب لاغر، جمعْ بپذیرد تمام این مدت هم او عاطل و باطل نبوده است.
زحمت کشیده است. «کاری معنوی» انجام داده. قاعدۀ مارکس این است که ارزش با میزان کارِ صرفشده برای تولید یک کالا سنجیده میشود. بنابراین کالای معنوی کالایی است که زمان زیادی صرف تولیدش شده، اما بهای اندکی بابتش پرداخت میشود. معنوی است دیگر!
در هر صورت کتابی که هدیه میدهیم قرار نیست خوانده شود. کسی نباید از این بابت شاکی باشد (هدیهدهنده)، کسی هم نباید از این بابت نگران باشد (هدیهگیرنده).
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.





