امانت های شبانه
وقتی سرانجام خود را وقف او کردم، این شبکۀ عشق قدیم بود که مرا به سویش کشاند و باعث شد تنها به او بیندیشم.
عشق قدیم را کنار خود در واگن قطار نشاندم و به او گفتم: «مرا ببر…» شاید گفته باشم: «بهسوی دریا، یا به شهر خفته، یا به کتابخانۀ جهان».
اما هرگز به آن عشق قدیمیِ آرام _ بیآنکه بداند از او برآشفته میشدم و نیزهها را از جگرم بیرون میکشیدم تا در هوا فروکنم، نه در جگر بیخبرش که خشنود از نعمت نادانی بود _ نگفتم: «مرا بهسوی او ببر»، اما او این کار را کرد.
تمام شب را در چشمان کافۀ شب با هم گفتوگو کردیم، پیش از صبح قهوه ریختیم و من تا سپیدهدم به او مهر ورزیدم. او از شبی بیرون آمد که امانتهایش را از یاد برده بود و نفهمید که من فراموش نکردهام و اینکه باید برای خودبینیاش اسپند دود میکردند.
وقتی دریا او را با خود برد، با او خداحافظی کردم و امانت ابدیام را به نهنگهای غولپیکر دریا سپردم و خود را وقف عشق جدید کردم.
پیراهنش مانند پرچم میلرزید و من وطن بودم. بازوانش را در برابر مردم شاهد و شگفتزده گشود و من هوا بودم. وقتی دست در دست هم راه رفتیم، تورهای عشق کهنه و فرسوده پاره شدند و من خود را به او سپردم. قلبم از نیش او نجات یافت.
دست در دست هم راه رفتیم، چون او گفت که همسرش هستم و همینطور هم شد. آقا دستارش را برداشت و به من نگاه کرد: «قبول میکنی؟» من به پرچمم نگاه کردم و گفتم: «من هوا هستم، پیراهنش تنها با من میلرزد، من هوای ناب هستم» و همینطور هم شد.
عشق نو که همۀ گذشته را زدود، از من پرسید: «آیا دریا این سحرگاه از تو شکافته شد؟» گفتم: «من پری دریایی هستم، سیرنِ دریانوردِ بدون آواز که صدایش را در ازای دو پا بخشید؛ و اکنون بهسوی تو گام برمیدارم.» و همینطور هم شد.
از عشق جدیدم در مورد عشق قدیمیای که او را به من رسانده بود، نپرسیدم. خودش داوطلبانه دربارۀ زن بور خورشیدمانند با من سخن گفت.
آن زن او را تزکیه کرد تا من برگزینمش، او را تراشید تا از نعمتش برخوردار شوم، زخمش زد تا درمانش کنم، سپس آن زن صاحبخانهای شد که ساختۀ دست دیگری بود و مالک باغی شد که دیگران کاشته بودند.
من نیز با اکراه از عشق قدیمم گفتم که او را به هیولاهای دریا و نهنگها خوراندم. به او گفتم که در دل نهنگ میبینمش که سیگار میکشد و به خاطر ناآگاهیاش از ناشناختهها، برایش دل نمیسوزانم.
ما در افشای رازها برابر شدیم. من هوایش بودم و او پرچمم. من مادرش بودم و او فرزندم. گاهی لباس آن زن بور را میپوشیدم و او گاهی در هیبت نهنگهای من ظاهر میشد.
یکدیگر را بخشیدیم. من دخترش بودم و او پدرم. شایسته بود که در خواب و آرامش و فضای گلوبلبل زندگی کنیم و فرزندانی از خود بهجا بگذاریم، اما آنچه باید میشد، نشد؛ آب ته کشید و زمین بایر شد، نه لرزید و نه رویید.
رحمم در تاریکی هولناک خود فرورفت، مثل غارها و لانههایی که جانوران خشنِ شبزی در آن پناه میگیرند، بیآنکه فرزندان آسمان را بار آورند. عشق من، که باور کرده بود من یک پری هستم، از واگن قطار و کافۀ شب هیچ نمیدانست.
مشتاق میوه شد و این اشتیاق، بلا و اندوه است. نفهمید که برای رسیدن به او با پاهایی معجزهآسا، بی تورهای کهنه، صدایم را به جادوگر زن بخشیدم.
پری صدای دلفریبش را، که نطفهها را به آوازش میخواند تا در رحمها شکل گیرند، فدا کرد تا پاهایی داشته باشد برای رفتن بهسوی شاهزاده، اما شاهزاده، عشق جدیدم، که به او وفادار09 شدم و با رنگش آمیختم، هرگز این را ندانست.





