تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

گناهکار نخستین

گناهکار نخستین

گناهکار نخستین

قلب تیرۀ گراهام گرین

جوان آکوچلا*

ترجمۀ سعید پزشک

 

 

 

«اولین چیزی که به یاد می‌آورم این است که در کالسکۀ بچگانه‌ای در بالای یک تپه نشسته‌ام در حالی که سگ مرده‌ای روی پایم قرار دارد».

یکی از فصل‌های اولیۀ خاطرات گراهام گرین چنین آغاز می‌شود، کسی که از نظر برخی – از جمله ریچارد گرین[1]– به‌عنوان یکی از مهم‌ترین رمان‌نویسان انگلیسی‌زبان از نسل خارق‌العادۀ زمان خودش، از جمله جورج اوروِل، اِوِلین وو (Evelyne Waugh) ، آنتونی پاول، الیزابت بووِن (Elizabeth Bowen) شناخته می‌شود.

آن سگ، از نژاد «پاگ» (Pug) و متعلّق به خواهر گراهام بود که همان موقع زیر ماشین رفته بود و پرستار گراهام برای بردنش به خانه راهی به فکرش نرسیده بود جز گذاشتنش در کالسکۀ بچه. اگر این شروع برای آن‌که حال و هوای رویدادهای نسبتاً ترسناک و ناخوشایند زندگی گراهام گرین دستتان بیاید کافی نیست، ورق بزنید و او را در حدود پنج سالگی ببینید که شاهد آن است که مردی به سمت یک نوانخانۀ محلّی می‌دود تا در آنجا گردنش را ببُرد.

در همان سال‌ها گرین خودش خواندن را آموخت و همواره نقّاشی روی جلد اولین کتابی را که داشت به خاطر می‌آورد. او می‌گفت طرح روی جلد کتاب «پسری بود با دست و پا و دهان بسته و آویزان در درون چاهی و آب از کمرش بالاتر می‌آمد».

گرین در 1904 به دنیا آمد، فرزند چهارم از شش فرزند خانواده. خانواده‌اش زندگی راحتی داشتند و می‌شود گفت موفّق بودند.

یکی از برادران بزرگ‌ترش، ریموند، متخصّص برجستۀ غدد شد و برادر کوچک‌ترش، هیو، مدیرکلِ بی‌بی‌سی؛ الیزابت، جوان‌ترین فرزند، هم برای کار به ام.آی. سیکس رفت، یعنی سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا.

در آن زمان در خانواده‌های مرفّه مرسوم بود بچه‌ها توسط خدمتکاران بزرگ می‌شدند، اما هر روز بعد از چای، برای یک ساعت بازی با مادرشان به طبقۀ پایین آورده می‌شدند.

خانوادۀ گرین در برکهمستد (Berkhamsted)، شهرکی کوچک و خوشایند از شهرهای اطراف لندن زندگی می‌کردند. در آنجا مدرسۀ آبرومند پسرانه‌ای بود که پدر گرین مدیریّتش را به عهده داشت.

گرین در هفت‌سالگی به آنجا فرستاده شد و چون پسر مدیر بود، سایر بچه‌ها مرتّب اذیّتش می‌کردند و بعد چون فکر می‌کردند او این موضوع را به پدرش خبر می‌دهد، احتمالاً اوضاع برایش دشوارتر هم می‌شد.

در دورۀ بلوغ، دست به خودکشی زد – یا چنین به نظر می‌آمد- البته همیشه از راه‌هایی به نوعی نامناسب و مسخره. به گفتۀ مادرش یک بار سعی کرد با قورت دادن قطرۀ چشم خودش را بکشد.

همین‌طور ظاهراً این کار را به دفعات آزمایش کرده‌، با قطرۀ ضد حساسیت، با تاجریزیِ سمی، و یا مشتی پر از آسپیرین. بیشتر به رولت روسی علاقه‌مند بود، هر چند برادرش ریموند، که این‌طور وقت‌ها تپانچهٔ او را بر می‌داشت، می‌گوید در قفسه‌ای که سلاح در آن قرار داشت، فشنگی در کار نبود. گرین احتمالاً با خشاب خالی شلیک می‌کرده است.

هنگامی که به دبیرستان می‌رفت، والدینش او را پیش اولین روان‌پزشکش بردند. دیگرانی هم بعداً بودند. در نهایتً به این نتیجه رسیدند که او از شیدایی رنج می‌برد و یا آن‌طور که امروزه نامیده می‌شود اختلال دوقطبی دارد؛ اما این برچسب‌های علمی، عوامل موجود دیگر را نادیده می‌گیرند. گرین یک بار برای دوستش اِوِلین وو تعریف کرد که در دوران دانشگاهش (کالج بالیوُل در آکسفورد) آن‌قدر مشروب می‌خورده که تمرکزش را از دست می‌داده و بعد هم چیزی را به یاد نمی‌آورده است.

در دوران نویسندگی، صبح‌ها بِنزِدرین می‌خورد که هشیارش کند و شب‌ها نِمبوتول که او را به خواب ببرد، به همراه مقدار زیادی مشروب، البته بسته به این‌‌که در کدام کشور باشد، داروهای دیگر. در سفرهای مکرّر به ویتنام، همه روزه تریاک می‌کشید- بعضی اوقات هشت بار در روز- که خیلی زیاد است.

نکتۀ اصلی در مورد تشخیص اختلال دوقطبی‌اش این بود که او این مطلب را پذیرفت و البته، آن را برای شخصیت و کارش راهگشا یافت.

ریچارد گرین می‌نویسد یکی از دلایلی که این زندگی‌نامه را نوشته درواقع اصلاح علاقه‌مندیِ بیش‌ازحدّ زندگی‌نامه‌نویسان قبلی بر زندگی جنسی این نویسنده است؛ اما اگر انرژی و وقتی را که گراهام گرین صرف امور جنسی کرده در نظر بگیریم، می‌بینیم هیچ زندگی‌نامه‌نویسی امکان نداشته به شکل دیگری رفتار کند.

گرین در بیست‌سالگی با ویوین داریل براونینگ، که زن کاتولیک متدیّنی بود، ازدواج کرد و تا زمان مرگش در 1991 با او به ‌سر برد، اما تنها به این دلیل که ویوین به دلایل مذهبی حاضر به طلاق گرفتن نبود.

پس از حدود ده سال، ازدواج عملاً به پایان رسید و او بقیۀ عمرش را به روابط عاشقانۀ طولانی گذراند و علاوه بر آن، مابین این روابط طولانی، ماجراهای کوتاه‌تر و – ناگفته نماند- بعدازظهرهای فراوانی را با روسپی‌ها داشت.

ریچارد گرین، به‌رغم مخالفتش نسبت به توجّه بیش‌ازحدّ زندگی‌نامه‌نویسان به مسائل جنسی، جزئیات جالبی را نیز ذکر می‌کند.

دربارۀ گراهام و یکی از معشوقه‌هایش می‌نویسد، آن دو رابطه‌ای بی‌پروا و پرهیجان داشتند، نمونه‌ای از آن هماغوشی در کوپۀ درجۀ یک قطاری بود از ساوث‌اِند (Southend)؛ با حضور تماشاچیانی که در هر توقّف قطار در سکوی راه‌آهن ایستاده بودند.

بالاخره، زمانی که گرین احساس کرد باید دربارۀ چنین روابطی به همسرش توضیح دهد، موضوع اختلال دوقطبی‌اش را پیش کشید و به همسرش نوشت:

«واقعیتی که باید با آن روبه‌رو شد، عزیزم، این است که به خاطر طبیعتم، خودخواهی‌ام، تا حدودی حرفه‌ام، من به‌ناچار همیشه، و برای هر کسی شوهر بدی می‌بودم.

می‌دانی؟ فکر می‌کنم بی‌قراری‌ام، حالات روحی‌ام، افسردگی‌ام، حتّی روابط بیرونی‌ام، نشانه‌های بیماری است و نه بیماری، و این بیماری که از کودکی با من بوده و تنها با روانکاوی گاهی کاهش می‌یافته است، ریشه در شخصیّتی دارد عمیقاً آنتاگونیستی نسبت به زندگیِ معمولی روزمره.»

بنابراین می‌بینید که او تقصیری ندارد.

البته گرین اهل این نبود که اشکِ ویوین را پاک کند یا در بزرگ کردن پسر و دخترشان کمک کند. (او از بچه‌ها خوشش نمی‌آمد، آن‌ها را پرسروصدا می‌دانست)؛ بنابراین برای خودش آپارتمانی گرفت و ویوین در خانه اقامت کرد و به ساخت اسباب‌بازی‌هایی به شکل اسباب و اثاثیۀ چوبی مشغول شد.

در طول زمان، مهارت زیادی در ساخت خانۀ عروسک پیدا کرد و موزه‌ای خصوصی برای دست‌ساخت‌هایش درست کرد.

خواستِ گرین در زندگی‌اش نوشتن رمان بود، و بعد از شروعی دشوار، با انتشار منظّمِ آن‌ها تعدادشان را حدّاقل به بیست‌وچهار رمان (بسته به این‌که چگونه آن‌ها را بشماریم) در طول شش دهه رساند. همچنین کارهای روزنامه‌نگاری فوق‌العاده‌ای انجام داد، بیشتر برای اسپکتیتور (The Spectator).

ریچارد گرین تخمین می‌زند گراهام حدود پانصد نقد و بررسی کتاب و شش‌صد نقد فیلم نوشته است. یکی از آخرینِ آن‌ها برای او اولین رسوایی کوچکش را به‌ بار آورد.

دربارۀ فیلم «وی ویلی وینکی»(Wee Willie Winkie) ساختۀ کمپانی فاکس قرن بیستم و بازیگری شرلی تمپل، او نوشت، تمپل با آن لباس‌های تا بالای ران و «با باسن پروپیمانش» عملاً توسط کمپانی فاکس عرضه می‌شود برای تماشاچیانِ مجرّدِ میان‌سالِ سینما.

کمپانی فاکس بلافاصله شکایت کرد و سه هزار و پانصد پوند غرامت گرفت. از آن به بعد، گرین برای بعضی از سینماروها به‌عنوان مردی با افکار کثیف شناخته می‌شد (هرچند برای تمپل این‌طور نبود.

در خاطراتِ 1988 او، همۀ داستان به توفانی در یک فنجان چای تعبیر شده است. همچنین او روشن ساخت که در استودیوهای فیلم‌سازی هنرپیشه‌های خردسال مورد توجّهات ناخوشایندی قرار می‌گیرند). به گفتهٔ ریچارد گرین، بیماری دوقطبیِ گراهام نه‌فقط او را دچار هیجان و شور بیش‌ازحد و یا افسردگی می‌کرد بلکه بیش‌تر اوقات دچار دل‌زدگی و ملالتی می‌کرد که برای تسکین آن باید مدام به دنبال ماجراجویی باشد.

به همین علّت بود که با اسلحه ور می‌رفت؛ همین دلیل ورودش به دعوا و بدنام کردن شرلی تمپل شد؛ برای همین با هر زنی که برخورد می‌کرد، هم‌بستر می‌شد.

بالاخره و مهم‌تر از همه، این بیزاری و ملالت همان چیزی بود که باعث شد او بیشتر عمرش را خارج از انگلستان به سر ببرد، نه‌فقط دور از خانه بلکه در جاهایی دور، داغ، فقیر. کشورهای تکه‌تکه شده در جنگ که تلاششان برای بیرون کردن حکومت استعماری، بخش دردناکی از تاریخ قرن بیستم را تشکیل می‌دهد.

او به غرب افریقا رفت (لیبریا، سیرالئون)، جنوب شرقی آسیا، کارائیب و مکزیک. کم و بیش، سال‌هایی را هم در آمریکای مرکزی گذراند و چیزهایی را دید که بومی‌ها می‌دیدند؛ گاهی چیزهایی را تجربه کرد که آن‌ها تجربه می‌کردند. گلوله‌ها سوت‌کشان از کنار سرش گذشتند. در مالایا مجبور بود زالوها را از پشت گردنش بکند.

در لیبریا به او هشدار داده شد که ممکن است به بیماری‌های بی‌شماری دچار شود، که ریچارد گرین آن‌ها را با خرسندیِ ناخوشایندی فهرست می‌کند:

«یاز،[2] مالاریا، کرم قلاب‌دار، تب حلزون، اسهال خونی، تب لاسا، تب زرد، یا یک چیز بی‌رحم دیگر، کرم گینه، که در زیر پوست رشد می‌کند و باید با چوب و یا مداد به‌تدریج و آرام از زیر پوست به بیرون کشیده شود- اگر حین انجام این کار تکه شود، باقیمانده‌اش ممکن است باعث اذیت و آزارِ شخص شده و به عفونت و مرگ بینجامد.» گراهام گرین چون نمی‌خواست فرصتِ دیدار شورشی‌های مائومائو را از دست بدهد، چهار هفته را در کنیا گذراند.

در کنگو در یک دهکدۀ جذامی‌ها توقّف کرد و در آنجا مردی را دید با ران‌هایی مانند تنۀ درخت و یک نفر را با بیضه‌هایی به اندازهٔ توپ فوتبال.

چطور و چرا به چنین مکان‌هایی رفت؟ بیشتر اوقات از طرف روزنامه یا مجله‌ای مأموریت داشت. در کنار آن برای ام.آی. سیکس هم اطلاعات جمع‌آوری می‌کرد (چیزهایی که مهم نبود- ممکن بود صرفاً گزارشی می‌فرستاد که کدام بخش حاکمیت در حال قدرت گرفتن است و رهبرشان کیست).

درواقع هر زمان که سازمانی نیاز به کسی داشت که خرجش را بپردازد، تا به کشوری برود که کروکودیل دارد، او داوطلب بود. او برای رمان‌هایش مواد خام جمع می‌کرد، رمان‌هایی که بیشترشان در این مکان‌های دوردست اتفاق می‌افتد.

دلیل دیگری هم برای گریزِ گرین از شهر وجود داشت. خانواده‌ای که در آن رشد کرده بود، انگلیکن بودند؛ اما تظاهری برای آن نداشتند. آن‌طور که می‌گوید، در حدود هفده‌سالگی در خیالش خدا را نشسته بر زمین کریکت می‌دید، اما او این تصور را چهار سال بعد رها کرد، موقعی که عاشق ویوین شد، کاتولیکی که مطلقاً مطمئن نبود راضی به ازدواج با او باشد، برای اینکه او پروتستان بود و علاوه بر این به نظر ویوین، او آدم عجیب‌وغریبی بود.

یادداشتی در صندوق پیشنهادهای کلیسای کاتولیکی در همان حوالی گذاشت و درخواست راهنمایی مذهبی کرد و آن‌ها پدر جرج ترولوپ را تعیین کردند و آن‌طور که برای ویوین می‌نویسد از او خوشش می‌آمد چون «در راهنمایی‌هایش با دقت تمام از هرگونه هیجان و احساسات پرهیز می‌کند».

ممکن است بعضی‌ها از این جمله برداشت خوبی نداشته باشند، اما آنچه گرین می‌خواست و به ویوین گفت، «چیزی است محکم و سخت و قاطع، حتی دردآور و ناراحت‌کننده، که در جریان زندگی، محکم به آن بیاویزد». این کاری بود که دیگران هم کردند. در سال‌های بین دو جنگ جهانی، تغییر دین به کاتولیک در بین هنرمندان و روشنفکران تا حدّی مُد شده بود. اِوِلین وو هم حدوداً هم‌زمان با گرین تغییر دین داد.

بعدتر، ادیت سیتول (Edith Sitwell) و موریل اسپارک هم همین کار را کردند. این بخشی از واپس‌نشینیِ موجِ سکولاریزم در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود.

بعد از جنگ جهانی دوم، کلیسای کاتولیک این موقعیت را یافت تا فضای قابل‌احترامی را برای تغییر دین فراهم کند: شکّ و تردید، نگرانی و اضطراب، اگزیستانسیالیسم.

گرین منتظر این نماند. او در بیست‌ودوسالگی تغییر مذهب داد و چند سالی بسیار مقیّد به آداب مذهبی بود. هرچند وقتی از ویوین فاصله گرفت همه چیزهایی را که با او و به خاطر او به دست آورده بود، کنار گذاشت و اول از همه امور مذهبی را.

بعدتر گفت از همان موقع که در 1951 در ویتنام شمالی زنی مرده را دید که در جویی افتاده درحالی‌که بچه‌اش در کنارش بود، تا سی سال در مراسم عشاء ربانی شرکت نکرد؛ اما هیچ‌گاه و هرگز نتوانست به ملحد کاملی تبدیل شود. می‌گفت بیشتر ما اعتراف کردن و شرکت در مراسم عشاء ربانی را کنار می‌گذاریم تا به هنگِ خارجِ کلیسا بپیوندیم و برای جایی بجنگیم که دیگر از شهروندان تمام‌عیار آن نیستیم.

هرچند ممکن است گرین شعلۀ مذهب را در زندگی شخصی‌اش کم کرده باشد؛ اما در رمان‌هایش این شعله را تا حدّ جوش بالا برده است. در صخرۀ برایتون که اولین کتاب موفّقش به شمار می‌آید، قهرمان داستان پسر هفده‌سالۀ تبهکاری است به نام «پینکی» (نامی فوق‌العاده و غلط‌انداز).

اگر پینکی پیرو کلیسای کاتولیک رومی نبود و دل‌مشغول و نگرانِ گناه، جوانِ معمولی اجتماع‌گریزی به حساب می‌آمد. دائماً صداهایی را به یاد می‌آورد که در کودکی در هر شنبه وقتی پدر و مادرش هم‌بستر می‌شدند، از گوشۀ اتاق می‌شنید. پینکی اجباراً با دختر ساده و بی‌تجربه‌ای به نام رُز ازدواج می‌کند چون شاهد قتلی بوده است که او برنامه‌ریزی کرده، به خاطر این موضوع، شب ازدواج- و بیشترِ آنچه بین پینکی و رُز می‌گذرد- افتضاح و ناخوشایند است.

آنچه با جلو رفتن در رمان اتفاق می‌افتد نیز همین‌طور است. در حقیقت، کتاب با همان جملۀ اول مو بر تنِ آدم سیخ می‌کند: «سه ساعت از ورود هال به برایتون می‌گذشت و او از همان اول می‌دانست که آن‌ها می‌خواهند او را بکشند.» در این زمان ما هنوز نمی‌دانیم که هال چه کسی است.

«آن‌ها» اشاره به دارو دستۀ جنایتکاری است به رهبری پینکی، و قبل از پایان ِروز آن‌ها قطعاً هال را از بین خواهند برد، و سپس چندین نفر دیگر را خواهند کشت.

این خشونت با سکس آمیخته است، در آش داغی که گرین آن را با قرار دادنش در فضای برایتون، تفرّج‌گاهی قدیمی در کنار دریا، مملو از کسانی که برای تفریح آخر هفته از لندن به آنجا می‌روند، برای تیراندازی به مرغابی‌ها و انداختن روکش آب‌نبات در پیاده‌روها، آن را بیشتر ناخوشایند و چندش‌آور می‌کند.

در برایتونِ گرین حتی آسمان هم کثیف است: «غول تاریکی دهان خیس خود را به قاب پنجره می‌فشرد.» احساس گناه عاقبت پینکی را در هم می‌شکند، و به نظر می‌رسد که برای رُز هم همین‌گونه است. آن‌طور که خود گرین اشاره می‌کند، اگرچه او کاتولیک خوبی نبود ولی حداقل گنوسی خوبی بود، شخصی که اعتقاد داشت خیر و شرّ قدرتی مساوی دارند و با یکدیگر در تقابلند.

اما کتابی که او را در ذهن مردم به‌عنوان نویسنده‌ای کاتولیک تثبیت کرد دو سال بعد منتشر شد: قدرت و جلال. قهرمان بی‌نامِ کتاب، کشیشی مکزیکی و می‌خواره است که در دهۀ 1930، دوران مبارزات مارکسیستی با کلیسای کاتولیکی رم، در جنوب کشور پنهان شده.

تقریباً پایانی برای هراس‌های کشیش نیست: گرما، گرسنگی، عوارض نخوردن الکل. بچه‌های مرده‌ای را می‌بیند که چشم‌هایشان در چشم‌خانه به بالا چرخیده. درنهایت، دستگیرشده و به زندانی تنگ و تاریک انداخته می‌شود، در کنار انبوهی از مردم عرق‌آلود، و دو زناکار که با صدای بلند در گوشه‌ای مشغول بودند.

مطمئن هستید که این مرد خدا نجات پیدا می‌کند. نه این طور نیست. خواندن کتاب با سختی همراه است، مثل بالا رفتن از تپۀ جُلجُتا.

شیوۀ گرین- پیوند عذاب‌های روح و شوریدگی جسم- در کتاب پایان رابطه به‌نوعی از کمال می‌رسد. رمان‌نویسی به نام موریس بندریکس از خشم این‌که سارا، زنی که عاشق اوست ترکش کرده، به‌کلی درهم‌شکسته، کارآگاهی خصوصی را استخدام می‌کند تا دریابد که سارا چه کسی را به او ترجیح داده است.

در بازآفرینی‌های با بی‌قراری و مکرّر، او جزئیات رابطۀ عاشقانه‌اش را به خاطر می‌آورد. وقتی‌که روی پارکت اتاق با هم عشق‌بازی کردند درحالی‌که شوهر سارا به علّت سرماخوردگی در طبقۀ بالا بستری بود؛ («پیاز» کلمۀ رمزیِ آن‌ها برای هماغوشی بود).

علامت‌های سرّی؛ اما هنگامی‌که سارا می‌میرد، بندریکس درمی‌یابد سارا به خاطر عشق به خدا ترکش کرده، در اینجا رمان از عشقِ شهوانی به کفرگویی می‌رسد. بندریکس خطاب به خدا می‌گوید: «از تو متنفّرم، از تو متنفّرم، انگار که وجود داری.» عاقبت او به رقابت با خالق تنزّل می‌کند: «این من بودم که با وی می‌آمیختم نه تو».

برخی از هم‌قطارانِ گرین، علاوه بر اهل کلیسا، ترکیب مذهب و امر جنسی را ناپسند دانسته‌اند. جرج اورول انتقاد تحقیرکننده‌ای کرد؛[3] و نوشت به نظر می‌رسد گرین معتقد است که:

«چیزی تا حدّی متمایز در ملعون و دوزخی بودن وجود دارد؛ جهنّم جایی است شبیه یک کلوپ شبانۀ سطح بالا، ورود به آنجا در انحصار کاتولیک‌هاست، چون بقیه، غیر کاتولیک‌ها، زیادی جاهل و نادانند که گناهکار شمرده شوند، همانند حیوانات تلف می‌شوند. او (گرین) به‌خوبی توضیح می‌دهد که کاتولیک‌ها از دیگران بهتر نیستند؛ حتی شاید کششی هم به بدتر بودن دارند، چون وسوسه‌هایشان بزرگ‌تر است… .

با تمام این حرف‌ها – مست، شهوت‌ران، جنایت‌کار یا ملعونِ تمام و کمال- کاتولیک‌ها مزیّت خود را حفظ می‌کنند، چون تنها آن‌ها معنای خیر و شرّ را می‌فهمند.»

به نظر اورول این فرقۀ گناهکارِ مقدّس‌شده، احتمالاً بازتاب نوعی سقوطِ ایمان و اعتقاد است، «زیرا زمانی که مردم واقعاً به دوزخ اعتقاد داشتند، در آستانۀ ورود به جهنّم رفتار متانت‌آمیز نشان نمی‌دادند».

اما بسیاری از خوانندگان در ترکیب امور روحانی و جسمانی نوعی هیجان می‌یافتند. هنگامی‌که پایان رابطه منتشر شد، مجلۀ تایم عکس گرین را بر روی جلد قرار داد با این نوشته: «زنا ممکن است باعث تقدّس شود.»

یکی از جاهایی که ترکیب خیر و شرّ و سکس و جنایت را کاملاً فریبنده یافت هالیوود بود. رفتار ناپسند، سرگرم‌کننده بود و روایت‌های گرین به لطف صدها نقد فیلمی که نوشته بود عملاً سینمایی بود.

آیا رمان‌نویسی بهتر از گرین در طرح‌ریزی و پروراندن داستان پیدا می‌شود؟ او می‌تواند به‌راحتی در سه خطِ داستانی، هم‌زمان به جلو و عقب حرکت کند و هیچ‌کدام از نَفَس نیفتد. تعلیق در آن‌ها فوق‌العاده زیاد است.

فکر می‌کنید «نه، آن‌ها نمی‌توانند به کشیش شلیک کنند»، یا «نه، پینکی نمی‌تواند از آن سوی گور به رُز صدمه بزند»، اما در کمال شگفتی، در اشتباهید. درست مثل حرکت دوربین، داستان غالباً از زوایای مختلف نقل‌شده، یا به ‌تصویر کشیده ‌شده‌ است؛ صحنه‌های مهم معمولاً با نمای دور به پایان می‌رسند و مانند آن.

از میان رمان‌نویسانِ «هُنریِ» غربی، گرین از کسانی است که کارهایش برای فیلم اقتباس شده‌اند؛ چندین رمان او، نه یک بار بلکه دو یا سه بار، و بعضی از فیلم‌ها از رمان‌ها بهتر هستند.

دشوار است که کتاب صخرۀ برایتون را بخوانید و در ذهنتان ریچارد اتنبرا (Richard Attenbraugh) را جلوی چشم نداشته باشید که در اولین اقتباس سینمایی نقش «پینکی» را بازی می‌کرد. به چهرۀ جوان و زیبای اتنبرا که نگاه می‌کنید با خود فکر می‌کنید “چه شاهکاری است آدمی”.[4] و پینکی تا مغز استخوان فاسد است.

این تضاد سبب ایجاد پیوند و درهم‌تنیدگی بیشتر در کتاب و فیلم شده است. رابطۀ کتاب- فیلم حتّی در مورد مرد سوم  جالب‌تر می‌شود. کتاب درواقع محصول جانبی فیلم‌نامه‌ای بود که گرین پذیرفته بود بنویسد- داستانی که نوشت تا قبل از نوشتن فیلم‌نامه در فضای آنچه می‌خواهد بنویسد قرار گیرد- این کتاب هم هیچ‌جور نمی‌تواند از زیر سایۀ اورسون ولز با آن بازی ماندگار در نقش یک تبهکارِ رذل و بدذات خارج شود.

محبوبیت بیش‌ازاندازهٔ کتاب‌های کم‌ارزش‌ترِ گرین و اقتباس‌های سینمایی از آن‌ها او را ثروتمند کرد- برای امتیاز رمان 1966 او یعنی مقلّدها دویست و پنجاه هزار دلار دریافت کرد، معادل دو میلیون دلار در امروز- امّا، ظاهراً او را شرمسار هم کرد. برای او، همانند بسیاری از مردمِ روزگارش، سینما آن ارزشی را نداشت که برای کتاب قائل بود.

به‌علاوه کمپانی‌های فیلم خواهان تغییراتی بودند، تغییراتی عمده. گرین رمان‌های صخرۀ برایتون، قدرت و جلال و پایان رابطه را با پایانی ختم می‌کند که خطا یا گناهان قهرمانان نابخشوده باقی می‌ماند، که این با دیدگاه او نسبت به جهان مطابقت دارد، ولی استودیوهای فیلم‌سازی آن‌ها را خوشایندتر کردند و پذیرفتنی‌تر. خودکشی تبدیل می‌شود به تصادف، خشونت شدید به چیزی نه چندان بد تغییر می‌کند.

سر فرود آوردن یا نیاوردن- گرین مسئله را با این ادعا برای خودش حل کرد که رمان‌هایش در دو دسته‌بندی مختلف قرار می‌گیرند. یک دسته «رمان‌ها»ی او هستند که کارهای جدّی وی محسوب می‌شوند و دیگر آثاری که «سرگرم‌کننده» می‌نامد- کارهای پلیسی، کمدی- فرم‌هایی که او به‌روشنی برایشان ارج کمتری قائل بود.

می‌گوید این کتاب‌های دستۀ اخیر کتاب‌هایی هستند که در وقت‌های آزادش نوشته شده‌اند: آمریکایی آرام  دربارۀ جنگ ویتنام؛ مأمور ما در هاوانا  که در کوبای قبل از انقلاب کاسترو می‌گذرد.

این حقیقت که از هر دوی این کتاب‌ها فیلم‌های فوق‌العاده‌ای ساخته شد، با هنرپیشگان معروف ـ مایکل رِدگِرِیو در «آمریکایی آرام» و الک گینس در «مأمور ما در هاوانا»ـ باعث نشد تا برایشان ارزش بیشتری قائل شود بلکه تأثیر معکوس داشت.

نوشته‌هایش همیشه با جایگاهی که آن‌ها را قرار می‌داد مطابقت نداشت. کتاب‌های کم‌ارزشی در بین «رمان‌ها»ی جدّی وجود دارد، درحالی‌که مأمور ما در هاوانا ـ ترکیبی خیره‌کننده از مخاطره، شوخ‌طبعی، تسلیم و رضا ـ یکی از بهترین آثاری است که نوشته است.

اما بزرگ‌ترین دستاوردش جان کلام  مطمئناً همان‌گونه که در رده‌بندی‌اش آن را «رمان» می‌نامید، یک رمان است. این کتاب در 1948، در فاصلۀ انتشار قدرت و جلال و پایان رابطه منتشر شد و مانند آن دو به‌طور تنگاتنگی بر مبنا و متأثر از کلیسای کاتولیک رومی، اما نه نمایشی و سخیف، که گاهی گرین به سمتشان کشیده می‌شد.

داستانِ تقوا و پرهیزگاری است. «هنری اسکوبی»، یک فرد وظیفه‌شناس، منضبط به انجام آداب کاتولیک رومی، جانشین رئیس پلیس است در شهرِ کوچک، آرام و فاسدی در غرب آفریقا در سال‌های اولِ جنگ دوم جهانی.

اسکوبی همسری دارد به نام لوئیز، که تحمّلش را ندارد و هم‌زمان دلش به حال او می‌سوزد (آن‌ها دختری داشتند که در نه‌سالگی مرد). بنابراین وقتی لوئیز می‌گوید دیگر حتی یک دقیقه در این شهر مزخرف نمی‌ماند، از یک قاچاقچی محلّی الماس پول قرض می‌گیرد ـ او می‌داند که این کار می‌تواند برایش دردسر درست کند ولی این کار را می‌کند ـ تا زنش را برای گردش و تغییر آب‌وهوا به آفریقای جنوبی بفرستد.

در زمان غیبت او، یک کشتی فرانسوی در نزدیکی ساحل هدف اژدر قرار می‌گیرد و اسکوبی به‌ناچار برای کمک به نجات‌یافتگان می‌رود.

در بین آنان دختر نوزده‌ساله‌ای است به نام هلن، تازه ازدواج کرده که شوهرش در حملۀ اژدر کشته شده است. هلن کسی را ندارد، هیچ‌کس. تنها مایملکش یک آلبوم است- که پدرش به او داده- و کلکسیون تمبرهای اوست. او آن را به سینه‌اش چسبانده. با هیچ‌کس حرف نمی‌زند. تا این‌که بالاخره به حرف می‌آید، با اسکوبی. نهایتاً اسکوبی عاشق هلن می‌شود یا این‌طور به نظر می‌رسد.

در کتاب گرین، تشخیص این‌که وقتی دو نفر هم‌بستر می‌شوند به خاطر عشق است یا هوس، دشوار است. شاید حتّی از روی ترحّم باشد.

آن‌طور که گرین جلوتر برای ما شرح داده، این احساسات اسکوبی نسبت به همسرش بود که بر او حاکم شد و البته چیزهای دیگر. شبی هنگام رسیدگی به امور پناه‌جویان فرانسوی درحالی‌که به آسمان نگاه می‌کند از خود می‌پرسد، اگر انسان از حقایق آگاه بود، «اگر انسان می‌توانست به چیزی برسد که به آن جوهر حقیقت (جان کلام) می‌گویند، آیا لازم نمی‌شد که حتی برای سیّاره‌ها نیز احساس ترحّم کند؟».

بدین‌گونه رابطه‌ای را با هلن آغاز می‌کند، اما به‌زودی هلن بر سرش فریاد می‌کشد که اسکوبی دوستش ندارد و می‌خواهد ترکش کند، و البته در این هنگام لوئیز هم از تعطیلات برمی‌گردد و از طریق شایعات شهر از تمام آنچه اسکوبی در غیابش کرده مطّلع می‌شود (شبیه «ای‌تان فروم»[5] برای فرار از دست یک زن غرغرو، قهرمان گرفتار دو زن می‌شود).

او با استیصال چاره را در این می‌بیند که به بیماری قلبی تظاهر کند و آنگاه با خوردن مقدار کافی داروی آرام‌بخش خودش را بکشد.

از این راه، هر دو زن آزاد می‌شوند و می‌توانند زوج مناسبی برای خود بیابند. البته می‌داند برای ابد به آتشِ دوزخ گرفتار خواهد شد، ولی مصمم به انجام آن است.

در آخر، اوضاع آن‌طور پیش نرفت. بدتر شد، و این همان گرینِ آشناست. در قرن بیستم نوشتن دربارهٔ ترحّم دشوار بود. آنچه این مرد با قلب تیره انجام داد یا سعی کرد انجام دهد، قطعاً باارزش‌ترین کار اوست.

*

انگلیسی ناآرام را ممکن است یک زندگینامۀ روزبه‌روز نامید. در یک صفحه به شما می‌گوید که گراهام در آن روزِ خاصِ مثلاً ژوئن 1942 چه کرد.

در صفحۀ بعد می‌گوید روز بعد، یا سه روز بعد چه کرد. سبب انتخاب این روش حتماً این است که ریچارد گرین، که استاد انگلیسی در دانشگاه تورنتو است، مجموعۀ نامه‌های گراهام گرین را ویراستاری کرده است.

به‌بیان‌دیگر، او می‌داند گرین در هر روزی چه کرده است، و فکر کرده این‌ها مطالب جذابی هستند- البته می‌توانسته‌اند باشند، اگر به تحلیلِ یکپارچه و منسجمِ گراهام منتج می‌شد؛ اما بیشتر کتاب صرفاً مجموعه‌ای است از حقایق.

سفرهایی بدون برنامه‌ریزی، رابطۀ جنسی بدون عشق، جوک‌هایی بدون نکتۀ اصلی ـ به دنبال ساحل هستیم ولی آنچه می‌بینیم سنگریزه‌ها هستند. چندان خبری هم از نقد ادبی نیست.

این جرم خیلی سنگینی نیست. بسیاری از زندگی‌نامه‌نویسانِ خوبِ ادبی خودشان را از نقد معاف می‌دارند؛ اما اگر نویسنده یا رمان‌هایش را نفهمیم چه چیزی را به دست آورده‌ایم؟

می‌شود گفت گراهام گرین در نوشتن، به‌شدّت منضبط بود. او می‌توانست در وسط جنگ و درگیری بنویسد، مثلاً در شورش مائومائو. روی دفترچۀ یادداشتی که در حبیب روی سینه‌اش نگه می‌داشت به طور ثابت روزی پانصد کلمه می‌نوشت.

او کلمات را می‌شمرد و وقتی به پانصد می‌رسید دست از نوشتن برمی‌داشت، به قول زندگی‌نامه‌نویسش حتّی اگر در وسط یک جمله بود. سپس روز بعد از نو شروع می‌کرد.

به نظر می‌رسد کتاب ریچارد گرین با همین شیوه تهیه شده است. بسیاری از فصول تنها سه صفحه هستند. این نوعی سردی ایجاد می‌کند.

لازم به ذکر است که بسیاری از مردم شناختِ گراهام گرین را دشوار می‌یابند، ولی اگر منصفانه نگاه کنیم ریچارد گرین در شناساندنِ موضوع کتابش، به ما کمک کرده است.

به جای آن‌که مانند زندگی‌نامه‌نویسانِ قبل به زندگی جنسی گراهام بپردازد، زندگی نویسنده را در قالب یک گردشگرِ جهانی روایت می‌کند- به طور مشخص یک گردشگر در جایی که آن موقع به جهان سوم شناخته می‌شد، و بنابراین یک ناظر سیاست جهانی.

آن‌طور که بر روی روکش کتاب آمده، این سرگذشت «مقدّمه‌ای است بر قرن بیستم» و گراهام گرین را به‌عنوان «مدافع راسخ حقوق بشر» نشان می‌دهد. تصور نمی‌کنم ریچارد گرین چندان هم از جایگاه گراهام به‌عنوان مبارز آزادی دفاع کند، اما به‌رغم آنچه ناشرانش فکر می‌کردند باید بنویسند، او در این راه چندان تلاشی نکرده است.

کتاب، گراهام را نهایتاً در جایگاهی قرار می‌دهد که می‌توان با مسامحه سوسیال‌دموکرات دانست، و به نظر می‌رسد این به حقیقت نزدیک‌تر است. در پاناما، او با یک قاچاقچی اسلحه به نام چوچو وقت می‌گذراند.

در ال‌سالوادور، گاه‌گاهی برای خرید آزادیِ گروگان‌ها واسطه می‌شد. او از آمریکا متنفّر بود، اما مادام که بیرون از امریکا بود، و این نوع احساس نادر نیست.

فکر می‌کنم امتیازِ گرینِ مشاهده‌گر در آفریقا، آسیا، امریکای لاتین و دریای کارائیب به‌عنوان یک متفکّر سیاسی یا فعّال حقوق مدنی کمتر است، تا به‌عنوان یک هنرمند، ثبت‌کنندۀ جزئیاتی مانند این‌که در سایگون یک رقاصۀ اجاره‌ای[6] برای تور کردنِ یک شوهر آمریکایی چگونه رفتار می‌کند؛ یا وقتی روزنامه‌نگاران آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی و صاحب‌منصبان در ایوان یک هتل دور هم می‌نشینند و درحالی‌که جین صورتی‌رنگ می‌نوشند از دست حشرات گله‌مندند؛ یا رفتار یک قاچاقچی الماس سوریه‌ای وقتی امید دارد که از یک پلیس انگلیسی حق‌السّکوت بگیرد ـ و بعد وقتی بمب‌ها شروع به انفجار می‌کنند ـ چه اتفاقی می‌افتد.

این برای رمان‌هایی که گرین مکانشان را در جاهای دورافتاده انتخاب نکرده نیز صادق است؛ بحران‌های روحی و سیاسی که آن‌ها درگیرش هستند از خاطر محو می‌شوند، و این حسِ بلاواسطۀ او از وقایع روزانه است که با ما باقی می‌ماند.

این همان «جانِ کلامِ» گراهام گرین است نه ژرف‌نگری، هرچند که او خیلی برای آن تلاش کرده، بلکه غریزه‌ای برای توصیف امور همان‌طور که به نظر می‌رسند و معنای آن‌ها.

 

 

* این مقاله ترجمه‌ای است از:

Joan Acoccella, “Original Sinner”, The New Yorker, (Mar 22, 2021).

 

[1]. Richard Greene, The Unquiet Englishman, A Life of Graham Greene, (Norton Companyt, 2021), 608 Pages.

البته این ریچارد گرین هیچ نسبتی با گراهام ندارد و تنها نویسندۀ زندگی‌نامۀ جدیدی است از او به نام انگلیسی ناآرام.

[2]. Yaws، عفونتی استوایی مربوط به پوست و استخوان و مفاصل.

[3]. نقل‌قول‌های نویسنده از نقدی است که جرج اورول بر کتاب پایان پیوند در مجلۀ نیویورکر نوشت:

“The Sanctified Sinner”, The New Yorker, (July 17, 1948).

.[4] “What a Piece of Work Is Man”، اشارۀ نویسنده احتمالاً به عبارتی است در تک‌گویی هملت برای دو دوستش در پردۀ دوم، صحنۀ دوم نمایش‌نامۀ هملت.

[5] Ethan Frome, by Edith Wharton, 1991.

نام رُمانی است که در 1991 توسط ادیت وارتون، نویسندۀ آمریکایی نوشته شده است. (ترجمۀ مهبد ایرانی‌طلب، آب‍ادان‌: پ‍رس‍ش‌، ۱۳۸۲؛ تهران: قطره، ۱۳۸۵).

.[6] taxi dancer ، رقاصه‌ای که در ازای پول با دیگران می‌رقصد.

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه