در هیئت «قلعه/ بایدها»
حسین رسولزاده
در هیئت قلعه بایدها
در این جستار کوتاه اگر از نخستین سرودههای سهراب درمیگذریم، گذشته از تنگیِ مجال، سبب آن است که اساساً «سهرابِ متقدم» هنوز آن شاعری نیست که درخور تأمل باشد؛ اما سهراب در آنچه میتوان او را «سهرابِ متأخر» خواند- همان که همگان او را چنین میشناسند- چنان محلّ درنگ تواند بود که تنگیِ مجال، بیآنکه بتواند جاری شدن این جستار را به روزی دیگر موکول کند، تنها میتواند فشردگی آن را سبب شود.
«سهرابِ متأخر» شاعری است اگرچه گسسته از زبان تصویرگرای صِرف که آرمانِ جهانیْ فراجسته از عادتزدگی را دنبال میکند؛ اما سرسپرده در زبانی چنان خطی که قلمرو شعر او را در تسخیر بنیانهایی فرونهاده که میتوان آنها را «قلعه/ باید» نام نهاد. قلعههایی در هیئت «باید»های دستوری، که اجازه نمیدهند شعر به ذاتِ سرکشِ خود بازگردد:
«باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا تهِ بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست…» (ما هیچ، ما نگاه)
اینها بهمثابۀ آخرین «قلعه/ بایدهایی» که در قلمرو آخرین کار «سهرابِ متأخر» بر پا شدهاند تا بر سرزمین شعر نظارت کنند کماکان از همان استحکام و ضرورت دستوری برخوردارند که نخستین شعرهای او را (در واپسین کارهایش) نیز در دست گرفتهاند:
«چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همهٔ مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید جست» (صدای پای آب)
و یا:
«عبور باید کرد
و همنورد افقهای دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخهٔ توت باید خورد» (مسافر)
این «قلعه/ بایدها» اگرچه با اتکا به آنچه سهراب، مضمونِ شعر تصور کرده، سودای آشنازدایی را دنبال میکنند و گویا میخواهند نظم موجود را بر هم بزنند؛ اما این آشنازدایی، این «نظم شوری» در همان «دستوری» اتفاق میافتد که پیش از این اتفاق افتاده بود؛ از همان «دستوری» پیروی میکند که پیشتر دستور دیگری داده بود؛ بنابراین چندان فرقی نمیکند که دستور چه باشد: چترها را باید باز کرد یا باید بست … زیر باران باید رفت یا نباید رفت…
پیداست این نظمافکنی با آرمانی همراه است که «جور دیگر» دیدن را به مخاطب «تعارف» میکند:
«چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژهها را باید شست
واژهها باید خود باد، واژه باید خود باران باشد» (صدای پای آب)
اما چگونه میتوان چشمها را شست، جور دیگر دید یا واژهها را شست، درحالیکه آنها هنوز تحت انقیاد «دستور» هستند! واژه نمیتواند خودش باشد مگر آنکه از نظم خطیِ دستور خارج شود، رها شود. ایجاد نظم جدید هیچگاه بهمنزلهٔ بر هم زدن نظم موجود نیست.
هیچگاه نبوده؛ زیرا دیر یا زود خود بدل به نظم موجود میشود. به همین سبب است که سهراب به جای نفی ذات دستور، همواره در فکر دستور دیگری است:
«من نمیدانم
که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.» (صدای پای آب)
بدین ترتیب شعر سهراب بی آنکه به نفی ذات و موجودیت قفس بپردازد، تنها از اینکه چرا در «قفس» هیچکسی کرکس نیست، در حیرت است. چرا در این قفس، حیوان دیگری محبوس نمیشود.
چرا گمان میکنیم فقط «اسب حیوان نجیبی است»، دورتر که نظری بیفکنیم، حیوانات دیگری هم هستند که میتوانند «نجیب» باشند!
«قلعه/ بایدها»ی موجود در شعر سهراب، همواره قابلرؤیت نیستند، گاهی حضوری نامرئی دارند:
«رختها را بکنیم:
آب در یکقدمی است.
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانهٔ لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم…»
و یا:
«ساده باشیم
چه در باجهٔ یک بانک چه در زیر درخت» (صدای پای آب)
در این قطعات، «قلعه/ بایدها» حضوری نامرئی دارند، دیده نمیشوند، در پسِ ساخت دستور زبان، مستور شدهاند و خود را در هیئت «آموزه»هایی نرم متجلّی ساختهاند؛ اما کارکرد «قلعه/ باید»ها در قلمرو شعر سهراب، محدود به نظمآوری در پرتو دستور زبان نیست؛ بلکه کارکرد دیگری نیز دارد که میتوان آن را «وعده» نامید.
چنین کارکردی نتیجهٔ منطقی همان «دستوری» است که با نفی نظمِ موجود – و نه هرگز ذاتِ نظم- وعدهٔ نظمی دیگر را میدهد. «وعده»ها با ساختار- دستورِ «نظام/ خواهدها» تصویر میشوند:
«و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پرخواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ…» (حجم سبز)
و یا:
«قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشۀ عشق
قهرمانان را بیدار کند
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلّی باز است» (حجم سبز)
و نیز:
«امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گشت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد شد
سقف وهم فرو خواهد ریخت» (ما هیچ، ما نگاه)
پیوستگی «قلعه/ بایدها» با «نظام/ خواهدها» در شعر سهراب تصادفی نیست. او کل هشت کتاب را از «بایدها» و «خواهدها» لبریز کرده، آنها را در یک نظام خطی، پیوند زده است؛ و همین نگاه خطی است که درنهایت در «ایستگاه تعاریف» آرام میگیرد.
«ایستگاه تعاریف» جایی است که شاعر اصرار دارد همچون دانای کل، بر چیزها و اشیا نوری بتاباند، دستی بر آنها بکشد تا تعریفی از آنها به دست دهد:
«زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کرهای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است» (صدای پای آب)
تقلیل جهان به آنچه در بستر تعریف بازتولید شده، به برجستگی «منِ شناسا» میانجامد:
«من قطاری دیدم، روشنایی میبرد
من قطاری دیدم فقه میبرد و چه سنگین میرفت
من قطاری دیدم که سیاست میبرد (و چه خالی میرفت)
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری میبرد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشهٔ آن پیدا بود» (صدای پای آب)
و یا:
«حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد
و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
…
در کفِ دستِ زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
…
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم» (حجم سبز)
این منِ شناسا که به هرچیزی نظر افکند، گوهر آن را میبیند و شناختی گسترده را در کُنه اشیا و چیزها «بشارت» میدهد، یک «منِ منفصل» است که از بالا بر جهان میتابد و میگذرد.
با این همه گاهی سهراب از نظمی که خود بر پا ساخته یا میخواهد بر پا کند یا باید بر پا سازد، خروج میکند و گویی علیه خود طغیان میکند، به زیبایی، در سطری، در بیتی و یا در بندی: به ناگهان ولی گذرا و به کوتاهی…
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.





