شبیه هیچ مترجمی نبود!
فرّخ امیرفریار
برای علاقهمندان به تحقیق، دکتر ادیب سلطانی پدیدهای محسوب میشود: پزشکی که به حرفۀ خود نپرداخته است تا در رشتههای دیگری از علم به تحصیل بپردازد: بیوشیمی، روانشناسی، فلسفه، زبانشناسی و… نیز فراگیری زبانهای مختلف و معروف که انگلیسی و فرانسه و آلمانی را در حدّ نزدیک به کمال آموخته است.
نگارنده تصدیق میکند که انگلیسی دکتر ادیب عالی است، چه از لحاظ صحّت تلفظ و چه از لحاظ قدرت درک و فهم متون دشوار.
در کار ویرایش دقیق بود و به مسئلۀ اصطلاحات اساسی هر کتاب توجه خاصی داشت و در نثر مترجم کم دست میبُرد. در اغلب موارد کارهایی را که میخواست انجام دهد با مترجم در میان میگذاشت و موافقت او را جلب میکرد.
ادیب ویراستاری بود مبادیآداب و پایبند اخلاقِ صحیح که دخالت بیش از حدّ در نوشتۀ دیگران را حق خود نمیدانست مگر آنکه به مورد مشخصی از جاافتادگی یا غلط مسلّمی برمیخورد. در حل و فصل مشکلات متن گاه بارقههایی از خود نشان میداد که در حدّ نبوغ بود.[1]
شهرت ادیب سلطانی به خاطر ترجمههای اوست و طرفه آنکه این شهرت نه به خاطر سلیس و قابلفهم بودن، که یکی از مهمترین معیارها برای هر ترجمه و اساساً هر نوشتهای است، بلکه به سبب غیرقابل فهم بودن آنها، بهویژه به خاطر شیوۀ معادلسازی اوست! ادیب سلطانی به انتقال معنا در ترجمه توجهی نداشت و میخواست به متن اصلی حداکثر وفاداری را داشته باشد.
داریوش عاشوری دربارۀ شیوۀ ادیب گفته است: کار دکتر ادیب سلطانی در واژهسازی بر اساس مکانیک زبان است و توجه به روح زبان ندارد. هرچند این شیوه حتی در میان اهل اطلاع و اصطلاح طرفدارانی هرچند اندک داشته است. دوستی تعریف میکرد شبی در خانهاش میان مهرداد بهار و نجف دریابندری مجادلهای در باب ترجمههای ادیب صورت گرفته که بهار مدافع آن و نجف مخالفش بوده است.
یکی از همکاران فاضل نگارنده نیز در دفاع از ترجمۀ ادیب میگفت که کار او از زمان ما جلوتر است! به نظرم ادیب هیچگاه مقالهای هم ننوشته بود.
اما مهمترین اثر ادیب سلطانی راهنمای آماده ساختن کتاب است که پس از انتشار آن دو نقد به دست دو تن از برجستهترین صاحبنظران بر آن نوشته شد:
احمد سمیعی گیلانی و کریم امامی که هر دو از منظری مثبت نوشته نشده بود. البته نقد امامی معتدلتر است ولی نوشتۀ سمیعی تند و یکسره خُردهگیری است و حتی در پایان پیشنهاد میکند ویراست تازهای از کتاب با موافقت نویسنده توسط ناشر ارائه شود.[2]
*
من در سالهایی که در کتابخانههای مرکز نشر دانشگاهی و پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی کار میکردم بخت آشنایی و معاشرت محدودی با دکتر ادیب را پیدا کردم.
شخصی بود مؤدب و مبادیآداب. اگر پرسشی از او میشد با دقت و بهتفصیل پاسخ میداد، اطلاعات و علائق وسیعی داشت و علاقه به زبانهای مختلف از ویژگیهای بارز او بود. مرتب و ساده لباس میپوشید و کراوات میبست. لباسهایش تیره و نیمدار بود و بارانی گشاد میپوشید و مرا یاد تصویرهایی میانداخت که در فیلمهای ۵۰، ۶۰ سال پیش از روشنفکران انگلیسی دیده بودم.
البته دوستی از فردی تحصیلکردۀ آکسفورد نقل میکرد که در دهههای ۶۰،۷۰ میلادی که او در آکسفورد تحصیل میکرده، پوشیدن لباس نیمدار میان استادان عرف بوده و شیکپوشی با واکنش منفی آکسفوردیها مواجه میشده است.
تا آنجا که در خاطرم است کیف دست نمیگرفت و شاید یکی دو بار کیفی که بیشتر شکل پوشه داشت در دستش بود. به تفنن نقاشی میکرد و روی جلد و نقاشیهایی برای برخی کتابها از او مانده است.
یک شب که در نشر نقره، که نزدیک خانهمان بود، او را دیدم. از او خواهش کردم که اگر فرصت دارد قهوهای با هم بنوشیم. با لطف و بدون تکلّف پذیرفت.
آن روزها، بیش از ۳۰ سال پیش، مثل امروز کافه در تهران فراوان نبود. پس به خانۀ من آمدیم. چون از علاقهمندان به موسیقی کلاسیک بود پرسیدم چه دوست دارد و نواری هم، شاید از باخ، گذاشتیم و قهوهای خوردیم.
گفت به نظر او نسکافۀ کلاسیک که به صورت پودر است مرغوبتر و خالصتر از نسکافههای گُلد است که دانهدرشت و معطر است. سیگاری نبود ولی میگفت بوی سیگار تازه را دوست دارد!
حرفهای متفاوتی میزد. روز خاکسپاری مهرداد بهار در بهشتزهرا به من گفت مرگ یک وجه استاتیک دارد! یک بار که از او دربارۀ پستمدرنیسم پرسیدم گفت بشر تا همینجا هم که رسیده به برکت عقل بوده و با نفی آن مخالف بود. یک خاطرۀ بامزه هم از او نقل کنم.
یک روز گفت که جوانی به او گفته بوده که در متنی که ترجمه کرده پارهای بوده از نقد عقل محض کانت که او ترجمۀ ادیب (سنجش خرد ناب) را گذاشته است و میخواهد ادیب آن را ببیند.
ادیب هم میپذیرد و او ترجمه را به نزدش میآورد. ادیب گفت من آن قسمت را که از ترجمهام استفاده کرده بود خواندم. به او گفتم این ترجمه خیلی روشن است، پس چرا میگویند ترجمۀ من نامفهوم است.
گفت جوان سرش را پایین انداخت و با شرمساری گفت با اجازۀ شما معادلهایش را عوض کردهام! ادیب پس از نقل این داستان زد زیر خنده!
و یک خاطرۀ دیگر که نمایانگر نگاه متفنن اوست. عبدالله ارگانی نقل میکرد که پرویز شهریاری برای او تعریف کرده بوده که زمانی که با ادیب دوست بوده و هر دو جوان بودهاند.
ادیب به او گفته بوده بیا یک روز نظیر صبحانهای را بخوریم که چرنیشفسکی در چه باید کرد توصیفش را آورده بوده است.
صبحانهای مفصل و اشرافی و رنگین. شهریاری هم موافقت میکند و بخش زیادی از درآمد اندکشان را صرف آن میکنند. روزی که میز صبحانه را میچینند شهریاری که میخواسته از آن لذّت ببرد به سمت یکی از خوردنیها دست دراز میکند ولی ادیب به او تذکر میدهد که باید طبق آنچه در رمان نوشته شده صبحانه را بخورند!
*
تکرو بود و سرش به کار خودش گرم بود. حضور رسانهای نداشت و مصاحبهای از او را به خاطر ندارم. شنیدهام که زندگی ساده و جمعوجوری داشت و زاهدانه میزیست.
گویا حقوق بازنشستگی هم نداشته است. زندگیاش مصداق گفتهای از ارسطو بود که در آغاز راهنمای آماده ساختن کتاب آورده بود: زندگی اندیشهکارانه سعادتمندترین زندگی است.
[1] . دو پاراگراف بالا برگرفته از نقد کریم امامی بر راهنمای آماده ساختن کتاب است. نشر دانش (سال هفتم، شمارۀ 5، مرداد و شهریور 1366). امامی در تأیید مدعای خود دربارۀ نبوغ ویرایشی ادیب داستان جالبی را نقل میکند. نگاه کنید به همان مقالۀ او.
[2] . نشر دانش (سال هفتم، شمارۀ 4، خرداد و تیر 1366).
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.





