تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

یک خاطره از میرشمس‌ الدین ادیب‌ سلطانی

یک خاطره از میرشمس‌ الدین ادیب‌ سلطانی

یک خاطره از میرشمس‌ الدین ادیب‌ سلطانی

لیلی گلستان

 

 

 

مراسم تشییع هوشنگ گلشیری بود از مقابل بیمارستان ایرانمهر.

خیابان بند آمده بود و پیاده‌روها مملو از دوستان و دوستداران گلشیری. من و دوستم داریوش شایگان هم برای مراسم رفته بودیم. در گوشه‌ای ایستاده بودیم و من با چشمانی اشک‌آلود و هِق‌هِق‌کنان مردم را تماشا می‌کردم.

در همین موقع آقایی حدوداً هفتادساله با کت و شلوار و کراوات سیاه و خیلی شق‌ورق آمد جلوی ما و گفت: درست دارم می‌بینم؟ شما لیلی گلستان هستید؟ گفتم: بله. گفت: من هم ادیب سلطانی هستم.

شایگان با هیجان سلامی داد و جواب سلامش خیلی جدّی داده شد. خبُ می‌دانستم ادیب سلطانی شخصیت بسیار مهمی است. با ترجمه‌هایی از کانت و شکسپیر و ارسطو و… سنجش خرد ناب و هملت و منطق ارسطو و بسیار کتاب‌های مهم دیگر. و با نثری غریب، بسیار غریب اما زیبا.

با خوشحالی گفتم: بله از ارادتمندان شما هستم. گفت: خانم، من نقاشی می‌کنم. (فوراً فکر کردم وقت نمایشگاه می‌خواهد و خوشحال شدم.) گفتم: در خدمتم و هر وقت بخواهید گالری‌ام در اختیارتان است. گفت: نه، نمایشگاه نمی‌خواهم بگذارم. مدت‌هاست که تصمیم گرفته‌ام پرترهٔ شما را بکشم.!… جا خوردم. با خنده گفتم: چرا من؟ … خیلی جدّی گفت: چون دلم می‌خواهد.

اجازه می‌دهید سه چهار جلسه مزاحمتان بشوم و بیایم خانه‌تان؟ هر بار هم حدود سه چهار ساعت طول می‌کشد. من بهت‌زده و مِن‌مِن‌کنان گفتم: حتماً می‌شود، اما هنوز متوجه نشده‌ام چرا من؟ گفت: عرض کردم چون دلم می‌خواهد.

محترم‌تر از آن بود که جوابی منفی به «چون دلم می‌خواهد» بدهم. و به‌هرحال شخصیت جالبی داشت و پیشنهادش هم جالب بود.

گفتم: در خدمتم. گفت هفته‌ای یک روزِ مشخص مزاحمتان می‌شوم. ساعت یازده صبح می‌آیم و چهار عصر می‌روم. با لبخندی گفتم: پس ناهار را در خدمتیم. خیلی جدّی گفت: بله!…

گفت: فقط یک شرط دارم، کار را روز آخر که تمام شد می‌بینید. در جریان کشیدن کار چیزی نمی‌بینید. خنده‌ام گرفته بود. گفتم: هرچه شما امر کنید. پرسیدم: بعد از اتمام کار، نقاشی را می‌خواهید چکار کنید؟ گفت: به شما اهدا می‌کنم.

وضعیت غریبی بود، وضعیتی خاص و بامزّه! شایگان هم تمام مدّت لبخند به لب داشت و با شیطنت خاص خودش ادیب‌سلطانی را نگاه می‌کرد.

خیلی جدّی و همان‌طور شق‌ورق گفت: چهارشنبهٔ هفته آینده ساعت یازده. آدرس و شمارۀ تلفنم را دادم و شماره‌اش را گرفتم. با ما خداحافظی کرد و رفت و ما را مبهوت و حیران باقی گذاشت.

سر ساعت یازده زنگ خانه به صدا در آمد. رفتم در حیاط به پیشوازش. کلّی بار و بندیل داشت. همه را روی میز ناهارخوری گذاشت.

بعد از صرف چای و شیرینی، من را نشانید روی صندلی کنار میز ناهارخوری و خودش هم طرف مقابلم و شروع کرد با مداد طراحی کردن. خودش سوی نگاهم را تعیین کرد و طراحی را نمی‌دیدم. بعد از یک ساعت گفت حالا استراحت. و کاغذ را برگرداند تا نبینم!.

چای آوردم و او فنجان به دست از جایش بلند شد و شروع کرد طول اتاق را قدم زدن. می‌رفت و می‌آمد و بعد ناگهان شروع کرد با صدایی رسا به زبانی ناآشنا دکلمه کردن! خدایا گرفتار عجب داستانی شده‌ام! …. گوش کردم دیدم به یونانی دارد می‌خواند. خواندن و راه رفتنش تمام شد.

نشست و گفت: خُب چه خواندم؟ گفتم: به زبان یونانی بود و به احتمالی از هومر بود، یا اودیسه بود یا ایلیاد. …لبخندی پُر مِهر زد و گفت: عجب! ایلیاد بود. … حالا برویم سرِ کار. هنرپیشهٔ خوبی بود.

وقت ناهار شد. قبلاً قضیه را با مادرم که کنار خانه‌ام زندگی می‌کرد تعریف کرده بودم و ازش خواهش کرده بودم که ناهارها را با ما بخورد. پس آمد و آشنا شدند و سه‌نفری ناهار خوردیم.

بعد از ناهار کار از نو شروع شد و سر ساعت چهار وسایل را جمع کرد و گفت: تا چهارشنبهٔ آینده. بعد گفت: راستی نمی‌دانستم آشپزی هم بلدید، آن‌هم به این خوبی! بهتان نمی‌آید! …

پنج‌تا چهارشنبه به همین منوال گذشت و هر بار به وقت استراحت با کت و شلوار و کراوات و کفش واکس‌زدهٔ براق طول اطاق را قدم‌رو می‌رفت و هر بار به زبانی ناآشنا دکلمه می‌کرد.

یک بار به اسپانیایی و با ریتمی آهنگین و با حس و حال غریبی دکلمه کرد و بعد پرسید چه خواندم؟ گفتم: چون آهنگین بود شاید لورکا بود. گفت: در شناختم از شما اشتباه نکرده بودم و پُرمِهر نگاهم کرد. یک بار به روسی خواند و باز آهنگین و با هیجان بسیار و حرکات دست.

باز برای امتحان از من پرسید چه بود؟ گفتم: به ضرس قاطع پوشکین. خیره نگاهم کرد و پرسید: روسی بلدید؟ گفتم: نه. گفت: اما درست گفتید. و من هم عین یک بچه خوشحال شدم که درسم را درست جواب داده‌ام.

چهارشنبهٔ آخر که کار تمام شد کاغذ نقاشی را برداشت و رفت ته اتاق و برگرداند رو به من و دکلمه‌وار و با صدای بلند، انگار روی صحنهٔ تئاتر باشد، گفت: این هم پرترهٔ شما.

من، بودم و نبودم. بیشتر نبودم، اما به‌هرحال کسی که این را کشیده بود آدم مهمی بود و همین افتخار من را بس. پرتره را با یک تعظیم کوتاه و با دودست به من هدیه داد.

یا هنرپیشهٔ خوبی بود یا من را حسابی سر کار گذاشته بود! نمی‌دانم. تشکر کردم. بعد گفت: برای مراسم اختتام باید یک شب شام بیایم توی تراس رو به باغ بنشینیم! با حیرت تمام گفتم حتماً. جز این چه می‌توانستم بگویم؟…

مادرم شب نمی‌توانست برای شام بیاید. اما بخت با من یار بود، بیژن الهی زنگ زد و کتاب جستارهای لاروشفوکو را می‌خواست قرض بگیرد.

از موقعیت استفاده کردم و گفتم خواهش می‌کنم فلان شب بیا که آقای ادیب سلطانی هم هستند. با خنده گفت: باشد، اما تو را به ادیب سلطانی چه‌کار؟

بیژن آمد. حرف و بحث و شام و بعد هردو با هم رفتند. بیژن موقع رفتن در گوشم گفت: عجب شب غریبی بود اما حالا دیگر مطمئن شدم که دیوانه‌ای…..

*

بیست‌وچند سال از آن چند هفتهٔ غریب گذشته. نه بیژن هست، نه ادیب سلطانی و نه شایگان.

و من هنوز از به یاد آوردن این خاطره حیرت می‌کنم…

مرد نازنین بزرگی بود. یک ادیب تمام‌عیار.

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

شاید به این مطالب هم علاقه‌مند باشید…

میرشمس‌ الدین ادیب‌ سلطانی

میرشمس‌ الدین ادیب‌ سلطانی

میرشمس‌ الدین ادیب‌ سلطانی اسطوره‌ای از کمال‌پرستی، تلاش، پشتکار، دقت عبدالحسین آذرنگ     بی‌هیچ توقعی، بی‌هیچ انتظار و چشمداشتی،

بی همتا و یگانه

بی‌ همتا و یگانه

بی‌ همتا و یگانه تشخیص دیکنز از آنچه مردم می‌خواستند تقریباً ردخور نداشت   لوئی مناند* ترجمهٔ سعید پزشک  

مراد نویسنده

مراد نویسنده

مراد نویسنده احمد اخوت     مطلب ازاین‌قرار است که ظاهراً هیچ نویسنده‌ای نویسنده به دنیا نمی‌آید و او با

استاد احمد سمیعی

استاد احمد سمیعی

استاد احمد سمیعی (گیلانی) در گفتگو با عبدالحسین آذرنگ       اکثر ویراستاران با این داعیه موافقند که ویرایش

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه